سرزمین اسرارآمیز

بعد از مدتها تونستم تنهایی یه سر بهشون بزنم. مثل همیشه ساکت و آروم و بی سر و صدا خوابیده بودن. کاری به کسی ندارن و سرشون توی کار خودشونه و منتظر اون لحظه ای هستن که همه با هم یه جا جمع بشیم و بریم سر حساب کتابامون. خیلی وقت بود میخاستم تنها بیام اینجا اما فرصت نمیکردم. باید یه روز وسط هفته میومدم که کسی اونجا نباشه و بتونم راحت به همشون سر بزنم. آرام و بیصدا.

حرف زیادی نمیشه درباره‌شون گفت چون این لحظه ها رو فقط باید حس کرد. هرچند وقت یه بار میام و نوشته های روی سنگارو میخونم. شعرایی که در غم از دست دادنشون نوشتن، یه مادر، یه کودک دلبند، یه خواهر مهربون، یه بابای دلسوز... یه بچه چندماهه تا یه پیرمرد صد و چند ساله کنار هم خوابیدن. روزگار طوری شده که هرلحظه باید منتظر باشی که بیارنت اینجا و میون این همه آدم خاموش، بذارنت و برن.

امروز هوا خوبه، یه نسیم خنک میاد که روحتو جلا میده، وقتی حوصله‌ی هیچی و هیچ کس رو ندارم، قبرستون بهترین جاییه که میتونه آرومم کنه چون کسی سر به سرم نمیذاره و فقط منم که میتونم باهاشون حرف بزنم. میشینم روی یه نیمکت و چشمامو میبندم. عجب آرامشی...

 تا حالا فقط وقتی هوا روشن بوده اومدم، حتمن باید یه بار هم که هوا تاریکه بیام قبرستون رو توی تاریکی و ظلمت شب ببینم، نمی دونم ممکنه بترسم یا نه، اما یه شب حتمن میام!

/ 10 نظر / 7 بازدید
پیرامید

من هم همیشه سنگ قبرها رو می خونم.... بعضیا می گن این کار درست نیست... ولی من چنین نظری ندارم!

خانومی

اینجور که معلومه اومدین که کسی سر بسرتون نذاره!!پس هیچی نمیگم دیگه... آهان فقط عیدتون مبارک

کزت بانو

نمیدونم چرا من از قبرستان فراریم! اصلا قبرستان برام هیچ ارامشی نداره! حتی وقتی حوصله خودمم ندارم! فقط سال اولی که پدر رفته بودن مهمان خاک شده بودن من دلم میخواست دائم اونجا باشم!

نیم زن

سلام. من قبل از اینکه پدرم فوت بشه خیلی با ایشون میرفتیم به اموات سر میزدیم و عجیب محیط و اون سکون و سکوت اونجا رو دوست داشتم. به جرات میتونم بگم آرامشی رو که اونجا داشتم هرگز هیچ جای دیگری تجربه نمی کردم. اما حالا که بابا نیست فقط هر هفته میرم و فقط به بابا سر میزنم و تنها دلخوشیم خوندن چند آیه قرآنه و پر پر کردن گلی که براش گرفتم و حسرت اینو میخورم که چرا تا وقتی زنده بود حتی یکبار هم براش گل نگرفتم....

موشی

اخ منم قبر خانوادم میخوام خوش بحالت! کاشکی منم میتونستم برم! ولی ساموریی عاشقه اینم که یبار شب تنهایی برم قبرستون! ینی خیلی دوس دارم تجربش کنم ! خیلی! منم با خودت ببر خواستی بری پس!

کافه هیس

سلام.برای آرامش بیشتریک بار هم تویکی از اون قبرهای خالی برو وبرای مدتی بمون.الته عذرمیخوام جسارت نباشه فقط تجربه خودم روبیشنهادمیکنم.ولی امیدوارم همیشه شادباشی.

خانومی

خوشحالم که بهترین... میترسیدم دیگه بیام اینورا!نه که فرمودین گاهی دوس ندارین کسی سربسرتون بذاره.... دلم گرفته...دلم میخواد قبرستون اونایی که بهشون تعلق خاطر داشتم همین حوالی بود میرفتم سر مزارشون خلوت میکردم!ضمنا منم خوندن سنگ مزارارو دوس دارم.. اصلام باعث کمی حافظم نمیشه!!