گاهی برای شما هم اتفاق می افتد

یه روزایی صبح زود از خوب بیدار می‌شی و می‌ری سرِ کار و ظهر هم بدون هیچ استراحتی کارای عقب‌ افتاده رو انجام میدی. شب که کارات تموم میشه میخای بیای خونه  و بعد از خوردن یه شامِ سبک و یه چایی دبش، با لباس راحتی روی مبل لم بدی و حین تماشای تلویزیون خوابت بگیره تا صبح..... اما همین که میای خونه می‌بینی که مهمون اومده و مجبوری از همون لحظه‌ی ورودت به خونه، تا آخرای شب با چشمای خمار از خواب و همون لباسای رسمی که طول روز تنت بوده و یه لبخند مصنوعی به مهمونا نگاه کنی و به حرفایی که اصلن متوجه نمیشی چی میگن گوش بدی و بیصبرانه منتظر باشی که بلند شن و برن خونه‌هاشون...

حالا که مهمونا رفتن، یه نفس راحت میکشی و میری روی تختخواب دراز می‌کشی که بخوابی، ولی انگار نه انگار که تا یه ساعت پیش داشتی خمیازه میکشیدی و از بیخوابی، اشک از چشات راه افتاده بود و خواب داشت از سر و کولت بالا می‌رفت. از شدت خستگی دیگه خوابت نمیبره. دوس داری چشماتو ببندی اما بسته نمی‌شن، تمام بدنت بی حسه ولی باز خوابت نمی‌بره. می‌شینی لبه‌ی تخت، چشمات می‌سوزه، دم به دقیقه سرتو میخارونی. نه حوصله تماشای تلویزیون داری، نه خوندن کتاب و نه هیچ چیز دیگه. فقط دوس داری بخوابی. تا دم دمای صبح با خودت درگیری تا اینکه بلعخره با هزار انا انزلنا خوابت می‌گیره اما یه ساعت بعدش زنگ بیداری موبایلت از خواب بیدارت می‌کنه و مجبوری واسه یه روز کاری دیگه با بی‌حوصلگی آماده شی...

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهی د

آخرین باری که برامون مهمون اومد یا رفتم مهمونی رو یادم نیست !!!

دختر ارغوانی

عنوان نوشته خیلی خوبه، چون واقعاً گاهی برای همه اتفاق میفته. فقط الآن میشه بگم خوش به حالت! به خاطر اینکه دختر نیستی! فکرشو بکن تو یه جمع خانوادگی که دخترها بیشتر بهت کار دارن، هزار حرف چرت خاله زنکی پیشت میزنن و تیکه میندازن و حتی در بعضی موارد کار به پشت چشم نازک کردن هم میرسه! من تقریباً همیشه تو جمع خاصی از خانواده سکوت میکنم! (فقط یه عده ی خاص اینجوری هستن!) بعد فرداش این خستگی دو چندان میشه [چشمک] اما من مطمئنم سکوت بهتر از هر حرفی، همه ی آدما رو آروم میکنه!

سرندیپیتی

اما کافیه همون صبح بعد از بیخوابی رو با لبخند شروع کنی، و دلت بخواد روز خوبی داشته باشی! باور کن کافیه

سرندیپیتی

اونوقت حین تماشای تلوزیون که خوابت ببره، دیگه بیخیال مسواک زدن میشی؟! میدونم سوالم زیادی تخصصیه! چون من تا مسواک نزنم هیچ جوره خوابم نمیبره [خنثی]

دل زخمي

بگيـــــــــــــــــــــــــربخوابــــــــ نــــــــــــرووووووووووو ســـــــــــركــــــــــــاآآآآآآآآآآآآآآر [شیطان][شیطان][شیطان][شیطان][شیطان][شیطان][شیطان] وسوســــــــــــــــــــه هاي يه خبيـــــــــــــــــــــــــثــ اينجاس كه ميگي ايكآآآآآآآآآآآآآآآآآشـــــــ دخملــ بودم وبيكـــــــآر[نیشخند][قهقهه]

دل زخمي

به سلامتي همه اونايي كه حالشون گرفته ولي مي خندن تا حال بقيه گرفته نشه اين وواسه خنده هاي مصنوعيه توي جمعت گذاشتمهااااااااااا [نیشخند] سلامتيت[گل]

یک ذهن پریشان

آخ آخ کاملا درک میکنم , تازه فکر کن میزبانم خودت باشی ومجبور باشی بپزی و پذیرایی کنی, واویلاااااا راستی دعوت شدی به بازی وبلاگی , یه سر بهم بزن

دختر ارغوانی

دختر بودن که عااااااااااااالیه [قلب] یه وقتایی باید پسر باشی که بتونی بزنی! [شوخی][خنده]

م ا ه ی

خیلی زیاد تجربشو دارم!!!بیخوابی و نه مهمون داری

م ا ه ی

دیگه عادت کردم!!! سال 91 بدترینش بود که من 4 شب نتونستم از شدت ناراحتی بخوابم و صبح که خورشید در میومد میتونستم یه کم بخوابم...از ترس نبود.. تاریکی و شب آزارم میداد از ناراحتی....و تو روز هم نمیشد خیلی خوابید و دوباره تا شب بشه هی فکر میکردم خدایا شب نشه..دیر تر شب بشه