برای شهرم که جا گذاشتمش

نگرانم...

نگرانم برای روزهایی که پشت سر گذاشتم

نگرانم برای روزهایی که پیش رو دارم

نگرانم برای لحظه‌هایی که بی‌عشق گذشت

برای دوستت‌دارم‌هایی که بدهکارم

برای خواب‌هایی که از چشمم نگذشت

برای پدرم که هرروز زنگ می‌زند و هنوز منتظر است تا من برگردم

برای (ز) که هم هست و هم نیست

برای دختر و پسری که هرروز در کوچه‌ی باریک منتهی به خانه‌ام همدیگر را می‌بوسند

برای کمربندم که روز اولی که آمدم روی سوراخ اول بسته می‌شُد و الان روی سوراخ سوم!

برای موهای سفیدی که بیشتر از موهای سیاهم به چشم می‌‌آیند

برای راننده تاکسی‌های مسیر منتهی به متروی آزادی که مدام در فکر این هستند که مسافرهایشان دویست تومنی داشته باشند

برای فروشنده‌ی نابینایی که پای پل هوایی آدامس می‌فروشد

برای کتاب‌هایی که نخوانده‌ام

برای فیلم‌هایی که ندیده‌ام

برای آرزوهایی که (حتی بعد از مرگم) به آنها نمی‌رسم

برای کسانی که درد می‌کشند و به زبان نمی‌آورند و من بی‌خبرم

برای پاهایم که راه‌های نرفته‌ی زیادی پیش رو دارند

برای راسکولنیکف و عذاب وجدان همراهش

برای آینده‌ی آریا استارک

برای باران‌هایی که نمی‌بارد

برای چشم‌هایی که نگران منند

برای وبلاگ‌هایی که مخاطب ندارند

برای نویسنده‌ی وبلاگ‌هایی که مخاطب ندارند

برای نوجوانی که لای ازدحام آدم‌هایی که به داخل واگن هجوم می‌آورند، با یک هندزفری در گوش، گوشه‌ای کز کرده است

برای دستور غذاهایی که منتظرند تا درستشان کنم

برای انگشت اشاره‌ام که مبادا طوریش بشود و نتوانم از روی دستگاه، ورود و خروج از سرِ کارم را ثبت کنم

برای پیراشکی پیتزاهایی که دوست دارم بخورم اما می‌دانم که غذاهای سالم‌تری هم برای خوردن وجود دارد

برای کارگر افغانی که صبح تا عصر کار می‌کند و شب‌ها تلویزیون می‌بیند

برای امیر که واتس‌اپ گوشیش غیرفعال است

برای ایستگاه متروی دروازه دولت که اینقدر شلوغ است

برای قله‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌توانم فتحشان کنم

و...

برای شهرم که جا گذاشتمش...

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درخت ابدی

براساس ترس‌های کارور بود، ولی بدک نبود.

سرندیپیتی

بجای نگرانی میشه از داشتن و دیدن همه ی اینا لذت برد و زندگی کرد!

بانوی فروردین

[لبخند]

ذهن زیبا

سلام نگرانی های به جایی بود. دلواپسی هایی که شاید آدم های زیادی به راحتی از کنارشان رد شوند. دردهای کوچه و خیابان های اطرافمان آدم هایی که هر روز از کنارمان با عجله رد می شوند و حتی دیگر به دیدنشان عادت می کنیم و برایمان مهم نیستند. فقط می گویم برای آینده و آرزوهای دست نیافته ات نگران نباش شاید محقق شد دنیا خیلی عجیب است گل برای تو[گل]

کژال

http://unjustlyunread.tumblr.com/post/6723805612/cesar-vallejo-stumble-between-two-stars

جعفری خاتون

هنوزم از تغییری که دادی تو زندگیتو اومدی تهران راضی ای؟

تبسم

ومن نگرانم که چر نمی نویسی.

لي‌لي كتابدار

تا به حال اینطوری در موردشون فکر نکرده بودم! زیبا و تامل برانگیز نوشتید!

م ا ه ی

کاملن طبیعیه منم نگرانی زیاد دارم اما جرعت نوشتنشو ندارم