رابینسون کروزو

من وسط یک جزیره‌ی 60 متری گیر افتاده‌ام. اینجا از دریا خبری نیست. از ماهی و کوسه و نهنگ و پری دریایی هم خبری نیست. به جای دریا، اتوبانی پر از ماشین، زیر پنجره‌ی بزرگ طبقه‌ی هشتم این جزیره هرروز در حال قیل و قال است.

تک درختی روی دیوار نقاشی کرده‌ام که غروبها زیر آن می‌نشینم و خورشید را تماشا می‌کنم که آهسته از لابلای آپارتمانها محو می‌شود. صبح‌ها با صدای آواز پرنده‌ها بیدار نمی‌شوم، ولی آلارم  گوشی را صدای پرنده‌ای گذاشته‌ام تا بیدار شدن را برایم اندکی خوشایند کند. بطری و نامه‌ای ندارم ولی همه‌ی پیام‌هایم را با اس‌.ام.اس می‌فرستم که چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد تا به مقصد برسد.

هر صبح، جزیره‌ی کوچکم را ترک می‌کنم و می‌زنم به دل اقیانوس پر از دود، شنا می‌کنم تا غرق نشوم، اینجا دیگر ایستادنی در کار نیست.

شبها برمی‌گردم به جزیره‌ی 60 متری خودم. نه درختی هست و نه هیزمی که آتش روشن کنم، تنها گرمابخش این روزهای سرد، یک پکیج فکسنی بوتان است که هیچ وقت انتخابی مطمئن نبوده که دم به دقیقه خاموش می‌شود و دوش آبی که هر چند دقیقه یکبار مرا به چالش آب یخ  دعوت می‌کند!

اینجا جزیره‌ی ناشناخته‌ی من است... جایی که هرشب پشت پنجره‌ی رو به ساحلش منتظر ناخدایی نشسته‌ام که با کشتی از راه برسد و مرا ببرد به سوی دنیایی دیگر...

/ 39 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درخت ابدی

زندگی رابینسون کروزو هم انقدر شاعرانه و خیالی نبود که وصفش کردی. قدرش رو بدون[لبخند]

پروین

من توی خوابم گیر کرده ام ، تو توی جزیره ات انگار !

سرندیپیتی

ولی باور کن بد نیست ها! من الان دلم خواست تو همچین جزیره ای گیر بیفتم

فاطمه

اقای سامورای گاهی اوقات این جزیره به ادم لذت هایی می بخشند که توی جزیره های واقعی پیدا کردنشون بسیار سخته

نیم زن

ولی من در پس این جزیره یک هنرمند می بینم که امروز متن بینظیری ازش خوندم.

فاطمه

تمام تلاشمو برای دل به دریا زدن می کنم موفق باشین[گل]