جنایت و مکافات

چند روز پیش یه خبر خوندم راجع به اینکه پدر یه خونواده به خاطر فقر زیاد، توی غذای خودش و دو تا بچه‌ش سم ریخته و خودکشی خونوادگی کرده! خبر شوکه‌کننده‌ای بود، باورش خیلی سخته، و مادر خونواده هم سال گذشته در اثر بیماری فوت کرده بود.

هیچ وقت نتونستم عمل خودکشی رو هضم کنم، با وجود اینکه توی محیطی که من بودم میشه گفت همیشه خبرای خودکشی‌های مختلف به گوشم میخورد اما باز نتونستم این واژه رو درک کنم، اینکه یه نفر تا چه حدی از خودش بیخود بشه و بزنه به سیم آخر و جون خودشو بگیره. خیلی سخته! حتا فکر کردم بهش هم آزار دهنده‌س.

به روش‌هایی که برای خودکشی انتخاب می‌کنن فکر میکنم، ترس تمام وجودمو میگیره، زندگی اونقدر شیرین نیست که دودستی بچسبمش اما اونقدر هم تلخ و عذاب‌آور نیست که با دست خودم بهش پایان بدم. به هر حال توی وجود هرکسی یه حس مبارزه‌طلبی وجود داره و آدم چقدر میتونه ضعیف بشه که دیگه توان مبارزه رو توی وجود خودش نبینه و با خودکشی به قضیه خاتمه بده...

ولی خب هرکس برای کارهاش دلیل خودشو داره و هیچ کسی نمیتونه خودشو جای کسی دیگه بذاره.

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان

نمی دونم چب بگم + تاسف انگیز هستش

سهیلا(کاتارسیس)

گروه وسیعی از آدمایی که خودکشی میکنن افسردگی دارن، فکرشون مسمومه. باید فکری که ناخودآگاه و همچنین خودآگاه میاد رو عوض کرد. کار خیلی سختیه تغییر دادن افکار بیمار. با نصیحت و صحبتهای ازین دست نمیشه عوضش کرد. درک کردنشون سخته. تا تجربه اش نکرده باشی یا به طور دقیق مطالعه اش نکرده باشی نمیشه درکش کنی. به آخر خط میرسه. احساس گناه آزارش میده. فکر میکنه وجودش هیچ ارزشی نداره و یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه... .

م ا ه ی

[عجله]

میله بدون پرچم

سلام یکی از آشنایان دو هفته پیش خودکشی نمود... از بعضی جهات قابل درک و از برخی جهات غیر قابل درک بود.

سهیلا(کاتارسیس)

شایدم وقت نکردی اصلن کامنتها رو چک کنی. من فرضیه ساز خوبی هستم!! [نیشخند]

م ا ه ی

[خرخون]عجیبه خیلی

نیم زن

متن دردناکی بود.... اما من خیلی وقتا به خودکشی فکر کردم حتی از نوجوونی. اون موقعها شبها با خودم تخمین میزدم که اگه از پشت بوم خونه خودمو بندازم پایین می میرم یا نه؟! همیشه هم فکر می کنم اگر روزی بخوام خودمو بکشم حتما تجربه پرواز از پل هوایی رو امتحان می کنم چون از پشت از بوم خونه بلندتره! سامورایی ازم نا امید شدی نه؟

درخت ابدی

یه روزی به سیم آخر می‌زنی و فکر می‌کنی دیگه کار دیگه‌ای باقی نمونده.

یک ذهن پریشان

[ناراحت]