پنجره‌ای رو به آگاهی و سکوت

یکی از اتاق‌های محل کارم که ناهارمو اونجا میخورم یه پنجره‌ی بزرگ رو به خیابون داره و با درختهای پاییزی که پشت پنجره هستن یه منظره‌ی خوشایند رو به وجود آورده که هرروز پشت اون پنجره می‌شینم و لحظات غذاخوردنمو میتونم با نگاه کردن به آسمون و زمین بگذرونم و رفت و آمدهای توی خیابون رو هم ببینم که هرکدوم برای خودشون ماجرایی دارن. آدمایی که پای پیاده یا با ماشین رد میشن. بعضیاشون رو هرروز و کارهای تکراریشون رو میبینم. مثلا پارکبان اون خیابون که هروقت خسته میشه میشینه روی جعبه‌ی ماشینها و آفتاب میگیره و خستگیشو در میکنه و براش مهم نیست که ماشین مال کیه! یا سرایدار خونه‌ی روبرویی که هر روز ظهر جلوی خونه رو آب و جارو میکنه، یا آدم‌هایی که با یه گونی بزرگ روی دوششون میان دم سطل زباله و پلاستیک و شیشه‌های توی سطل رو جمع می‌کنن شاید یه چاله‌ای از زندگیشونو پر کنه، یا اون مرد سبدفروشی که جلوی خانوما رو میگیره و میخواد ازش سبد بخرن و من دوس دارم هرروز همه‌ی سبداشو بخرم تا دیگه این چهره‌ی غمگین رو وقت غذا خوردن نبینم.

و آدمایی که فقط از پشت پنجره رد میشن و میرن...

چنتا عکس گرفتم از این آدما و ماشینا و خیابون که می‌تونین اینجا ببینید...

/ 9 نظر / 7 بازدید
دارچین

من هم خیلی وقتها به آدمها اینجوری نگاه می کنم والبته توشون آدمهای زیادی پیدا می کنم که علیرغم سادگی زندگیشون بسیار خوشبختن ، دلم میخواد بدونم ریشه این حسشون چیه ؟ احتمالا ایمان ونظم زندگی که بهشون اعتماد به نفسی میده که خوشبخت باشن ... یاد صحنه ای از کتاب ببرسفید می افتم ، صحنه ای که اون آقای ارباب از پشت چادر تصویر یک خونواده رو میبینه وراننده حسرت رو توی نگاه ارباب میخونه.

درخت ابدی

محل کار من پنجره نداره ولی یه تراس داره که گاهی برا هواخوری یا سیگار کشیدن میرم اونجا و به خیابون و رهگذرها نگاه می کنم. گاهی سوژه های خوبی برا عکاسی شهری و اجتماعی پیدا می شه و همیشه حسرت می خورم چرا دوربین همراهم نیست. اون برگا و درختای پاییزی به سوژه های انسانی عکسا بعد دیگه ای داده که ماشین ها هم تقویتش می کنه.

بانوی فروردین

این آدمها از بیرون متوجه رزومرگیشون نیستن ولی ما هستیم.همینطور که دیگران متوجه روزمرگی ما هستن اما ما نیستیم. دلم هم برای تهران تنگه هم نیست... آقای سامورایی مدل موهاتون رو دوست می دارم [لبخند]

ریحانه

[قلب] اخ گفتی! منم دلم میخواد به اینا کمک کنم!

سرندیپیتی

دیدن هر روزه ی زندگی از پشت شیشه... خوشحالم که نهارت نوش جانت میشه

كافه هيس

سلام دوست عزيز محل كار منم طبقه سومه وچندتا پنجره بزرگ وايوون هم راره اما ازاونجايي كه مشرف به خونه روبه رويي يه پيرمرد وپيرزنه هميشه پرده هاي كركره اي سبز جلوي نور وآسمونو آدما رو گرفته اما از اونجايي كه نمي تونم توي قفس زندگي كنم هر ازگاهي ميرم واز پشت پرده به خونه واون آدما نگاه ميكنم.البته يه چيز زيباي ديگه هم داره اينكه مشرف به دير مسيحي هم هستم كه يه تنديس مريم مقدس وحضرت مسيح در آغوش روهم داره اطافش پراز رزهاي سرخه.وقتي به اونجا نگاه ميكنم اگه خواهراي مقدس ويا آدماي ديگه اونجا باشند نگاهشون ميكنم اگه نه خودمو ميذارم جاي مريم مقدس وزير گوش كودكم زمزمه ميكنم اين دنيا زشت وناپسنده پس از به صليب كشيده شدنت نترس.وبعد ازداخل چشماي سنگي به اطراف .به ساختمون ها وباغچه ي بزرگم نگاه ميكنم وبه خودم ميگم باكره بمون براي هميشه. حالا صداي چك چك چكش هايي رو مي شنوم كه دارند به سنگ هاي كف حياطش ميزنند تاعمل نوسازي صورت بگيره .اما هربار صداي اين چكش ها به من ميگه دارند بهت تتجاوز مي كنند تا بلكه شخصيت جديدي از تو بسازند...ومن دلم مي خواد فرايد بزنم ونميتونم.......

مهرنوش

متاسفانه محل کار من هیچی نداره، حتی یه پنجره ... یه اتاق خشک و بیروح هست که من توش چندتا گلدون کوچک گذاشتم ولی هنوز نتونستم از بیروحی اتاق کم کنم ... و همکارهایی که از اتاق هم بیروح تر هستند [خنثی]