یک روز کنار خداوند

صبح با صدای پرنده‌هایی که اسمشونو نمیدونم از خواب بیدار میشم. پتو رو میکشم روی سرم تا صورتم گرم بشه. دوس ندارم از رختخواب بیام بیرون اما حیفم میاد صبح به این قشنگی رو از دست بدم. بلند میشم و چند بار خودمو میکشم. بندهای چادر رو باز میکنم و میام بیرون. هوا سرده، البته انتظارشم داشتم چون تمام دیروز رو بارون بارید و دیشب هوا صاف صاف بود. الانم چنتا لکه ابر توی آسمونه، احتمالا امروز هم بباره و بوسه‌های آسمونی روی گونه‌های درختا بشینه، درختایی که کم‌کم دارن شاخ و برگ میکنن و سبز میشن و رسیدن بهار رو خبر میدن. میرم کنار آتیش که هنوز از گرمای دیشبش مقداری مونده، خاکسترشو کنار میزنم و چنتا تیکه چوب خشک روش میذارم تا بساط چای رو ردیف کنم. یه پیرمرد هِن و هِن کنان بهم نزدیک میشه. ازم سراغ اسب پیشونی سفیدشو میگیره که دیشب رَم کرده و از کنار سیاه‌چادرشون که خیلی پایینتر از ما هستن فرار کرده، گفتم ندیدم از اینجا رد بشه و پیرمرد میره. کاش بهش میگفتم این اطراف رو خوب بگرده چون اگه هم از کنار من رد شده اونقدر غرق در افکارم بودم که اگه یه گله اسب هم از کنارم رد میشدن نمی‌دیدمشون. میشینم پای آتیش که الان دیگه گُر گرفته و داره گرمم میکنه. خیره میشم به دورترها که نسبت به دیروز خیلی سبزتر شده، به اینکه چقدر خوبه بهار داره میاد و همه‌جا رو تازه میکنه، اما انگار توی دل من هنوز زمستونه، هنوز به اون چیزی که میخام نرسیدم، اون آرامشی که دنبالش هستم رو پیدا نکردم، درسته الان کنار طبیعت و درخت و سبزه و گل و هرچی چیز قشنگه هستم اما هنوز دارم فکر میکنم به روزای سختی که در پیش دارم، به شنبه‌ای که دوس ندارم سر برسه، حتا توی این لحظات قشنگ صبحانه هم باید به روزای پیش رو فکر کنم، البته منطقیه و باید هم به آینده فکر کنم اما نه الان. الانی که میخام حتا برای یه لحظه هم که شده به هیچی فکر نکنم، فقط دستامو بگیرم روی آتیش و چشمامو ببندم و به خوبیهای کِسی فکر کنم که هیچ وقت آدماشو تنها نمیذاره...

/ 7 نظر / 21 بازدید
نیم زن

سامورایی ننوشتی ننوشتی دست آخر با یه پست دل آب کنک اومدی!! بعدشم سامورایی عزیز مگه میشه توی دامان خدا بود و آرم نبود؟؟

دختر ارغوانی

سلام به سامورایی گرامی. رسیدن به خیر [لبخند] خیلی خیلی خیلی حسودیم شد بهت (اینو حتماً باید میگفتم!) چه کار زیبایی کردید که خودتون رو در دل طبیعتی قرار دادید که خداوندش در همین نزدیکی هاست خوندن این نوشته، فقط احساسات خوب در بر داره. ممنونم که این احساس خوب رو با ما شریک شدی [گل]

سرندیپیتی

سال نو راستی راستی مبارک من شدیدا" به استثنایی بودن این سال برای همه ی دوستام خوشبینم! صد البته که شما هم دوست خوب من هستین! پس پیش به سوی یک سال پر از خبرهای خوش و شادی های پی در پی!

delezakhmiiii

سلام سامورایی جان توی طبیعت بکر ودست نخورده اونقدر آرامش داری که حتی توی تکون خوردن برگها وشاخه هاهم میتونی صدای خداروبشنوی چقدر حیفه که توی سال روزای محدودی هست که میتونی دل به طبیت ببری ...ولی همیشه لحظه هات لبریزازخدا

پیرامید

سال نو مبارک... اولا که من هم دلم می خواست یه جایی باشم که غرق بشم تو طبیعت... کلا طبیعت یه جوریه که به آدم آرامش می ده و آدم رو می بره تو خلسه... پس اگه متوجه چیزی نشدی، کاملا طبیعیه! امیدوارم دلت هم بهاری بشه...

تبسم

این وصف آسمونت دلم رو آب کرد.