Once upon a time...

* گل گلدون من...

اتاق محل کارم طبقه دومه و پنجره‌اش رو به پشت بوم باز میشه که پر از خرت و پرت و چیزای به درد نخور شرکته مثل میز و صندلی شکسته و وسایل اوراقی که منظره‌ی قشنگی ندارن، شاید اگه یه کم مرتب چیده بشن شبیه یه اتاق کار بشه توی فضای باز!

در نقطه‌ای دورتر از پشت بوم، یه پنجره‌اس که نمی‌دونم برای خونه‌ی روبرومونه یا ساختمون پشتی‌اش، به هرحال توی این شلوغی و دود و دم، یه گلدون بزرگ گذاشته با چنتا گل رنگی که چشم‌انداز قشنگی ایجاد کرده و من بعضی وقتا بهش خیره میشم و چشمامو نوازش میدم.

* از صبح تا شب لانه می‌سازی که چه؟!

چند روز پیش یه کبوتر پشت پنجره دیدم که می‌خواست روی پشت بوم شرکت لونه بسازه، هر دفعه می‌دیدم میره یه تیکه چوب میاره و می‌بره بالا. از صبح کارش همین بود و خسته‌ نمی‌شد. نمی‌تونستم لونه‌اش رو ببینم اما هردفعه که می‌رفت چوب میاورد و برمی‌گشت می‌دیدمش. طرفای عصر که کارش تموم شد طوفان لعنتی شروع شد و تمام خرت و پرت‌های پشت بوم رو به هم ریخت و مطمعناً لونه‌ی اون کبوتر بیچاره هم از شر طوفان در امان نبوده و داغون شده و خدا میدونه که کبوتر خونه‌خراب الان کجاس چون این چند روز هیچ اثری ازش ندیدم.

اون روز و روزهای بعد هیچ سایت خبری یا روزنامه‌ای ننوشت که یه کبوتر که صبح تا عصر داشت لونه‌ می‌ساخت با یه باد تند لونه‌اش زیر و رو شد!

* پنجره‌ای رو به آگاهی و سکوت

خونه‌ام رو عوض کردم. طبقه‌ی هشتم یه مجتمع با یه پنجره‌‌ی بزرگ رو به غروب آفتاب. بعضی روزا که آسمون تمیزه میشه خورشید رو دید که آروم میره پشت کوهها اما بیشتر اوقات جز یه لایه‌ دود روی این شعر چیز دیگه‌ای نمیشه دید.

خیلی گشتم تا همچین خونه‌ای پیدا کنم، خونه‌ای با یه پنجره‌ی بزرگ تا بتونم خستگی‌های روزمو با خوردن یه چایی داغ پشت شیشه‌های شفافش از تن به در کنم!

* به خاطر یک مشت سوسک!

اولین روز ورودم به خونه‌ی جدید، چند تا سوسک زیر کابینت‌ها دیدم. از سوسک متنفرم. نه اینکه ازشون بترسم، تازه از کشتنشون و صدای ناخوشایندی که از له‌شدنشون زیر پام میشنوم لذت می‌برم ولی سوسک، تنها حشره‌ایه که دوس ندارم دور و ورم بپلکه.

وقتی سوسکا رو می‌کشم یه نگاه فاتحانه به جنازه‌شون میندازم و احساس یه سامورایی قهرمان رو دارم که توی یه جنگ تن به تن پیروز شده.

از آذر خانم مشورت می‌گیرم و اون یه مایع سوسک‌کش بهم معرفی می‌کنه.

آذرخانم یه زن تنومنده که مسئول نظافت شرکته. روز اولی که استخدام شدم ازم پرسید که آیا تُرک هستم؟! و من گفتم نه! فکر کنم ناامید شد. نمی‌دونم چرا این سئوالو ازم پرسید ولی وقتی فهمیدم که از بقیه هم همین سئوال رو پرسیده اونوقت بود که فهمیدم داره دنبال یه همزبون میگرده. بعضی وقتا که برام چایی میاره یه کلماتی به تُرکی میگه و منم فقط در جوابش میگم «ساغول»! از زبون ترکی فقط همین یه کلمه رو یاد گرفتم و فکر کنم خیلی هم کاربرد داره چون وقتی از سوپری سر کوچه هم خرید می‌کنم و جنسامو بهم میده میگم ساغول و اونم کیف می‌کنه.

مایع سوسک‌کش رو گرفتم و ریختم داخل آب‌پاش و آماده شدم تا به جنگ لشکر سوسکها برم. (ز) زنگ زد و گفت نگرانه نکنه مسموم بشم و ازم خواست که صبح زود قبل از اینکه برم سرِ کار  سم‌پاشی کنم، منم گفتم باشه. به حرف (ز) گوش نکردم و شب، قبل از خواب سم‌پاشی کردم و گرفتم خوابیدم.

شب، خواب دیدم سوسکها دنبالم کردن و میخوان منو بگیرن، منم تا اونجا که می‌تونستم فرار ‌کردم! وقتی از خواب پریدم خیالم راحت شد که فقط یه خواب بوده. هوا هنوز تاریک بود، خواستم برم یه نگاهی به آشپزخونه بندازم اما نرفتم، چشمامو بستم و به امید اینکه دیگه خواب سوسک نبینم دوباره خوابیدم.

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیم زن

هدر جدید وبلاگتون مبارررررک.... بکگراندش هم زیباست...

درخت ابدی

1. دیدنشون مفرح جان است. 2. طوفانی که آدم رو از پشت‌بوم پرت کنه پایین با پرنده‌ی بی‌نوا چه خواهد کرد. 3. همیشه دنبال طبقه‌ی اول می‌گردم. فقط به خاطر کتاب‌ها. 4. خوش‌بختانه سه بار در عرض 7 ماه دیدمش. شاید جزو اولین کسانی بودم که در مورد سوسک نوشتم. توی روزمرگی‌هام مکتوبه.

كافه هيس

سلام دوست عزيز. خوشحالم كه خونه اي پيداكردي كه پنجره داره.اتاق من تا قبل از اومدن خواهرم ويويي داشت كه حدنداشت پراز گل وگياه هايي كه پدرم مي كاشت واونم با چه عشق وصفايياما بااومدن خواهرم اتاق من اشغال شد تحملش برام سخت بود چون هرروز خداوتاهمين الانم كه من سركارم هستم داره نقشه ميكشه چطورميشه وسايل منو اشغال كنه ومن ورو دك.اماازاونجايي كه ياجاي من ياجاي اون اسباب كشي كردم طبقه زيرزمين بدون هيچ ويويي اينبار مادرم اين كاروكرد.بازمجبورشدم اسباب كشي كنم به طبقه دوم كه مهمون خونه است به قول خودشون.ومن رسما حق شلوغ كاري ندارم باز هم تحت نظر خواهرپدر ومادرم هستم.حالا دارم تصميم ميگيرم برم طبقه سوم كه نتيجه براين شده بهارخوابش كه من ازبچگي عاشقش بودم وهستم وتنها جاي اين خونه است كه من ارامش ميده رو تبديل به اتاق خواب كنندوحالا ميبيبنيد من رسما توخونه خودم هم خانه به دوشم وهم مستعمره شده ام تختم پكيد كتاب خونه ام خوردشد كتاب هام الان صدتاش طبقه اوله دويستاش طبقه دوم ويه پنجاه تايي سوم ومابقي طبقه آخركه قفل ضريح بهش زدم كه كسي بهش دستبردنزنه.البته يادم رفت يه چندتايي كارتون وسيله وكتاب خونه خواهرم وبرادرم گذاشتم حالاشم

شکیبا

داستان اون کبوتر رو خیلی دوست داشتم.شبیه بعضی از آدمها بود. منو یاد یه سری از آدمها انداخت که هر روز می بینیشون و یه لبخندی میزنی یا سری تکون میدی و از اینکه دیدیشون ته دلت راضی هستی و اگه یه روز نبینیشون،انگار یه چیزی رو گم کردی.

آزاده

سلام این همه موضوع چه باحال که درباره سوسک نوشنید حلا سوسک ها مرده بودند ؟

سرندیپیتی

هیچی دیگه، زدی کامنت منو پکوندی منم اصلا یادم نیس قبلا چی چی گفته بودم [خنثی]

كافه هيس

مرسي از لطفت.كتباي من به جونم بستس.هركي كتاباموبخوادمنم باهاش ميرم ولي ازاونجايي كه مزاحمم ترجيح ميدم خودم نگه دارشون.خسيس نيستم...روزگارم بدنيست اصفهاني هستم باخرده هوشي مي سازم.ماهنرمنداهميشه حقمون خورده ميشه اينم روش. بالاخره اميدي هست چرخ گردون هم مي چرخه.به قول آقاي حافظ مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد....

م ا ه ی

خوابت خنده دار بود... برای کشتن سوسک کمک نمی خوای!؟ من دلم خونه توی آخرین طبقه میخواد که جنوبی باشه و بتونی صبجها بیدار میشی تمام تهرانو ببینی و کلی کیف کنی از بودن حتی فقط 1 پنجره که ازش تهران معلومه

م ا ه ی

الان دیگه تریپ پز و اینا...بابا غروب.. طلوع..طبقه 8 سوسکها باید همونجوری بمیرن که برای سایرین عبرت بشه

م ا ه ی

خوشم میاد تریپ پز و اصن ایگنور کردی