یه حس گیج و سمج!

نمیدونم این حس رو چجوری تعریف کنم. چون حسی نیست که اسم و رسم خاصی داشته باشه، بیشتر شبیه بی حسیه! چون بعضی وقتا حس خوشحالی داری یا نارحتی داری یا غمگینی یا افسرده ای یا هرچیز دیگه ای که خیلی راحت میتونی اون حس رو تعریف کنی و شرح بدی اما این حسِ الان من شبیه هیچکدوم از حسایی نیست که تا حالا داشتم. غمگین نیستم، افسرده و خوشحال و ناراحت و شاد هم نیستم.

 نمیدونم، انگار بی تفاوتم، به زندگی هیچ حسی ندارم، دارم روزها رو پشت سر هم میگذرونم بدون اینکه هدف خاصی رو واسه خودم ترسیم کرده باشم. شبیه روزای آخر تابستونم که هوا انگار فرقی براش نداره که گرم باشه یا سرد، ظهرا گرمم و شبا سرد...

خیلی بدم میاد از این حس، این بی تفاوتی عذابم میده. داشتن یه حس خیلی بد از نداشتن هیچگونه حسی به مراتب خوشایندتره، چون وقتی یه حس بدی دارم  میتونم باهاش مبارزه کنم اما این بی حسی لعنتی هیچ راهی نداره. باید بذاری تا خودش بره. کاش قبل از داغون کردنم بذاره بره...

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موشی

اخ نگو![نیشخند] خو ساموریی جان رفتنا دیر و زود داره سوخت و سوز ندره دیگه! اوهو!نیمه ی گمشده![زبان]

موشی

دستت درد نکنه! واقن ممنونم!اولین کسی هستی که لن قد داری راحت خدافسی می کنی!بلخره یکی راحت خدافسی کرد!مرس!مرسی![نیشخند] دستت درد نکنه بذار پات برسه اون دنیا خرتو که گرفتم توبیخت کردم باید با وکیل بیای خودتو از برزخ نجات بدی![نیشخند]

نیم زن

سلام سامورایی. ولی من به نظرم این بی حسی که گفتید زیادم بد نیستا... این رخوت این بی حسی شاید یکجور بازه زمانی برای شما ایجاد می کنه تا بهتر فکر کنی.... بهتر تصمیم بگیری....نمیشه که همیشه بدوئی...خوب یادمه چند پست قبل نوشته بودید میخواید یه مدت استراحت کنید و از زندگی لذت ببرید... از اینکه صبحها نگران دیر شدن نباشید... از خواب پتوپیچ پاییزی... الانم بهتره به نظرم اون حس خوبو از دست ندید ... یکم به خودتون مهلت بدید.... این حس هم می گذره....

موشی

ببین منو الن داغی می گی دوس نداریااا[زبان] بعد کلن نیست من لعبتیم واسه خودم به به![مغرور] و دوس داشتنی هستم تشویق نکنید خواهش می کنم [مغرور]کلن دیگه فرق دارم! به به![نیشخند]

موشی

امممم نوچ حالا بیخیل این خودت خوبی؟ این روزا؟

موشی

من نه نیستم![نیشخند] خو خوبه که خوبی مراقبه حالت باش پس!

مجید مویدی

فکر میکنم این حست، حس معلق بودن بین زمین و آسمان باشد! گاهی آدم می بیند که اننگار به هیچ جا بند نیست. اصلا نمی داند کجای کار است... فقط ابهام دیده می شود...همین

م ا ه ی

تجربشو دارم!!خیلی بده!!!

الهه

اینجور وقتا میرفتم پارک با کلی آرایش و لباس های خوب و فکرم این بود دوست داشتن میتونه حالمو بهتر کنه، میتونه از بیحسی درم بیاره اما تا میرسیدم به جمعیت ابروهام بهم گره میخوردن و چشام پر خشم میشد و یه سره میرفتم قسمت بانوان و میشستم به دخترا نگاه میکردم! گم شدم رو تو مردا نمیدیدم یا شاید نمیخواستم ببینم. گاهی ساعت 11 شب میشد و من ساده ی ساده با چشایی سمت زمین برمیگشتم خونه و این تمام تابستون بی احساس منو پر کرده بود تابستونی که خداروشکر چندساله سایه ی ننگش از زندگیم رفته چون نور داره از بالا میتابه