Yesterday when I was young

می‌خواستم تنهایی برای خودم جشن بگیرم، اما وقتی تنها هستی فقط می‌تونی یه موزیک ملایم بذاری، سیب زمینی سرخ کنی و به این فکر باشی که هفته‌ی آینده دو روز مرخصی بگیری تا بتونی یه سفر کوتاه بری.

امروز سی ساله شدم. سی سالگی می‌تونه میانه‌ی یه عمر نرمال شصت ساله باشه و یکی از خوبی‌های این سن اینه که می‌تونی به گذشته‌ات فکر کنی و تمام اتفاقات ریز و درشت رو به خاطر بیاری. به کارهایی فکر کنی که دوس داشتی انجام بدی اما ندادی. به هم‌نسل‌های خودت، به دهه شصتی‌هایی که الان مثل تو سی ساله‌ان و هنوز دارن فکر می‌کنن که چه آینده‌ای در انتظارشونه.

بحران سی سالگی! اسم قشنگیه اما آیا فقط سی سالگی بحران داره؟! بیس سالگی بحران نداره؟ وقتی بین دو راهی انتخاب رشته‌ی دانشگاه و رفتن به سربازی داری این پا و اون پا می‌کنی. یا وقتی توی چهل سالگی داری به زن و بچه‌ات فکر می‌کنی و دنبال یه بیمه‌ی مطمئن برای دوران پیری هستی. سی سالگی مرز بین این دو تاس. مرز بین جوانی و پیری. سنی که هنوز امید داری بتونی یه تکونی به خودت بدی که دیگه دچار بحران نشی.

روزهای تولد من زیر موشک‌های جنگ بود. اولین روز کلاس درسم در اوج بحران مملکتی بود که تازه از جنگ رهایی پیدا کرده بود، کلاس‌های چهل نفره، نیمکت‌های زهوار در رفته و مدرسه‌های دو شیفته...

نوجوانی‌ام تکرار روزهای کودکی‌ام بود، بدون هیچ هیجانی! و اوج لذت زندگی در سال‌های جوانی بود، با خاطراتی به یاد ماندنی؛ یک عاشقانه‌ی آرام و تکرار نشدنی.

و اما امروز در آستانه‌ی سی سالگی شاید به خاطر اینکه یه سال به عمرم اضافه شده کمی اندوه به دنبال داشته باشه اما اگه به این فکر کنم که یک سال بزرگتر و با تجربه‌تر شدم، میتونه عدد سی رو برام خوشایندتر کنه. خیلی دوس دارم به عقب برگردم و یه چیزایی رو تغییر بدم اما الان دیگه به اون درجه از عرفان رسیدم که حسرت فرصت‌های از دست رفته رو نخورم وبه آینده فکر کنم. به روزهایی که در پیش دارم و زندگی جدیدم رو با یه تغییرات بزرگ شروع کنم. هرروز به خودم میگم «سکوت تلختو بشکن و برگرد» و رو به سوی افق‌های روشن گام بردار... نذار دچار بحران سی سالگی بشی، چون زمین‌گیر میشی، پیر میشی و این منم مردی تنها در آستانه‌ی فصلی سرد!

سی سالگی یعنی پایان، پایان تمام آرزوهایی که می‌خواستی در جوانی به آنها برسی.

سی سالگی‌ام را بغل می‌کنم و می‌روم به سوی روزهایی که انتظارم را می‌کشند؛ من برای جنگیدن با همه‌ی روزها آماده‌ام...

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک ذهن پریشان

تولدتون خیلی مبارک شرمنده بابت تاخیر . براتون خوشبختی و آرامش آرزو میکنم .

درخت ابدی

مبارک باشه و ببخشید بابت تاخیر تولدت مبارک:) سی‌سالگی بحران نیست. خیالت راحت باشه.

بانوی فروردین

سی سالگی با اندکی تاخیر مبارک ای همسن [گل][چشمک]

بانوی فروردین

راستی من روز تولد سی سالگی ام از صبح تا شب گریه کردم چون از کسی که دوستش دارم جدا بودم...نمی دونم نشونه خوبیه یا بد :|

كافه هيس

خستگان راچو طلب باشدوقوت نبود گرتوبيدادكني شرط مروت نبود.... من توبچگي خاطره بال هواپيماي سقوط كرده جنگ رودارم ووازدگي الان رو.تبريك ميگم دوست عزيزاميدوارم سي سالگي پلي باشه براي آينده اي بهتر.

نیم زن

سلام. تبریک میگم سامورایی عزیز. نمیدونم وقتی من به سن سی برسم چه حسی دارم... من برات روزهای پر رونق و پر رمقی رو ارزو می کنم...روزهایی که طعم شیرینشون تلخی گذشته ها رو از بین ببره و جبران فرصتهای از دست رفته رو بکنه.

شکیبا

سلام تولدتون مبارک همیشه سلامت باشید این نشونه ی خوبیه توی این سن معمولا یه بحران هست و پختگی هم معمولا تو 40 سالگی سراغ آدم میاد. شکستن سکون مهمه

مهرنوش

سلام دوست من امیدوارم که خوب باشی ... تولدت مبارک ... هر سنی شروع دوباره است، برای رسیدن به خواسته هات ... مهم نیست 20 ساله باشی با 30 ساله ... 40 ساله یا 50 ... کافیه که از درون احساس جوان بودن رو داشته باشی و بخوای که در لحظه شاد باشی ... پس با شادی و امید این سن زیبا رو شروع کن ... امیدوارم که موفق باشی ... فعلا ...

arezoo

تبریک میگم ...و برای انان ک با عشق زندگی می کنند زمان را اغاز و پایانی نیست