کودک درون در یک غروب پاییزی

یه وقتایی توی زندگی هر کسی هست که هیچ حرفی برای گفتن نداره. حرف زیاد داره ها، اما قابل گفتن نیستن. یعنی ارزش به زبون آوردن ندارن. حتا از گفتن وقایع روزانه خودت هم عاجزی. دوس داری حرف بزنی اما نمی دونی چی بگی، از کجا شروع کنی، راجع به چی صحبت کنی...

شاید اینم به خاطر پاییزه، روزای کوتاه و شبهای دراز و کسل کننده. غروبش که دیگه افتضاحه، غروبا مجبور میشی پشت به آفتاب راه بری چون آفتابش اونقد مایل میتابه که چشمتو بدجور میزنه، هیچ وقت هم نمیتونم رو به غروب رانندگی کنم چون دوقدمی خودمم نمیتونم ببینم. بگذریم!

شرع پاییز برای من با کسالت همراه بود اما هنوز امیدوارم که بالاخره انرژی مثبتشو بِهِم منتقل کنه تا بتونم یه پاییز قشنگ دیگه رو هم تجربه کنم. منتظرم خِش خِش برگا رو زیر پام بشنوم و لذت یه پیاده روی پاییزی رو دوباره بچشم.

چند روز پیش رفتم جشن بادبادکها! روز خوبی بود. چیزی که توجهمو جلب کرد علاقه ی زیاد بزرگترا به بادبادک هوا کردن بود. البته خودم هم در آستانه ی سی سالگی جزو بزرگسالا هستم! اونقد که ما به بادبادک علاقه نشون می دایدم طفلی بچه ها علاقه نشون نمیدادن. خُب این هم از نشانه های فعال بودن کودک درونه و البته سرکوب خیلی از لذتهای دوران کودکی و نوجوانی که الان فرصت ابرازشو پیدا کردیم.

/ 8 نظر / 16 بازدید
پیرامید

من هر جا بادبادک تو هوا دیدم، نخش دست یه آدم بزرگ بوده و بچه هه داشته نق نق می کرده که نخ رو بدید به من!!

ناهی د

منم دلم خش خش برگ میخواد !! [گریه] اینجا همش بارون میباره ! [گریه] [رویا]یه خیابون اینجا هست ، رسالت ، پر از درخت چنار ! یه برگ ریزونی میشه ک نگو [قلب] عین بارون ، برگ میباره ! خیلی دوست داشتنیه ! [بغل][قلب]

خانومی

این حس بی حوصلگی وبیماری پاییزی تقریبا همه دوستان رو مستفیض نمود... اما کم کم اون حواس خوبشم میاد سراغتون... به این فکر کنید که دیگه مجبور نیستین زندانی باشین میتونید برین بیرون از خونه اونم برای بادبادک بازی... من که هیچوقت نتونستم بادبادکمو از تیر چراغ برقا بالاتر بفرستم!![گریه]

کزت بانو

من از بادبادک بازی متنفرم !

نیم زن

سلااااااااااام سامورایی عزیز.... کودکی من پره از روزای بادبادک بازی.... روزایی که خودم بادبادک درست میکردم با کاغذ و سیریش! یادش بخیر.

یک ذهن پریشان

این شازده ی ما یه بادبادک داشت هرچقدر التماس میکردم نمیداد منم بازی کنم [ناراحت]

موشی

اره لامصب پاییز خیلی نوره غروبش بده ساموریی تنها جایی که واقن اروم میرم همین غروبه افتابه! چون دقیقن باید همون موقه برم بیمارستان نور میزنه تعداد تصادفا خیلی بالائه تو غروبه افتاب! :( من باکنک و بیشتر از بادبادک دوس دارم! واقن من بیشتر از بقیه ذوق میکنم![نیشخند] کلن من خیلی زود ذوق میکنم! بهم پاستیل میدن یادم میره مثلن با طرف مشکل داشتم!

موشی

ساموریی من تا زمانیکه باشم به اوناییکه تو لینکامم سر میزنم اینو یادت نره! بخدا اصن نبودم ببین حتی مطلبم نذاشتم ببخشید[گاوچران]