هفته‌‌ای که لعنتی بود اما من هنوز امیدوارم!

هفته‌ی گذشته، هفته‌ی جالبی نبود، یعنی نه تنها جالب نبود بلکه خیلی هم بد بود. از اون وقتایی بود که هیچ کس دلش نمیخواد داشته باشه. خیلی هم سخت و دیر گذشت. از اون هفته هایی که بدبیاری از روز شنبه ساعت 7 صبح شروع میشه.

خراب شدن ماشین، یکی از عوامل اصلی خراب شدن هفته‌اس. امیدوارم هیچ وقت این واقعه ی اسفناک رو تجربه نکنین که صبح شنبه میخای بری سرِ کار، ببینی ماشینت روشن نمیشه!. کابوس رفتن به تعمیرگاه و هزینه‌های سرسام‌آور قطعات خودرو، خودش به تنهایی می‌تونه مقام اول رو در خراب کردن هفته ی آدم داشته باشه.

کمر‌درد، در آستانه‌ی سی سالگی، یعنی هِی پسر! داری کم‌کم پیر می‌شی. یه کمردرد لعنتی سراغم اومد و تمام فعالیتهای ورزشی و کاری‌م رو زیر سئوال برد! هرچند که این کمردرد هنوز دست از سرم و البته دست از کمرم برنداشته و هنوز باهاش درگیرم.

حساسیت فصلی، یکی دیگه از عوامل خراب شدن هفته‌ی گذشته‌ی اینجانب بود، که خیلی زودتر از موعد مقرر خودشو نشون داد. با تغییر فصل و اومدن بهار، عطسه‌های گاه و بیگاه امونمو می‌بُره و کلافه ام میکنه، نکته‌ی جالب اینجا بود که حساسیت امسال با چاشنی کمردرد مخلوط شده و با هر عطسه، انگار مهره‌های پشتم جابجا می‌شه و شدت کمردرد بیشتر!

حتا یه اتفاق خوب هم این وسط نیفتاد که باعث دلخوشی بشه و یه حالی بهم بده و البته انگیزه‌ای برای نوشتن ایجاد کنه و از فشارهای روحی روانی کم بشه، البته یه خبرایی به گوش رسید که داشتیم به اون اتفاق خوبه نزدیک می‌شدیم اما انگار قسمت نشد و اون خبر در نطفه خفه شد!

روزگار هم که قربونش برم هر لحظه داره میگه این که چیزی نیست، تازه کجاشو دیدی؟!؟!

زندگی، همیشه اونجوری که دلت میخواد پیش نمی‌ره، بعضی وقتا هست که چیزی برات پیش میاد که اصلن انتظارشو نداری، داری زندگی عادی و تکراری هرروزتو سپری می‌کنی که بدبیاری، چاشنی این روزمرِگی میشه و آرامشتو به هم میزنه. از اون بدبیاری‌هایی که دائم توی فکرته، از اونایی که شبا که می‌خوابی تا صبح چند بار بیدار می‌شی و هی ساعتو نگاه می‌کنی ببینی صبح شده یا نه.

رسیدن به آرامش سخته، اما غیرممکن نیست، ولی اینکه بخوای بی‌خیال همه‌چیز بشی و خودتو بزنی به نفهمی غیرممکنه!  یعنی نمی‌تونی اینکارو بکنی،آدمیزاده دیگه، فکر داره، شعور داره، می‌فهمه، وقایع اطرافش رو درک می‌کنه و نمی‌تونه بی‌خیال از کنارشون رد بشه واسه همینه که بعضیا اینقدر زود پیر می‌شن چون نمی‌تون بی‌خیال باشن، نمیتونن نفهمن.

به هرحال، هنوز منتظر یه اتفاق خوبم که بهار امسال رو با یه انرژی بیشتر و حال بهتر شروع کنم. هنوز امیدوارم...

/ 12 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیرامید

همه اینا یه طرف! حساسیت فصلی یه طرف! به نظرم زودتر آمپول بزنی بهتره ها! حداقل عید رو راحت هستی!

خانومی

از این هفته های کابوسناک!حتی شده ماهشو تجربه کردم.ولی راستش اینقدر تاثیر بد داشته که اصلا نتونستم بیام بنویسم،اونم من که باید هرروز مینوشتم. امیدوارم قبل از سال نو اتفاقات خوب زندگیتون شروع بشه و بیاین ازشون بنویسین. گندمهای هفت سین به گندمهای آسیاب گفتند:پایان قصه ما گرچه نان نداشت اما پایانی سبز داشت!پایان امسالت سبز باد...

دل زخمی

سلام بنظرمن که اتفاقا هفته ی باخدایی داشتی و. خیلی هم خووووب میگن خدا اونایی که دوسشون داره و شده باشه بهشون دردای کوچیک و بزرگ میده تاصدای خداخدا کردنشون و بیشتربشنوه بخاطر همین هروقت روزای اینطوری دارم اسمشو گذاشتم دلتنگیه خداااااا نخندی بهماااااا منم اینطوری دردام و هضم میکنم شاید بدرد توهم بخوره داداشی سال جدید وبرات لبریز از آرامش و برآورده شدن آرزوهات باشه

شکیبا

سلام.وقت به خیر.هفته ی سپری شده شما شد مصداق گل بود به سبزه نیز آراسته شد ولی از یکنواختی بهتره.همین حادثه هاست که زندگی رو میسازه.یه مدته فلسفه زیاد خوندم و مثبت اندیش شدم.به هر حالی خوشحالم که دوباره نوشتید و امیدوارم به چیزی که دوست دارید برسید تا حسرتش به دلتون نمونه.ببخشید پرحرفی کردم.

نیم زن

در مورد خرابی ماشین بهتون حق میدم. علی الخصوص این روزها که تعمیرکارها هم سرشون شلوغه و هم ناز می کنن برای مشتریاشون. در مورد حساسیت فصلی هم من خدا رو شکر می کنم که انگاری امسال دست از سر کچل من برداشته و فعلا منو یادش رفته و من نفس راحت می کشم. اینم پز به شما!![نیشخند]

محبوبه

دیدن امروز در آیینه فردا خوش است!

یک ذهن پریشان

این خیلی خوبه که امیدت رو از دست نمیدی . دوستم برای حساسیتش یه آمپول زده بود و خیلی راضی بود میخوای اسم آمپول رو برات بپرسم ??

ماه دخت

پس با توجه به اینکه همۀ دردهای این هفته ت رو داشتم باید بگم هفتۀ دردناکی بود!

م ا ه ی

اتفاق خوب افتاد؟ البته اگه یادته!