خواب‌های پشت پنجره

چشمهامو باز می‌کنم. نمی‌دونم ساعت چنده. با دست دنبال گوشیم میگردم اما پیداش نمی‌کنم. از پنجره به آسمون نگاه می‌کنم ولی از پشت این شیشه‌های رفلکس رنگی نمی‌شه حدس زد چه ساعتی از روزه، همیشه آسمون رو ابری و دلگیر نشون می‌دن. دارم فکر می‌کنم چند ساعته خوابیدم؟ انگار دچار فراموشی شدم. دهنم خشک شده، فکر کنم به خاطر خواب عجیبیه که دیدم ولی چیزی ازش توی ذهنم نمونده. دلم میخواد یه چایی بخورم تا حالم کمی سر جاش بیاد. حتی نمی‌تونم بلند شم و پنجره رو باز کنم تا هوای اتاق عوض شه. احساس گرسنگی می‌کنم اما اونقدری نیست که مجبور بشم چیزی بخورم!  چشمهام می‌سوزه و یه کمی سردرد دارم. دوس دارم دوباره بخوابم اما هنوز نمیدونم صبحه یا بعدازظهر. یادم میفته که امروز تعطیله و یه لبخند مسخره روی لبام می‌شینه. دیگه برام مهم نیست ساعت چنده! پلکامو می‌بندم و آروم چنتا نفس عمیق می‌کشم. اصلن اینروزا به طرز تعجب‌آوری آرومم، آرام راه می‌رم، آرام گریه‌ می‌کنم، آرام نعره می‌کشم، آرام حرف می‌زنم... و این آرام بودن رو دوست دارم. میان این همه شلوغی، باید هم آرام بود و آرام بودن را به بقیه یاد داد! یه غلت می‌زنم و به پنجره نزدیک می‌شم، آسمون رو بغل می‌کنم و دوباره می‌خوابم...

/ 7 نظر / 6 بازدید
یک ذهن پریشان

به به ایشاللا روزی بیاد طرزتهیه قورمه سبزی رو از ز بپرسین . راستی بنده همین 2 شب پیش یه فیلم هندی دیدم کلی هم گریه کردم تازه بدون پیاز :)))

سرندیپیتی

آرامشت پایدار راستی آخرش نفهمیدی ساعت چند بود؟!

پیرامید

با دست دنبال گوشیم می گردم اما پیداش نمی کنم! این جمله چقدر برام آشناس [نیشخند]

نیم زن

یعنی هیچی لذت بخش تر از این نیست که از خواب بپری و نگران باشی که کارت دیر شده و بعد یهو یادت بیفته امروز روز تعطیله... یعنی من اینجور وقتا از خوشی میخوام برم توی افق محو بشم...

درخت ابدی

منم از این ماجراها داشتم و نوشتمش. کلا مضحکه. اما خوب درمیاد

تبسم

فقط گاهی که میرم دوره آموزشی دور از خونه این حس خوب رو تجربه می کنم. نصفه روزی بدون بایدها. سالهاست که روز تعطیل وغیر تعطیل وظایف خودش رو داره فقط نوعشون فرق میکنهبرام.