مرثیه‌ای برای یک سامورایی

۱- صبح، در محاصره‌ی عقربه‌ها

مدتها بود ساعت شش صبح بیدار نشده بودم. قبلاً از منزل تا محل کارم یه ربع راه بود، به همین خاطر تا هفت و نیم میخوابیدم و با آرامش کامل و گاهی بعد از خوردن صبحونه، از خونه میزدم بیرون. اما حالا فاصله منزل تا محل کارم یه ساعته، به همین خاطر باید خیلی زود بیدار شم تا بتونم به موقع برسم سر کار.

ساعت رو هرروز روی شش صبح تنظیم می‌کنم، زنگ که میزنه خاموشش می‌کنم و یه ربع دیگه چشمامو می‌بندم و یه خواب کوتاه رو تجربه می‌کنم، بعد بیدار میشم، اگه حوصله صبحونه خوردن داشته باشم که می‌شینم میخورم در غیر اینصورت عجله‌ای برای زود راه افتادن ندارم! البته روزهایی که صبحونه میخورم نزدیک ظهر بی‌اندازه احساس گرسنگی می‌کنم، شاید به خاطر اینه که معده، اول صبح با همون دو تا لقمه نون و پنیر فعالیتشو شروع میکنه، اما روزهای بدون صبحانه اگه تا شب هم چیزی نخورم عین خیالم نیست.

صبحونه خوردن رو دوست دارم، یعنی هیچ وعده‌ای مثل صبحانه برام لذتبخش نیست مخصوصن وقتی با نون داغ همراه باشه ولی صبحونه‌ توی سکوت محض و تنهایی بهم نمی‌چسبه.

2- من یک قطار پر از مسافرم

هیچ وقت برای سوار شدن به مترو عجله‌ای نداشتم، اگه شلوغ باشه صبر میکنم یکی دو تا قطار بگذره تا یه کم خلوت شه بعد سوار میشم. عادت هم ندارم توی مترو بخوابم حتا اگه 72 ساعت قبلش بی‌خوابی کشیده باشم! اما آقایی که کنار منه یه جوری خوابیده و دهنش وا مونده انگار سالهاست که مُرده...

بقیه رو نگاه می‌کنم. همه با چشمای پُف کرده و بی‌رمق به روبرو خیره شدن و من دارم فکر می‌کنم خودم هم الان این شکلی‌ام یا نه؟! از توی شیشه‌ی بزرگی که روبرومه و پشتش سیاهه و شبیه یه آینه‌ی بی‌کیفیت شده یه نگاه به خودم میندازم، یه پیرمرد سی‌ساله می‌بینم با یه ته‌ریش نازک...

3- چه کسی ناهار من را خورد؟

سرِ کار بهمون ناهار نمیدن، بقیه‌ی همکارا با خودشون ناهار میارن و سرِ ظهر توی آشپزخونه گرم می‌کنن و می خورن اما من تا حالا با خودم ناهار نبردم. اگه گرسنه باشم میرم رستوران سرِ خیابون غذا میخورم و برمیگردم و اگه حوصله نداشته باشم با بیسکویت و چای خودمو سیر می‌کنم تا عصر که میرم خونه ناهار و شام رو یکجا میخورم.

غذای رستورانی که ناهارمو اونجا میخورم بد نیست، و سعی می‌کنم وقتی واسه ناهار برم که زیاد شلوغ نباشه و از ساعت ناهار خوردن بقیه گذشته باشه. اون ساعت فقط دو سه نفر اونجان که سر و صدای زیادی هم ندارن و غذامو در آرامش کامل میخورم. مادرم همیشه با غذای بیرون مخالف بود و اگه بفهمه ناهارمو هرروز بیرون میخورم شاکی میشه، خیال می‌کنه هرروز غذامو توی این جعبه‌های فلزی میذارم و مثل بچه‌های خوب سر کارم میشینم و غذا میخورم.

راستش بارها به خودم گفتم از فردا ناهار میارم اما وقتی فکر میکنم که باید یه نایلون حاوی یه ظرف غذا رو تا محل کار حمل کنم و البته در مسیر برگشت هم با خودم برگردونمش از بردن ناهار منصرف میشم و به همون غذای رستوران بسنده میکنم و به بی‌حوصلگی خودم می‌خندم!

4- شب، من، تنهایی

در رو باز می‌کنم. اولین کارم اینه که صورتمو با آب سرد میشورم که حالم جا بیاد و داغی صورت و قرمزی چشمام کمتر بشه. غذا رو از توی یخچال میارم بیرون و گرم میکنم، کتری رو پر از آب میکنم و میذارم بجوشه چون میدونم بعد از صرف شام، تنها چیزی که میچسبه خوردن یه چاییه. بعضی شبها بعد از خوردن شام، اونقدر سنگین و بیحال میشم که نمی‌تونم برم چایی دَم کنم و به بخاری که از کتری میاد بیرون خیره میشم و آخر شب زیرشو خاموش میکنم و به آبی که تهِ کتری مونده و همه‌اش بخار شده لبخند میزنم.

فاصله‌ی بین بعد از خوردن شام تا چایی رو کتاب میخونم، حتا اگه در حد یک صفحه باشه. از خوندن مجله متنفرم، چند بار صبحها مجله گرفتم که بخونم اما همشون رو یا توی مترو یا محل کارم جا گذاشتم و دست خالی برگشتم خونه.

5- رقص پلکها در اتاقی تاریک

نزدیکای ساعت ۱۱ دیگه اختیار پلکهام دست من نیست و بی‌اختیار بسته میشن اما دوس ندارم بخوابم، یعنی دوس ندارم اینقدر زود بخوابم، میخوام بیدار بمونم و از لحظه‌های باقیمانده تا روزِ کاری بعدی لذت ببرم اما نمی‌شه، دست من نیست. همیشه آرزو داشتم یه رُبات بودم تا مشکل نخوابیدن نداشته باشم اما...

پلکهام رو روی هم میذارم و پتو رو میکشم روی سرم و به جمعه فکر می‌کنم و بیصبرانه منتظرش هستم که تمام روز رو برای خودم وقت داشته باشم. برای من جمعه بهترین روز هفته‌اس، حتا با اون غروب لعنتیش...

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیم زن

با خوندن بند شماره 2 البته قسمت اولش که در مورد اون آقا بود خندیدم اما کم کم سامورایی ما چشمشش به دیدن اینگونه صحنه ها عادت میکنه... در مورد ناهار در مورد تجربه مشابه خودم یادمه که گاهی یک کنسرو ماهی غذای سه چهار وعده من می شد چون تنهایی باعث بی میلیم به غذا شده بود و خوب درک می کنم.[گل] اما واقعا اینروزها گاهی شدید دلم برای اون خونه و اون سبک تنهایی تنگ میشه.

شکیبا

تنهایی ناخواسته،خیلی تلخه و آدمو کرخ(ت) میکنه. تو بعضی قسمتهای متن،واقعا احساس کردم یه سامورایی داره شرح حال مینویسه! شاید لحظاتی باب میل ما باشه ولی وقتی میخوایمش،نیست. این است جمع اضداد![متفکر]

دختر ارغوانی

زندگی همینه لحظه هایی که میان و میرن و ما میدونیم که خیلی حفره ها توی زندگی هست که باید پر بشه... حتی یه سامورایی هم لحظه های ساکت داره لحظه هایی که میشه ازشون فرار کرد، یا دوستشون داشت

پیرامید

و باز هم یک سامورایی متفاوت، چه در حصار عقربه ها، چه در هنگام رقص پلک هایش هنگام شب!

كافه هيس

من يه قطارپرمسافرم: كي شعرترانگيزدخاطركه حزين باشد يك نكته درين معني گفتيم وهمين باشد ازلعل توگريابم انگشتري زنهار صدملك سليمانم درزيرنگين باشد هركونكند فهمي زين كلك خيال انگيز نقشش به حرام ارخودصورتگر چين باشد... ممنون دوست داشتين كاررو؟نظرتون روميگين؟

رز

وب خوبی داری به منم سر بزن منتظرم

سرندیپیتی

بسلامتی رفتی سر کار جدید؟؟ منم از اون تریپ آدمام که با تنهایی خیلی حال می کنم. الان کلی حسودیم شد بت

تبسم

اسمش به نظرم مرثیه نیست، مرثیه وقتی است که بایکی هم خونه باشی از جنسی خیلی متفاوت با خودت . آدمی که وزن روحش خیلی کم باشه. اونوقت باید اسمش رو مرثیه گذاشت.

م ا ه ی

مرثیه نیست.. زندگیه!!!مزثیه غم انگیزه اما زندگی غم انگیز نیست خیلی!غم داره اما نه در حد مرثیه! همه ماها گاهی این روزها رو داریم حالا کم یا زیاد من داشتم و گاهی الان دارم!!! بعضی روزهاشو دوس نداشتم و از بعضی ها متنفر بودم ولی بازم خوبن بهم انگیزه داد یه روزمو الان به این شکل بنویسم اما من نمیتونم..چون من هرچی میشه زودی میام میگم