زندگی و عقاید آقای سامورایی!

وقتی دلگیری و تنها...

وقتی حرف‌هایی که توی تنهایی به خودت می‌زنی از یه حدی بالاتر بره باید بترسی. بترسی از اینکه کسی نیست این حرفا رو بهش بزنی، کسی که بتونی اون حرفایی رو که فقط به خودت می‌زنی به اون هم بگی. اینجاست که میزنه به سرت و از همه چی دل می‌کَنی. توی پیله‌ی تنهاییت می‌شینی تا اون حرف‌هایی که فقط به خودت می‌تونی بگی رو مرور کنی. رادیو گوش میدی، آهنگهای بدون کلام گوش میدی، سودوکوهای سخت حل می‌کنی. موبایلتو برمیداری و از تمام گروههای اجتماعی نصب شده روی گوشیت خارج میشی تا از اون همه آدمی که نمی‌تونی حرفاتو بهشون بگی خداحافظی کنی. روبروی آینه می‌شینی و موهاتو بهم میریزی تا قیافه‌ت یه کم عوض بشه و از اون شکل همیشگی خارج بشی. به خودت زل میزنی، دستتو میذاری زیر چونه‌ت و شروع می‌کنی به صحبت کردن با خودت و تموم اون حرفهایی که توی دلته و نمی‌تونی به کسی بگی به تصویر خودت توی آینه می‌گی و از شرشون خلاص میشی.

حرفات که تموم شد، موهاتو شونه می‌زنی و بلند میشی میری زیر کتری رو روشن میکنی تا خودتو به یه چایی دعوت کنی و اگه حرفی مونده باشه به خودت بزنی!

غریبه‌های آشنا

اینجا غریبه زیاد داره، همه‌ی غریبه‌ها برای هم تازگی دارند. غریبه‌های جالبی که فقط چند لحظه می‌بینیشون و از کنارشون رد میشی. هر روز توی مترو آدم‌های غریبه‌ی جدیدی رو می‌بینم. غریبه‌هایی که بعضی وقتا به همدیگه زل می‌زنند. غریبه‌هایی که دائما سرشون در حال چرخیدنه و به غریبه‌های دیگه نگاه می‌کنند. غریبه‌هایی که یا سرشون توی گوشی موبایلشونه یا توی کتابشون. غریبه‌هایی که همیشه در حال پرسیدن آدرسن. غریبه‌هایی که توی شیشه‌ی بی‌روح مقابلشون طوری خیره شدن که انگار توش جدیدترین فیلم دنیا در حال اکرانه!

غریبه‌ها به همدیگه نیاز دارن، هرجایی باید پر از غریبه باشه، چون دانستن اینکه غریبه‌ها زیادن، تحمل غربت رو آسونتر می‌کنه*

فریاد خاموش!

بعضی وقتها حس می‌کنی خیلی نفرت انگیز شدی، بعضی وقتا حس می‌کنی خیلی دوست داشتنی هستی. بعضی وقتا هم حس میکنی نیاز داری با صدای بلند بخندی. حتما براتون پیش اومده که با خودتون نشستین و مثل دیوونه‌ها می‌زنین زیر خنده. بعضی وقتا هم احساس می‌کنی که باید داد بزنی. داد زدن آدم رو آروم می‌کنه. باید هم فقط سر خودت داد بزنی. من کلا آدم آرومی‌ام اما همه نیاز دارن بعضی وقتا داد بزنن تا اون انرژی نفهته‌ی درونیشون خالی بشه. گاهی اوقات که دوس دارم داد بزنم اما نمی‌تونم برم یه جای دور، همونجا کنار اتوبان شلوغ منتظر میشم تا یه اتوبوس پر سر و صدا از کنارم رد بشه و منم همون لحظه داد بزنم و بیصبرانه منتظر اتوبوس بعدی میشم. داد زدن مثل غذا خوردنه، مثل نفس کشیدنه، باید باشه وگرنه زنده نمی‌مونی...

 

جمله‌ای از بیل دربک*

/ 19 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرنوش

سامورایی چه چیز تورو تا مرز سکته کردن پیش می بره ولی بفهمی نبوده بی نهایت خوشحال می شی ؟ نیازمند یاریت و نظرات زیبات هستم [پلک]

من هیچی نیستم!

سلام دوست عزيز وبلاگ شما رو لينک کردم همينطوري چون خيلي ازش خوشم اومد اگر شما هم وبلاگ منو لينک کني ممنون ميشم شک داري ببين اگر لينکت پاک شده بود کامنت کن --------------------------- دوستاني که پرشين بلاگ دارند بيان بگن لينکشون کنم --------------------------- http://weblog-abzar.persianblog.ir/

سرندیپیتی

اینم نسخه ی من: شما نیاز به یک همسر داری! هم سر...

م ا ه ی

من ناشکر نیستم اما گاهی حس میکنم بهتره بمیرم...از خستگی این دنیا...چه ساده نوشتی ...مرسی

پیرامید

ای بابا! با لحن نقی بخون: آینه چی می گه این جا؟ [نیشخند]

م ا ه ی

واقعن آسون ترینه...

فاطمه

باید ازدواج کنید هرچه سریعتر تموم شد رف این تحلیل منه...

شکیبا

با این وصف,یکی مثل من که جرات نداره داد بزنه باید تا حالا مرده باشه.

درخت ابدی

هرسه تا مضمون واحدی داشت: تنهایی دراماتیک و پناه بردن بهش. فرمش با توجه به موسیقی کلاسیک، کنسرتو بود. دومی نرم و آرام و توام با تامل بود. کنسرتوپیانوی 5 بتهوون با اغماض بی‌شباهت بهش نیست. معروفه به امپراتور.