مرور خاطراتی از جنس روزای آخر تابستون

بعضی روزا اینقدر تکراری و از صبح تا شب شبیه همدیگه هستن و خسته کننده میشن که میشینم با خودم ببینم یه خاطره ی خوب، یه اتفاق شیرین، یه صحنه ی به یاد موندنی از اون چند روز توی ذهنم میاد یا نه؟! عین سر جلسه ی امتحان می مونه که میخای جواب یه سئوال رو بنویسی ولی هرچیزی به ذهنت میاد بغیر از جواب اون سئوال! مرور خاطرات کار خوبیه ولی کاش خاطرات شیرین اونقدر زیاد بودن که تا بخای به یکیشون فکر کنی اون یکی بیاد و جای قبلی رو توی ذهنت بگیره. ولی خیلی وقته تعداد بدبختیا بیشتر از خوشبختیاس. شایدم من عادت کردم به اینکه بدبختیا بیشترن، شایدم به خودم قبولوندم! کار اشتباهیه، باید این فکرای منحرف رو از ذهنم پاک کنم. نمیخام به بدبختی و خاطرات بد فکر کنم. هرچند که جزیی از زندگی ملال آور این روزامه که کار خاصی ندارم. هرچند تقصیر از خودمه ولی باز راضی ام از این که فعلن خودمو بیکار میبینم. یه جورایی لذت بخشه که فکرت مشغول  هیچ کار خاصی نیست و فقط داری به لحظه ای که توشی فکر میکنی اگرچه میدونم زیاد طول نمیکشه و دوباره باید برم سراغ کاری که بتونم خرجمو دربیارم. 

دیروز عصر داشتم رو به غروب راه می رفتم. لذت دیدن آفتابی که داره میره پشت کوهها و نفس کشیدن توی هوای عصر آخرین روزای تابستون  لذت خاصی داره. دیدن قاصدکهایی که خبر از اومدن پاییز میدن، سرمای اول صبح که وقتی پنجره بازه میاد تو اتاق... لذتهایی هستند که در حال حاضر با هیچی عوضشون نمی کنم. فعلن خودمو با اینا مشغول کردم تا ببینم بعدن چه شود؟!

/ 7 نظر / 9 بازدید
یک ذهن پریشان

سلام بر سامورایی عزیز . از تشریف فرمایی شما به وبلاگ محقرمان بسیار ممنونیم . امیدوارم هر چه زودتر اون فکرای بد رو از ذهنتون پاک کنید . راستی غروب و سرمای اول صبح را عشق است

هستی

سلام منم بعضی اوقات خیلی به خاطرات قدیمی فکر میکنم ولی بداش باعث عذاب خودم میشه و هر بار سعی میکنم به خودم قول بدم فکرمو درگیر بی ارزش ها نکنم منتظر پستای بعدیت هستیم راستی وبم رو حذف کردم شاید یه وب دیگه با امتیاز های دیگه راه انداختم امیدواری هم نیاز نداشت من اکثرپستاش رو به قول شما کپی پیست میکردم وبلاگم هستش فقط نظراتش مسدود شده و مدیریتش رو حذف کردم[گل]منم امروز به غروب خورشید از پشت شاخه و برگ درختا نگاه میکردم

کافه هیس

این روزها ازتابستونش فقط بنی ادم اعضای یکدیگرنددیدم وندیدم که درافرینش زیک گوهرباشند.وفقط زمزمه کردم هروزوهرساعت تحمل خدایاتحمل دمی... این روزها ازتابستونایادم رفته کیم وخاطراتی دارم یانه؟حتی نمیدونم اینی که داره نفس میکشه منم یا کس دیگرم.

امیلی

مرسی که سر زدی سرمای اول صبح نزدیک پاییز رو دوست دارم.نوید زندگی پر کار و تلاش دوباره رو میده

1دختر خوب

خب اگه که به پایین تر از خودت فکر کنی اگه که به این فکر کنی که اینجا محل گذر دیگه اون خاطرات بد ازارت نمیده اگه که برنامه ریزی داشته باشی و بخصوص هدف نمیگی امروزو بگذرونم تا ببینم بعدا چی میشه [لبخند]

موشی

خوب خاطراته بد دلیل نمی شن که بخوان بدبختی رو بااشن مه اینه که شما بتونی خوشبختی رو تو خاطراته بدت احساس کنی و این چیزیه که به شما انرژی مثبت می ده.

موشی

منظورم این بودخاطرات بد بدبختی نیستن مهم اینه که بتونی خوشبختی رو تو خاطراته بد احساس کنی[خنده]