سلام خاطرات من

چند شب پیش یه حس خیلی خوب رو تجربه کردم. از اون حس هایی که دل آدم رو قلقلک میده! هم خندیدم هم گریه‌ام گرفت، هم شاد شدم هم غمگین...

حدود سال 70 بود تازه میرفتم کلاس دوم ابتدایی که رفتیم توی خونه‌ی جدید که بابا با هزار خون دل بعد از ماجراهای آوارگی بعد از جنگ ساخته بود. یه خونه‌ی بزرگ توی یه محله‌ی آروم و با همسایه‌هایی که اونوقتا با هیچ کدومشون آشنا نبودیم. خونه‌ی جدید ما دو تا حیاط داشت که یکیش اصلی بود و محل رفت و آمد و اون یکی یه حیاط کوچیک پشت ساختمون با چنتا درخت و یه تراس رو به غروب خورشید و یه در که به کوچه‌ی بن بست باز میشد. توی اون خونه بزرگ شدم، با بچه‌محل‌ها دوست شدم، مدرسه رفتم، دانشگاه رفتم، توی اون محل شکل گرفتم... اما بیشتر اوقاتم توی همون حیاط پشتی و کوچه‌ی بن‌بست میگذشت، پای تیر چراغ برق دم‌ خونه، تنهایی یا با رفیقام، مینشستیم دور هم و صحبت و بازی و درد دل میکردیم.

تا اینکه... داداشم رفت سر خونه و زندگیش، آبجیم رفت یه شهر دیگه. خونه سوت و کور شده بود. و بالأخره یه روز خونه رو فروختیم و البته هنوزم دلیل اصلی فروختنشو نمیدونم!

اما چند شب پیش... به خاطر یه کاری رفتم همون محل و یه سری هم زدم به کوچه پشتی خاطرات. چن دقیقه‌ای پای همون تیر چراغ برق نشستم و یادگاریهایی که 12-13 سال پیش روش نوشته بودم رو خوندم، تموم خاطرات برام مرور شد، اشک توی چشمام حلقه زد، چقدر دوس داشتم که بازم برگردم به همون دوران خوش نوجوانی. حس خیلی خوبی بود...

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیرامید

همیشه همین طوریه... آدم با مرور خاطراتش نمی دونه خوشحال شه یا غمگین.... مثل وقتی که عکس های قدیمی رو نگاه می کنی... هم مرور خاطرات میشه هم آدم دلش می گیره ناخودآگاه...

ارزو(زندوني)

وااااااااي عاشق خاطرات بچگي ام بااينكه توش غصه بيشترازغم بود برام.... يه وقتا اده خاطرات بچگي آدموطوري آروم ميكنه وهم داغون كه هيچي اون طوري نه آرومت ميكنه نه داغوووووووووووووون [گل]

ارزو(زندوني)

یادش بخیر یه کوچه ۸متری ، ۴تا آجر ، یه توپ پلاستیکی ۲ لایه … دلخوشیامون خیلی ساده بود ![نگران]

ارزو(زندوني)

خانه های قدیمی را دوست دارم چایی همیشه دم است روی سماور ، توی قوری در خانه همیشه باز است مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد غذاها ساده و خانگی است ، بویش نیازی به هود ندارد عطرش تا هفت خانه می رود کسی نان خشکه ندارد ، نان برکت سفره است مهمان ناخوانده آب خورشت را زیاد می کند دلخوری ها مشاوره نمی خواهد دوستی ها حساب و کتاب ندارد سلام ها اینقدر معنا ندارد سلام گرگی وجود ندارد افسردگی بیماری نایابی است …[گریه]

ارزو(زندوني)

آبان ، ماه نیست ؛ آبانیا همه ماهن ![چشمک]سلامتــــــــي خودت گذاشتم اين كامنتوهاااااااااااا.....ساموراييه آبانيه ماه[گل] داداشي موفق باشي[گل]

سرندیپیتی

ای امان از این خاطرات... کاملا" حست رو درک می کنم ایشالا زندگیت اینقدر قشنگ باشه که تک تک روزاش برات بشه خاطره ی خوش

شکیبا

خاطره،غمی است عمیق،اما شیرین.انگار تنها دارایی آدمه که هیچ کس ازش خبر نداره.

ونوس

حس عجیبیه .منم چن وقت پیش یکی از دوستامو که دوران ابتدایی ،راهنمایی و دبیرستان همکلاس بودیم بعد 8 سال دیدم .اون شب تا صبح خوابم نبرد.دلم تنگ شده برای اون روزا.

خانومی

احترام به سامورائی جنگجو... وای که به چه موضوع قشنگی اشاره کردین.... منم دلم میخواد برگردم به همون زمان ولی وقتی فکرشو میکنم باز باید همین گذشته رو تکرار کنم تا به اینجا برسم حقیقتشو بخواین پشیمون میشم میگم:نه!!!دیگه نمیخوام تکرار بشه...بسه....

نیم زن

سلام سامورایی عزیز. بالاخره بعد از مدتها فرصت شد بیام اینجا. همیشه اینطوریه. منم نسبت به محله قبلی و خونه قبلیمون حس خوبی دارم هرچند الان به جای اون خونه کوچیک یه اپارتمان چند طبقه سبز شده اما قبلتراش به محله قدیمی سر میزدم و پر می شدم از خاطره ها. راستی از اوضاع کار جدید چه خبر؟ کارا چطور پیش میره؟