یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر

چندروزیه عصرها بیکارم ولی نمیدونم چیکار کنم! وقتی هیچ کاری برای انجام دادن ندارم کلافه میشم. انگار چیزی گم کردم. نه توی خونه بند میشم و نه حوصله ی بیرون از خونه رو دارم. برای خوندن کتاب هم تمرکز ندارم، کتاب رو باز میکنم ولی فقط خیره میشم به کلمات، چیزی نمیتونم بخونم. فیلم هم میخام نگاه کنم می‌رم توی فکر و خیال... بگذریم، وقتشه این روزا هم بگذره و یه روز خوب بیاد.

امروز عصر از سر بیکاری داشتم لینکهای یه وبلاگ قدیمی رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به وبلاگ یه دوست و آشنای قدیمی، وبلاگ رو باز کردم و عکسشو دیدم، انگار هنوز زنده بود و نفس می‌کشید، انگار نه انگار که یک ساله رفته زیر خاک و دیگه توانی برای نوشتن در این دنیای مجازی نداره، خوش به حالش که به حقیقت پیوست و رفت، ولی شعر و نوشته‌هاش جاودانه شدن، خودش نیست ولی وب‌نوشته‌هاش تا همیشه می‌مونن، از سر تا ته وبلاگش رو دوباره می خونم و برای آخرین پستش بازم نظر میذارم، شاید روحش اینطرفا باشه و بتونه بخونه! بغض غریبی گلوم رو فشار میده، یاد روزهایی میفتم که با گفتن "منتظرم" منو به خوندن شعرهای تازه‌اش دعوت میکرد ولی آخرین دعوت، دعوت به مراسم تدفینش بود... وبلاگ رو میبندم و به این فکر میکنم که همه‌ی ما میریم، تنها چیزی که می‌مونه همین نوشته‌هایی هستن که دلخوشی این روزهامون شده... همه از دست می‌ریم ولی امیدوارم از دل نریم.

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکیبا

چقدر جالبه!قانون جذب خیلی برای من اتفاق میفته.

پیرامید

امان از این بی حوصلگی ها... واقعا درست گفتی... اون به حقیقت پیوست... من فکر کنم کامنتت رو دیده... جواب هم داده... اما ما نمی تونیم حقیقت جوابش رو ببینیم...

سرندیپیتی

خدا رحمتش کنه اما گمونم این اون پستی نبود که دوست داشتم صبح شنبه بخونمش [ناراحت]

محبوبه

چه جالب! من هم این روزها همین حس و حال رو دارم. به رفته ها غبطه نمی خورم اما به رفتن زیاد فکر می کنم و به روزهایی که دارن از دستم می رن

خانومی

وقتی میام وبللاگتونو میخونم حس میکنم دقیقا همون حس بیحالی برای نوشتن اینجام دیده میشه...حسی که منم مدتهاست دارم سعی میکنم نتونه به زانو درم بیاره. نکنه یه مرضه اومده خبر نداریم؟شمام سعی کن بنویسی ولو درحد دوسه جمله.انشالا بهتر میشین و راهشو به منم میگین...همون تلنگره رو میخواد

delezakhmiiii

گفتن ازمرگ همیشه درد داره ترسناک نیست ولی بوی جداییش آدم وکلافه میکنه روح همه ی رفتگان شاد توهم مثل خیلی ها توی این حوالی به روزمرگی دچاری خیلی حس مزخرف و خفه کننده ایه ...

نیم زن

فکر کنم با این اوصاف اگر به خیره شدن به سطرهای کتاب اکتفا می کردید بهتر بود تا یاد دوستی که از دست رفته و نبودنش بغض به گلو میاره...