سلام حضرت پاییز

چشماتو آروم وا میکنی، باریکه نوری که داره از پنجره می تابه توی اتاق خوابت و یادت میفته دیشب وقتی پای پنجره داشتی مسواک میزدی و به سوسوی چراغهای شهر که شبا خیلی قشنگتر از روزه نگاه میکردی پرده رو نکشیدی و پیش خودت میگی امشب یادم باشه دیگه پرده رو باز نذارم. پتو رو دور خودت میپیچی و یه قل میخوری، اما نه! دیگه دوس نداری بخوابی. آروم پتو رو کنار میزنی و خودتو میکشی، اونقد میکشی که صدای ماهیچه هاتو میشنوی.

میشینی لبه ی تخت، از توی قاب پنجره، یه تیکه از آسمون آبی معلومه. انگار امروز آسمون یه رنگ دیگه اس. پیش خودت فکر میکنی امروز چه روزیه؟! یادت نمیاد ولی یه احساس خوب داری. از لبه تخت بلند میشی و میری پای پنجره و بازش میکنی. باد خنکی میخوره توی صورتت و حالتو جا میاره، وای چه احساس خوبی... از پنجره به خیابون یه نگا میندازی، بچه ها رو می بینی که با لباس فرم و کوله پشتی و قهقهه زنان...

وای خدای من! امروز روز اول پاییزه...

یه لبخند رو لبات میشینه و خوشحالی که دیشب یادت رفته پرده رو بکشی وقتی پای پنجره داشتی مسواک میزدی و به سوسوی چراغای شهر که شبا خیلی قشنگتر از روزه نگاه میکردی...

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موشی

ساموریی جان پسرم کتاب دفترتو خردی؟ اوله مهره هاااا باید بری مدرسه[نیشخند] پاک کنی چیزی نومخوای؟ کیف با طرح جومونگ واست بگیرم ؟[نیشخند]

سهیلا

چه حس خوبی داشت این نوشته[گل]

نیم زن

پاییر یعنی زندگی.... یعنی هیاهو... منم امروز وقتی داشتم برمیگشتم خونه سوار اتوبوس شدم و از دیدن بچه مدرسه ای هایی که شاد و خندون از روز اول مدرسه اشون برای هم تعریف می کردن لذت بردم...اما میدونی واقعیت اینه هیچوقت دلم نمیخواد برگردم به دوران مدرسه! آخه حوصله تست و صفای اول صبحو ندارم! مدیونی فکر کنی من تنبلم!!![نیشخند][خجالت] ولی خداییش من از مدرسه رفتنم کلی خاطره دارم! یه مدت نماینده (مبسر؟ مبسل؟ مفسل؟)[نیشخند] بودم و آی پوستی از کله بچه ها می کندم.... یه چندباریم چنتا از معلمامونو بجای بچه ها اشتباهی پشت در نگه داشتم چون دیرتر از موعد مقرر سر کلاس اومده بودن.... حالا فکر کن از اینور ،در کلاسو من هل بده و در کلاسو نگه داشته بودم تا کسی تو نیاد ازونور معلمه هی قسم ایه که والا بخدا من معلمتونم!! خخخخ. یعنی کم مونده بود عین قصه شنگول و منگول از معلمه بخوام دستشو از لای در نشون بده!!![نیشخند] یه همچین اعجوبه ای بودم من!!

موشی

اخ اخ اخ چه دورانی داشتم من! ه قد کرم میریختم![نیشخند] یه شری بودمااا همه ازم شاکی بودن ولی بخاطره معدلم چیزی نومگفتن![نیشخند] هی روزگار....پیرمون کردی....[افسوس]

کزت بانو

متاسفانه اصلا هیچوقت اول مهر را دوست نداشتم![ناراحت]

موشی

ای بابا 16 سالگی وارد دانشگا شدن این حرفارم داره دیگه![خنده] نه بابا شوخیه جدیش نگیر ساموریی! ساموریی درس می دی به بچه ها؟

شکیبا

این اولین پاییزی هست که دوستش دارم.خیلی متنتون جالب بود.آدم زود تجسمش می کرد.

سلدا

هییییییییییییییییییی اول مهر هم دوسش دارم هم ندارم دلم میگیره نمیدونم چه حسیه!

خانومی

پاییز خودش یه جورائی عیده...اول مهر خیلی تغییر دیده میشه...منم اگه بادهای پاییزی رو فاکتور بگیرم عاشق پاییزم. اگه این راننده سرویسا بذارن!!