در دل تاریکی

توی مترو مرد نابینایی کنارم ایستاده بود. به ایستگاه مقصد که رسیدم اون هم پیاده شد، عصای سفیدشو باز کرد و توی یه مسیر مستقیم حرکت کرد. توی جایی که باید می‌پیچید کمی مکث کرد و پیچید. به پله برقی که رسید آهسته در گوشش گفتم که اینجا پله برقیه، ولی انگار خودش میدونست. خیلی آروم پاشو روی پله گذاشت و به سمت بالا رفت. از پله‌ها که بالا میومدم چشمامو بستم، خواستم خودمو جای اون بذارم و برای لحظاتی نابینا بشم. توی اون چند ثانیه چقدر فکرای عجیب غریب به ذهنم خطور کرد. اینکه اگه نابینا باشم چجوری میتونم کارامو انجام بدم، چجوری راه برم، چجوری کتاب بخونم، چقدر طول میکشه عادت کنم!؟

البته بعضی وقتا از این کارا میکنم. توی خونه با چشم بسته راه میرم و بعضی کارارو انجام میدم، یا توی خیابون چند قدمی رو با چشمای بسته راه میرم. حتی پشت فرمون ماشین هم اینکارو انجام دادم که اگه یه موقع یهویی پشت ماشین کور شدم آمادگیشو داشته باشم!

نابینا بودن حس خوبی نداره، اینکه نتونی دنیا رو ببینی. اما دیدن فقط با چشم ممکن نیست، حتا اگه نابینا هم باشی با قلبت می‌تونی ببینی، با دستت میتونی لمس کنی و با گوش می‌تونی بشنوی و با تمام وجودت میتونی دنیای اطرافت رو حس کنی.

به بالای پله برقی که رسیدم ناخودآگاه چشمامو باز کردم و یه نگاه به اطرافم انداختم و ادامه‌ی مسیرمو رفتم...

/ 17 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روزنگار

همیشه احساس می کردم کسایی که نابینا هستند اعتماد بنفس بیشتری دارن. شاید چون آدم های دیگه و عکس العمل هاشونو نمی بینن. این حس رو بعد از فیلم رنگ خدا داشتم.

زری ورپریده

کوری همیشه فوبیای من بوده [اضطراب] نکن این کارا رو ... مخصوصا موقع رانندگی

raha

سلامممم...به به قالب جدید مبارک باشه[تایید]

الهه

فکر کنم همه یه روزی داشتیم که به یه نابینا کمک کردیم یا با دیدنش حس خوشحالی و ترس همزمان رو تجربه کردیم این متن برام قشنگ بود چون دو روز پیش با دخترخواهرم رفته بودم خرید یه نابینا دیدیم و عسل خیلی براش عجیب بود وقتی گفتم اونا هم میبینن! چشاشو بست و سعی کرد مثل نابیناها ببینه ، و تونست بین مغازه ها عطاری و پنیر فروشی رو تشخیص بده دیدن فقط یه احساس نیست یه ادراکم هست که میشه با تجسم هم بهش رسید راستی شوهرعمم نابینایی لحظه ای داشت درست عین تصور شما و رمانی که گفتین (فکر کنم شماهم تو داستانا زندگی میکنین مثل من!) با جراحی خوب شد و الان کاملا بیناست .

m m

منم چند بار این کارُ کردم + بیشتر به خاطر حس کنجکاویم بودش، مثل همین که شما گفتید + ولی اگه نابینا بشم هیچ کاری نمی کنم، می شینم گریه می کنم تا کور بشم + حتی نمی تونم بهش فکر کنم

مجید مویدی

جدا از این که یادِ رمانِ کوری افتادم، عنوانت هم آدمو یادِ یکی از کارای خوبِ جوزف کنراد کبیر مینازه. اسمِ رمانش هست "دلِ تاریکی".... + من واسه تمرین "به خاطر سپردنِ فاصله ها"، این کار رو کردم. یعنی فرض کن از بیست متری یا ده متری به مانع، چشمامو بستم و سعی کردم به مانع نخورم..... ما چیزای زیادی رو نمی بینیم... شاید یه روزی کور هم شدیم. فعلا نمیخوام بهش فکر کنم سامورایی؛ فعلا باید از پسِ بینایی بر بیام.. مگه نه؟[چشمک]

سهیلا(کاتارسیس)

چند روز پیش برای این پست و پست قبلیت نظر گذاشتم اما الان که نگاه کردم نیست. ارسال نشده. چرا؟

پیرامید

کوری خوب نیست... مخصوصا واسه کسی که قبلش بینا بوده...

درخت ابدی

اگه یه روز همچین بلایی سرم بیاد، فقط می‌شینم خونه موسیقی می‌سازم.