بین دوراهی "رفتن" مانده‌ام...

بدتر از درد دودلی، هیچ دردی نیست. این که دودل باشی و مثل خوره بیفته به جونت و ندونی کدوم راه رو انتخاب کنی. وقتی سی سال از عمرت رو داری یه جایی زندگی می کنی اما هنوز به اون چیزایی که میخوای‌ نرسیدی چیکار باید بکنی؟ چند ماهیه که فکر رفتن از این شهر به سرم زده. دیگه همه چیز برام اشباع شده. اگه بخوام سی سال دیگه هم اینجا بمونم همینی‌ ام که هستم و کاملاً واضحه برام که هیچ پیشرفتی نخواهم کرد. نه کار بزرگی میتونم انجام بدم و نه میتونم زندگیم رو از این رو به اون رو بکنم. میخوام بزنم به دل یه شهر بزرگتر و با یه کم تلاش بیشتر خودمو بالا بکشم.

شهر من دیگه مثل مرداب می‌مونه برام، فقط دارم روزای تکراری رو با آدمای تکراری سر می‌کنم. باید دل به دریا بزنم و بزنم به دلِ دریا!

باید با رودخونه همراه بشم و خودمو جاری کنم. از راکد موندن توی این مرداب خسته شدم. اما هنوز هم دودل هستم، با خودم کلنجار می‌رم، هنوز خودمو راضی نکردم که دل بِکَنَم از این دیار.... ولی باید هرچه سریعتر تصمیمم رو بگیرم.

چندماه پیش رفتم، یه مدتی هم موندم اما بنا به دلایلی ماندگار نشدم. اما اینبار دارم تصمیم قطعی رو می‌گیرم، باید برم، باید یه دل بشم، میدونم سخته اما سختی که نباشه، آسایش دیگه معنی نداره. دارم واسه دلم دلیل میارم که موندن دیگه بی‌فایده‌اس. باید کم‌کم آماده‌ی رفتن بشم و پرواز کنم قبل از اینکه بال و پرم بریزه وپاهام فرو برن توی باتلاق .... باید پرواز کنم

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر ارغوانی

سلام. سامورایی عزیز، راستش الآن داری از موضوعی صحبت میکنی و درگیری ذهنیت شده، که من بارها بهش فکر کردم. میدونی... بحث، بحثِ شهر شما و کوچیکی و بزرگیش نیست. درسته که شهرهای بزرگتر شاید امکانات بیشتری برای کار و زندگی و پیشرفت تحصیلی و ... داشته باشن. اما، گاهی لازمه انسان از محیط همیشگی زندگیش خارج بشه. حتی اگر اون محیط بستری باشه برای پیشرفت و سرشار باشه از امکانات. و در این مورد، شما از جایی که هستی، از لحاظ روحی و فکری نارضایتی داری. پس بهترین کار رفتنه. فقط به خاطر اینکه روزی با خودت نگی، کاش رفته بودم... و نه هیچ دلیل دیگه ای. امیدوارم هرچه زودتر با خودت به نتیجه گیری صحیح تر برسی. و هر کاری که انجام میدی همراه با خیر و نیکی باشه. ببخشید که پرحرفی کردم [خجالت]

پیرامید

انشاالله بهترین ها برات پیش بیاد... آدم بدون هدف انگار داره تو مرداب زندگی می کنه... قبول دارم کاملا... همین نفس تلاش کردن برای هدف هم به آدم انرژی می ده...

یک ذهن پریشان

تصمیم با خودته ,امیدوارم تصمیم درست رو بگیری و با صلابت پیش بری , برات آرزوی موفقیت میکنم سامورایی عزیز

نیم زن

سلام سامورایی... نمیدونم چرا من نسبت به رفتن هیچوقت حس خوبی نداشتم... اونم از نوع رفتن و دل به دریا زدن... شاید چون رفتم و ضربه خوردم... شاید چون جاهای کوچیک با آدمهای ساده به من حس امنیت میدن تا جاهای بزرگ با آدمهای هزاران چهره. میدونی گاهی بعضی تصمیمات توی زندگی آدم اونچنان تاثیری دارن که تا آخر عمر اثراتش همراهته و من عمیقا امیدوارم این تصمیم به رفتن و دل به دریا زدن ( البته اگر همون دریا باتلاق آدمی نشه) تصمیم خوبی باشه و حسابی راجع به همه چیزش خوب و سنجیده فکر کنی چون سن سی سالگی سن ازمون و خطا نیست .

شکیبا

من هم از این دودلی ها داشتم و تاوانش ام دادم و گاهی خیلی سنگین بود.این تاوان به خاطر این بود که به سمت چیزی که ته دلم خوب بود و دوستش داشتم نرفتم.انتخاب،یکی از بزرگترین و رایج ترین تعارضهاییه که آدم باهاش رو به رو میشه چون دودلی داره بین منافع و مضرات.(خیلی پرحرفی کردم) تو شرایط شما نیستم اما به نظرم همین که حس حرکت و بهتر شدن توی شما ایجاد شده نشونه ی خوبیه.و تجربه ی زندگی تو یه شهر دیگه میتونه تو تصمیم گیری به شما بهتر کمک کنه. ببخشید خیلی پرحرفی کردم.

سرندیپیتی

صد البته که ایجاد تغییر و تحول خیلی خیلی خوب و دلگرم کننده ست اما واقعیت اینه که که هر جا بری آسمون همین رنگه و بعد از مدتی باز روزمره گی و تکراری بودن شروع میشه

جعفری خاتون

منم الان دقیقا تو شرایط مشابهی هستم... بدتر اینه که من نمی دونم بقیه از تصمیمم حمایت می کنن یا نه...

جعفری خاتون

خب آخه تصمیمی مثل رفتن چیزیه که اطرافیانتو رو هم تحت الشعاع قرار می ده

delezakhmiiii

سلام عزیز گاهی آدمهاازهویتشونم خسته میشن چه برسه به شهر! کلاهمیشه جاری باش توی موندن جزپوسیدن چیزی نیست تغییرات بنظرم عالیه چندوقت قبلم درموردرفتن گفتی ولی بازدودلیت موندن وترجیح داد گویا ! بقول یکی: بایدرفت حتی باترس،وقتی مطمعن ازماندن نیستی،رفتن یقین است موفق باشی

ویدا

تو هر تصمیمی که میخوای بگیری،قبلش حسابی فکر کن. ببین چیا رو از دست میدی و چیا رو بدست میاری. هرطرف ترازو که سنگینی کرد،همونو بچسب