کتاب با طعم سیب زمینی سرخ کرده و پنیر اضافه!

صبح ساعت ۱۰... از در مترو که میای توی محوطه‌‌ی نمایشگاه کتاب اولین چیزی که توجهتو جلب میکنه فروشنده‌های کیف و آدامس و آب معدنی هستند که بهت خوشامد میگن. پیش خودت میگی خب به هر حال این یه چیز طبیعیه و این بنده خداها هم اومدن کاسبی کنن.

هرچی جلوتر میری تعداد فروشنده‌های مواد غذایی بیشتر میشه. رقابت شدیدی بینشون وجود داره وهرکی صداش بلندتر باشه مشتریای بیشتری میتونه جمع کنه. قبل از هر کاری یه سر به سالن کتابهای عمومی میزنی و میخای یه نگاهی به کتاباشون بندازی و چاپ جدید کتابها رو ببینی. جمعیت زیادی رو توی شبستان می‌بینی و امیدوار میشی که ملت دارن به سمت کتاب و کتابخونی گام برمیدارن و خوشحال از اینکه یه سال دیگه عمرم کفاف داده تا بتونم همراه با این انسانهای کتابخون بین کتابهای تازه و قدیمی راه برم.

اما نکته‌ی جالب توجه اینه که به دست هرکسی نگاه میکنم کتابی نمی‌بینم!

ظهر شده و وقت ناهار رسیده، شلوغی شبستان حالا به روی چمن‌های بیرون و روی نیمکتهای توی محوطه رسیده. دست هرکسی یه ساندویچ گنده یا سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه دیده میشه. هنوز هم خبری از کتاب توی دست مردم نیست.

باز هم برمیگردم به شبستان و کتابهایی که مد نظرم بود رو میخرم. بعضیاشون هم که با قیمتشون کنار نیومدم رو گذاشتم برای یه زمان دیگه.

عصر شده و میخام بزنم بیرون.

باز هم توی محوطه با خیل عظیم جمعیت روبرو میشم. اینبار اما به جای ساندویچ، میتونی فالوده‌ی شیرازی و بستنی و آب میوه ببینی... و باز هم خبری از کتاب توی دست مردم نیست.

اینکه چرا مردم کتاب نمی‌خرن برمیگرده به اینکه دوس ندارن کتاب بخرن و اگه دوس ندارن کتاب بخرن چرا اصن اومدن نمایشگاه کتاب. همین فالوده و بستنی رو هم توی تجریش یا چهارراه ولیعصر هم میشد بخوری بدون اینکه این همه به خودت زحمت بدی و بیای توی این شلوغی...

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م ا ه ی

چرا دعوا می کنی با آدم سر صبحی[اوه]

م ا ه ی

اصن جواب کامنت هم ندی مشکلی نیس!دیگه غر نمی زنم!

مریم

یاد این جمله از احمد شاملو افتادم: اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار این ملت کتاب نمیخوانند...!

مجید مویدی

سامورایی جون، این ملت نمایشگاه کتاب براشون فقط یه جایی هست واسه گشت و گذار! مثلِ رفتن به هایپر استار مثلا... یا کنسرت موسیقی رفتنشون همین طور. کلا، جاهایی که میرن، دنیال یه چیزایی دیگه میرن اونجا و اتفاقا اشتباه هم نمیکنن!! چون اکثرا مثلِ خودشون هستن، به اون چیزی که میخوان هم میرسن! قضیه اینه که به قولِ تو این هم رنج و شلوغی رو به جون میخرن[چشمک]

الهه

اعتراف ماهی رو خوندم! در واقع منم سرعت خرید کتابم از سرعت خوندنشون کندتره ، منتهی من کتابامو خیلی سخت میخونم، حتما باید خلاصه شن، حتما باید نکات مهمشون شبرنگی شه، حتما باید به زبون مهاوره ی خودم هم نوشته شن! انگاری ازشون امتحان میگیرن!

سهیلا(کاتارسیس)

جدای از خوردن، فرهنگ زباله پراکنی ای هست که بین مردم خیلی عادی شده! پارسال که اومده بودم می دیدم که چطور می خورن و می پاشن. فکر کردم که اینا مثلن قشر خیلی بافرهنگ و کتابخوان مملکت هستن؟! آیا؟؟

مریم

بابا این بلاگفا قاط زده... وبلاگامون نره هوا خیلیه!!! الان میگین خو چرا بمن میگی؟!! خب حوصله م سر رفت اومدم اینجا... هودمون ک فعلا بی خانمانیم!

درخت ابدی

نمایشگاه کلا قرارگاه خوبیه. برای اهل کتاب و غیرش فرقی نداره. مملکت هم که ماشالا پر دانشجو. فقط نمی‌دونم با این‌همه اهل تحصیل چرا اوضاع این‌طوریه.

م ا ه ی

آپدیت[اوه]

پیرامید

حوصله شلوغی نمایشگاه رو ندارم... و ایضا بی نظیمش رو!