مورد عجیب سامورایی

* یک سال پر از واژه‌های رنگارنگ

پارسال در چنین روزی سامورایی متولد شد، اینکه چرا و چگونه، بماند، اما یه جورایی مسیر زندگیم در طول این یک سال عوض شد. یک خودکشی به سبک سامورایی!

اون وقتایی که اولین مطلب وبلاگم رو نوشتم، اصلن به این فکر نمیکردم که چه اتفاقاتی در انتظارمه. منتظر یه اتفاق بودم، چند بار هم راجع بهش صحبت کردم تا اینکه بالاخره رقم خورد. اون وقتا منم یه آدم معمولی بودم و یه زندگی معمولی توی یه شهر دور از پایتخت داشتم، تا اینکه فکر رفتن به سرم زد. باید تصمیم قطعی رو میگرفتم، خیلی هم با خودم کلنجار رفتم تا اینکه تصمیم کبری رو گرفتم و دل رو به دریا زدم...

 

* ای پرنده‌ی مهاجر، ای همه شهوت رفتن...

هروقت با پدرم حرف می‌زنم، راجع به رفتنم صحبت میکنه. و البته هنوز هم امیدواره من برگردم و هربار هم واژه‌ی مهاجرت رو به زبون میاره. هربار هم بهش میگم مهاجرت کلمه‌ی سنگینیه و هربار هم میگه پس میخای چی اسمشو بذاری؟!؟!

راس میگه، این هم یه مهاجرته اما راستش اولین چیزی که از مهاجرت به ذهنم میاد پرواز پرنده‌ها و مهاجرت اونا از یه جای سرد به یه جای گرمه! اما باید قبول کنم که من هم یه مهاجرم...

هنوز هم وقتی با پدرم صحبت میکنم، میتونم یه بغض عجیب رو توی صداش حس کنم.

 

* هم پایه‌ام باش رفیق،

یکی از هدفهام از مهاجرت، علاوه بر تغییری که توی زندگیم باید میدادم، نزدیک شدن به علاقمندی‌هام بود. کتاب، موسیقی، شعر، فیلم، تئاتر، نقاشی...

وقتی توی پایتخت زندگی می‌کنی، به همه‌ی اینها نزدیکی و خیالت راحته میتونی به همه‌ی اون چیزایی که دوس داری دسترسی داشته باشی. اما بعد از چند ماه می‌بینم که بیشتر از چند بار نتونستم به این لذتها نزدیک بشم. اصولن من آدمی هستم که تنهایی نمی‌تونم جایی برم و حتمن باید یه همپا و پایه‌ی اساسی همرام باشه که بعد از دیدن فیلم و تئاتر، بعد از خوندن یه کتاب خوب، بعد از رفتن به یه گالری نقاشی و یا حتا شنیدن یه ترانه باهاش بحث کنم و اظهار نظرهاشو بشنوم. اگه یه پای خوب همرام باشه، همه‌ی تهران رو قدم میزنم!

 

* زندگی همان چیزی است که هست!

وقتی داری پیاده‌روی می‌کنی و به یه سربالایی می‌رسی، میتونی انتخاب کنی که ادامه بدی یا نه. اگه دوس داشته باشی راهتو ادامه می‌دی و اگه هم حوصله‌‌شو نداشته باشی برمیگردی و یه مسیر دیگه انتخاب می‌کنی.

اما توی زندگی، پر از سربالایی‌های اجباریه که همیشه جلوی راهت سبز میشن. خیلیاشون رو نمی‌تونی دور بزنی، نمی‌تونی راهتو کج کنی یا برگردی، چون اون وقته که شکست میخوری، میفتی زمین و باید به زور دوباره بلند شی. بعضی وقتا هم زندگی شبیه بازی مار و پله میشه، تا یه جایی میری اما مار نیشت میزنه و برمیگردی سر خونه‌ی اولت. گاهی این سربالایی‌ها ماه‌ها و سالها طول میکشه اما امیدوارم که یه روز به یه سطح هموار برسم... یا به یه نردبون که منو بکشه بالا!

 

* همدلی از همزبونی بهتره

نیاز به یه همزبون، اساسی‌ترین نیاز هر انسانه. روزای اولی که اومدم پایتخت، می‌خواستم از شهرم و تمام آدماش دور باشم. خودم دلیلشو نمیدونستم ولی میخواستم به اونا فکر نکنم، شاید نمیخواستم دلتنگی بهم فشار بیاره و برم گردونه! از آدماش فراری بودم، از هرکسی که توی این شهر به زبون من حرف می‌زد دوری می‌کردم. اما حالا بعد از گذشت چند ماه، گاهی اوقات دلتنگی سراغم میاد، اون وقته که دوس دارم با یه نفر، حتا با یه غریبه توی این شهر غریب، با زبون مادریم صحبت کنم، چیزی که هیچ وقت ازم جدا نمیشه.

 

* دکتر جان! هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

نکته‌ی جالب توجه در مورد رئیسم اینه که هرکاری که دوس نداره بقیه انجامش بدن، یه توجیه علمی یا پزشکی براش میاره که دیگه انجامش ندن!

مثلن میگفت دوستان، انگشتتون رو روی مانیتور نکشید چون سرطان‌زاست و شاید نمی‌دونست که من فهمیدم به خاطر وسواسشه که دوس نداره جای انگشت ما روی مانیتورش بمونه. چند روز پیش اومد توی اتاق و گفت وقتایی که تنهایی فقط یه لامپ بذار روشن باشه چون این لامپا سرطان پوستی میارن. خب می‌تونست بدون این دلیل علمی هم بگه که عزیز من، لامپ اضافی خاموش! باید سر ماه پولشو بدم. البته من هم بهش حق میدم که غصه ی مالشو بخوره چون بهرحال اون صاحب اختیاره. من هم به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم توجیهات مسخره‌ی پزشکی و علمی دنیاس که هرروز در حال تغییرن.

 

* یک عمر سر و کله زدن با یک اسب وحشی به اسم زندگی

یه برنامه‌ی مستند دیدم راجع به سوارکارایی که توی مسابقات، سوار اسب‌های وحشی می‌شن. اینا باید 8 ثانیه تحمل کنن و از روی اسب نیفتن، هشت ثانیه به نظر خیلی کم میاد اما برای اون سوارکار بیچاره‌ای که روی یه اسب وحشی در حال جفتک انداختن و بالا و پایین شدنه، هر ثانیه براش اندازه‌ی یک ساعت طول میکشه. جالب اینجاس که فکر می‌کنیم کار ساده‌ایه اما اگه یه بار تجربه‌اش کنی می‌فهمی چقدر سخت می‌گذره. تازه ممکنه جونتو هم از دست بدی.

زندگی مثل همون اسب وحشیه. اما به جای هشت ثانیه، سالها ما رو بالا و پایین می‌کنه و جفتک میندازه تا یه جوری کله پا بشیم، اما کور خونده، هرروز دارم به خودم میگم: خودتو سفت نگه دار پسر!

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درخت ابدی

-تولدش مبارک[گل] -خب٬ واقعا مهاجری. -اگه یه همراه مونث داشته باشی٬ شوقت بیش‌تر می‌شه. -به قول رودکی٬ گیتی‌ست کی پذیرد همواری؟ این بالا-پایین رفتنا اقتضای زندگیه. -خواه‌ناخواه نوستالژی پیش میاد. موقتی‌ش بهتره. -چقدر بدم میاد از این توجیهات ظاهرا علمی که پشتش مایل دیگ‌ایه. -تمثیل جالبی بود.

آرام

تصمیم درستی گرفتی و قطعا سخته حتی احتمال هست که یه روز تصمیم سخت تری بگیری مثلا برگشتن به شهر خودت یا رفتن از تهران به به کشور دیگه ای به خودت بستگی داره که زندگی چه چیزی رو واست تدارک ببینه همون قضیه اختیار مهاچرت قصه ی تلخیست کاکه، ما داشتیم طرف رفته دانمارک با خنده و خوشحالی و هه لپه رکه و هلهله کیشان رفته بعد دو سال زنگ زده گریه کرده پشت تلفن گفته حاضرم همه چیزم رو بدم فقط یه ثانیه تو شهرم باشم. با هزار بد بختی بش گفتیم آقا الان همه ی ما آرزو داریم جای توباشیم و این حرفاسامورایی عزیز اینم بدون که الان خیلیا آرزو دارن جای تو باشن واینم. میدونم که نمیخوای برگردی ;-) اصن خودتونو ناراحت نکن هم زبون توی تهران زیاده فقط باس بگردی بامرامشو پیدا کنی. شاید اگه دولت همه چیو نمیتپوند. :-)) تو تهران نیازی به مهاجرت نبود. و در آخر باید بگم که پستت غوغاست عالیه حرف نداره همینجوری ادامه بده کارت درسته. عاشق اون قسمت "زندگی همان چیزی است که هست"ام. قوی باش مرد <3

كافه هيس

سلام ميبخشيد ازغيبت دو سه ماهم.وممنون ازنظراتتون

ماندانا

اسبهای وحشی دوست داشتنین وزندگی هم.

کژال

وقتی روزی دو سه ساعت توی ترافیک معطل می شم حس می کنم یکی زندگیم رو دزدیده. از همین "این پایتخت" بدم می یاد.

نیم زن

عجب مطلب جالبی بود سامورایی... اونقدر جالب که جا داره یه لایک اساسی بخوره. حس می کنم روحیه و دیدگاهتون از وقتی متولد شدید خیلی تغییر کرده و این رو میشه در نوشته ها حس کرد. بند دوم و آخر رو لمس کردم و دوس داشتم.

سرندیپیتی

چقدر تعداد تشبیهات تو این پست زیاد بود! فقط یه چیزی، من رئیست رو درک می کنم. ینی فک می کنم این حرفاش بر اساس باور درونیش باشه و نه از روی خساست یا وسواس. کاش آدمها می تونستن از دریچه ی چشم بقیه هم به زندگی نگاه کنن...

دختری از کاشان

سلام من واقعا لذت بردم از صحبتهات سامورایی،شما به یک درک و فهم خوبی از زندگی رسیدی که البته منم جدیدن فهمیده تر شدم نسبت به قبل که همه اینها به خاطر درد رنج شکست و تلخیهای زندگی هست که ادمو مصممو سرسخت میکنه تا به خودش اثبات کنه که میتونه وضعو تغییر بده و زندگیشو شیرین کنه اینجاس که استعدادهات شکوفا میشه و خودت خودتو بغل میکنیو میگی خدایا دمت گرم خیلی بزرگی!

م ا ه ی

نوشته های اینجوریت خیلی بده نه از نظر نوشتار..چون دیر به دیر نوشتی و فک کنم من باید زیاد غر غر میکردم اگه اون موقع زنده می بودم!!!! ازین کارها دیگه نکن..آفرین[چشمک]