سلام آینده‌ی عزیز!

میخوام پنجاهمین پست وبلاگم رو جشن بگیرم. چرا؟ چون روز اولی که این وبلاگ رو درست کردم فکر نمیکردم بتونم پنجاه تا پست بنویسم. فکر میکردم به 6 ماه نکشیده وبلاگ رو حذف کنم و برم پی زندگیم. اما حالا زنده و سر حال نشستم و دارم وارد مسیری جدید از زندگی وبلاگیم میشم!

توی شش ماه چقدر تغییرات عجیبی داشتم. یه مهاجرت اساسی، البته نه به سبک مهاجرت پرندگان که شش ماهه میرن و برمیگردن، یه مهاجرت بدون بازگشت! و الان من یه سامورایی هستم با هدف مشخص و معیارهایی که خیلی برام اهمیت دارن. شاید پارسال همین موقع هیچوقت فکر نمیکردم ایده‌ای که توی ذهنمه رو عملی کنم ولی الان دارم به اون چیزایی که میخوام میرسم، شاید به همه‌‌شون نرسم اما دارم تلاش میکنم و این خودش خیلی مهمه. همه‌ی سختی‌هاش رو به جون می‌خرم تا همونی بشم که دوست دارم.

این چند روز طوفان عجیبی اومد. از این طوفان‌های خاک‌آلود زیاد دیدم و تنها کاری که میتونم بکنم اینه که کلاهمو سفت بچسبم که باد نبره، البته سعی می‌کنم کلاه سرم نذارم که همه چی به خیر بگذره.

دیروز عصر، بیرون بودم که طوفان شروع شد، و با توجه به تجربیات طوفان قبلی و خبرای ناگوارش، ترجیح دادم از وسط خیابون راه برم و خطر تصادف با ماشین رو به جون بخرم تا اینکه از توی پیاده‌رو راه برم و به فکر افتادن درخت و داربست فلزی و تیر چراغ برق روی سرم باشم. دغدغه‌ی اصلی دیروزم این بود که کاش مثل دفعه‌ی قبل پنجره‌ی اتاق رو باز نذاشته باشم که باز هم باید یه گردگیری اساسی انجام بدم!

و البته وقتی به طوفان‌های کاترینا و نانسی فکر میکنم خدا رو شکر میکنم که سرعت 120 کیلومتر در ساعت ما در مقابل اونا هیچی نیست. کاش ما هم یه اسم واسه طوفانمون می‌ذاشتیم...

گاهی وقتا باورم نمی‌شه که کارا اینقدر سریع پیش بره. به تصمیم قطعی میتونه موتور آدم رو روشن کنه! دو سه ماه پیش داشتم راجع به یه اتفاق خوب صحبت می‌کردم و اینکه چقدر نیاز دارم یه اتفاق خوب برام بیفته و حالمو خوب کنه و حالا اون اتفاق افتاد و من خوشحالم. از الان دیگه به فکر آینده هستم و آینده‌ام رو بیشتر از گذشته‌ام دوست دارم!

 

مدتی بود که کلمات توی ذهنم در رفت و آمد بودن ولی دستم به نوشتن نمی‌رفت. امروز اما بعد از چند روز تعطیلی کِسِل کننده تونستم بنویسم.

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیرامید

اول از همه خدا رو شکر که دستت دوباره به قلم رفت. واقعا واسه آدمایی مثل ما ننوشتن یه جور اتفاق ناگوار محسوب میشه انگار! دومین خدا رو شکر هم واسه این که توی طوفان آسیب ندیدی. و سومی هم به خاطر اراده و پشتکار و اتفاق خوبی که تو زندگیت افتاده... امیدوارم آینده هم برات پر از اتفاقات خوب باشه...

تبسم

خوشحالم که خوشحالی.

سرندیپیتی

تبریک میگم. میدونستم یک روزی میرسه که همچین پستی بذاری. شاد باشی همیشه، سامورایی عزیز

شکیبا

به دنیای وبلاگ خوش اومدید. خیلی خوبه که وضعتون بهتر شده.امیدوارم همیشه همین طور راضی باشید.بعضی وقتها یه جرقه های کوچیک،یه انرژی فوق العاده به آدم میدن واسه بهتر شدن.

یک ذهن پریشان

مبارکه سامورایی عزیز . برای تغییری که در زندگیت ایجاد کردی خیلی خوشحالم و آرزو میکنم که موفقیت همیشه همراهت باشه .

نیم زن

از خاصیت های وبلاگ نویسی هم همینه که گاهی دست به قلم نمیره و صفحه درج مطلب جدیدت رو باز می کنی ولی هربار پشیمون میشی و دوباره می بندیش. شخصا عاشق وبلاگ نویسی ام . و در مورد طوفان که حرف برای گفتن زیاده... جالبه که طوفان های اونور آبی مصداق بارز غضب خداوند هستن و مال کفر و بی ایمانیه و طوفان ما میشه یک پدیده جوی ساده!!! بعد جالبیش اینه که من نمیدونم هواشناسی و پیشی بینی در ایران به چه دردی میخوره وقتی حتی وقوع چنین چیزی رو به مردم هشدار ندادن و گویی هواشناسی و پیش بینی وضعیت آب و هوا در ایران فقط مختص همون قسمت آخر آخباره که کدوم شهرا آفتابی هستن و کدوم ابری!!!

درخت ابدی

قلمت رو دوست دارم. پنجاهمین مطلبت مبارک. چون طوفان از قم اومده بود٬ می‌شه براش اسم گذاشت.