بر باد رفته

دوست وبلاگی عزیزم یک ذهن پریشان منو به یه بازی جالب دعوت کرده که از آرزوهایی که داشتم و بهشون رسیدم پرده برداری کنم.

کاش سئوال یه جور دیگه بود: آرزوهایی که داشتم و بهشون نرسیدم! چون تعداد آرزوهایی که دارم و هنوز به دست نیاوردمشون خیلی بیشتر هستن.

از آرزو گفتن همیشه سخته، چون یه چیزایی هستن که یه جورایی خصوصین و نمیشه همشونو گفت اما خُب این بار باید پرده برداری بشن.

میخوام از هفده هجده سالگی شروع کنم چون هر آرزویی قبل از این سن، یه خیال واهی بیش نیست.

درسم که تموم شد و کنکور دادم و اون چیزی رو که دوس نداشتم قبول شدم. استارت رو زدم و شروع کردم به درس خوندن... آرزو داشتم کامپیوتر بخونم اما نشد.

آخرای سال 85 بود که مجموعه شعرامو دادم به ارشاد برای گرفتن مجوز که بعد از حذف چنتا از شعرا، مجوز صادر شد و کتابم چاپ شد. خیلی هیجان انگیز بود ولی به علت توزیع نامناسب ناشر، اون استقبالی که انتظار داشتم از کتاب نشد هرچند که توی سایتها و چنتا از روزنامه‌ها به خوبی معرفی شد و جای بسی خوشحالی بود برام. آرزوی چاپ کتابم، خیلی قشنگ بود که بهش رسیدم.

سال 88 درسم تموم شد و باید میرفتم سربازی. با مدرک لیسانس آموزش ابتدایی، به عنوان سربازمعلم وارد مدارس عشایری و روستایی شدم و دو سال از بهترین سالهای عمرم رو با بچه های صاف و ساده و صمیمی روستایی گذروندم. یه معلم جوون و پرانرژی، دور از زندگی شلوغ شهری...

بعد از اتمام خدمت سربازی، یک سال دیگه هم توی سیستم موندم و داشتم به آرزوی زیبای معلم شدن می‌رسیدم اما دست تقدیر و پارتی نذاشت و از سیستم خارج شدم.

حالا داریم به سالهای اخیر نزدیک میشیم.

یه سامورایی جوون که دنبال کار میگرده!

آرزوی بزرگم رسیدن به یه کار ثابته که هم با روحیه‌ام سازگار باشه و هم حقوق کافی داشته باشه که این سالهای باقیمانده‌ی عمرمو باهاش سپری کنم و لذت یه مسافرت به دنیای زیبای اطرافم رو تجربه کنم! فعلن دارم با این آرزوی دور و دراز دست و پنجه نرم می‌کنم!

داشتن آرزو بد نیست، ینی آرزو باعث میشه که امیدوار بمونی و همیشه تلاش کنی ولی یه همت عالی میخواد و شانس و ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم باید دست در دست هم نهند به مهر...

و حالا در آستانه ی سی سالگی، داشتن سلامت جسمی و روحی، یه پدر و مادر خوب، یه وبلاگ که میشه همه‌ی حرفاتو بدون رودربایستی توش بزنی، دوستای مجازی که از هر چیزی برام حقیقی‌ترن، از بهترین چیزاییه که این روزا دارم.

این بود انشای من!

 

پ.ن: من هم سه نفر از دوستامو دعوت میکنم به این بازی

دختر ارغوانی

سرندیپیتی

نیم زن

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیرامید

تدریس بین بچه های عشایر باید حس خوبی بوده باشه [رویا] من نمی دونستم کتاب شعر دارید استااااااد [نیشخند] چرا به ما نگفتی؟ پاشم برم کتابت رو بخرم!

آرزو(دل زخمي)

اميدوارم هميشه سرشار ازانرژي باشي تا هيچوقت درراه رسيدن به آرزوهات كم نياري و آرزوهات رنگ اي كاش نگيره داداش گلم...[گل]

آرزو(دل زخمي)

" 20سالِ بعد،بابتِ کارهایی که نکردی بیشتر افسوس میخوری تا بابتِ کارهایی که کردی ، پس روحیه ی تسلیم پذیری را کنار بگذار ، از حاشیه ی امنیت بیرون بیا ، جستجو کن ، بگرد ، آرزو کن ، کشف کن ،... "[گل]

آرزو(دل زخمي)

" تو زندگی اگه رسیدی به یک در بزرگ که یه قفل بزرگتر هم بهش بود نترس و ناامید نشو چون اگه قرار بود اون در هیچ وقت باز نشه حتماً به جاش یک دیوار می ساختند. "

یک ذهن پریشان

آقا رو نکرده بودین که کتاب شعر دارین , لطفا سرنخ بدید تهیه کنیم و لذتش رو ببریم

سرندیپیتی

اول اینکه بسیار ممنونم که منو به این بازی دعوت کردین. با افتخار شرکت کردم بعدم اینکه رو نکرده بودین کتاب شعر رو هاااااااااااااااا! آقا من میخوام اسمشو بدونم خوب [نگران] و سوم اینکه امیدوارم به آرزوهاتون برسین. اینو از ته دل براتون از خدا میخوام موفق باشین دوست خوبم

كافه هيس

سلام دوست عزيز مباركه.منم تجربه تحصيل داشتم اماتوي مهدكودك.عالمي كه بچه هادارندومابزرگتراعمرابفهميمشون.ولي بيجهت باخنده هاشون ميخنديم وباگريه هاشون ناراحت. توي دعاهاتون اگرجاي خالي بودبراي منم دعاكنيدكتابم چاپ بشه.ممنون

ناهی د

آرزو هم خوبه ها !!

نیم زن

سلام سامورایی. ممنونم که منو برای بازی وبلاگی دعوت کردی. البته من تا حالا بازی وبلاگی شرکت نکرده بودم و دقیقا نمی دونم باید آرزوم رو اینجا بگم یا توی وبلاگ خودم! اما خب نهایتا توی وبلاگ خودم نوشتم. راستش بازی سختی بودی و منو به فکر فرو برد. ولی خیلی خوشحالم که تونستی به 2 تا از آرزوهات برسی و امیدوارم به این آخرین آرزویی که نوشتی برسی.

نیم زن

راستی سامورایی اول اینکه من مشتاقم حتما کتاب شعرتونو تهیه کنم و بخونم. دوم اینکه منم خیلی دلم میخواد شعرامو چاپ کنم. اما مراحلش رو نمیدونم. باید از کجا شروع کنم و چیکار کنم؟ و هزینه ایناش چقدر میشه؟