روزهایی که نمی‌گذرند...

توی زندگی هرکسی یه روزایی هستند که دوس داری دیر بگذرن، یه دوران سرخوشی مطلق که شادی توی زندگیت موج میزنه و داری توی آسمونا پرواز می‌کنی. شبا از شوق نمیخابی یا اگه میخابی اونقد شور و شوق صبح روز بعد رو داری که تمام شب رو رؤیا می‌بینی. صبح که بیدار میشی با ذوق فراوان یه صبحونه‌ی مفصل میخوری و باز هم میزنی به دل رؤیاها و لذتهاش. فکرت آزاده، چشمت روشنه، حالت خوبه...

اما...

یه روزایی هست که میخای هرچه زودتر بگذرن، فقط میخای بگذرن و رد بشن، دوس داری شبا بخابی که زودتر صبح بشه و یه روز دیگه بیاد و سریع تموم بشه. اما فکر و خیال نمیذاره شبا بخابی و هی طولانی و طولانی‌تر میشه. میل نداری چیزی بخوری، اصلن گشنه نمیشی، یعنی اشتها نداری. آب هم به زور میخوری. هیچ رؤیایی نداری. فکرت درگیره، چشمت تاریکه، حالت بده...

 

زندگی همینه. یه روز اینجوری و یه روز اونجوری و همین چیزاس که زندگی رو لذتبخش و مسخره کرده!!!!

/ 29 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان

ای بابا [خنثی] + چقدر سایلنت ؟

الهه

میخوای بیام کمکت؟ شاید بشه این روزای بد رو هل داد تا یکمی از امروزت جدا شن؟!

م ا ه ی

از ۷ مرداد اینجا آپ نشده ها...

مجید مویدی

بنویس رفیق. بنویس شاید بهتر شدی. نذار رو روحت سنگین بشن چیزها

وقایع نگار

دلم می خواد این روزها زودتر بگذره...

مجید مویدی

سامورایی!!!!!!!! بیا بیرون رفیق. اون شمشیر چوبیت رو بکش بیرون. بهتر از اینه که فقط بشینی و بشینی و بشینی. منتظرم دوباره مثل قبل ببینمت. هرچند می فهمم حال بد داشتن رو

الهه

بیا سامورایی ... بس نیست؟

پیرامید

به نظرم این روزا نیستن که نمی گذرن... این تویی که نمی خوای از این روزا بگذری...