روزهایی که فراموش نمی کنم

چقدر بده و البته چقدر سخته چهار روز توی تختخواب، زندونی باشی و تنها ارتباطت با دنیای بیرون از طریق پنجره باشه. اونقد بیحال باشی که نتونی بشینی پای نت و مطلب بنویسی. اونقد بیحال باشی که وقتی میری پای پنجره نتونی 5 دقیقه سرپا وایسی تا بتونی بیرون رو نگاه کنی و بادی به سر و صورتت بخوره.

الان که بعد از چند روز حالم بهتر شده دارم فکر میکنم چقدر سلامتی خوبه. حتا با اینکه وقتی بیشتر از 5 دقیقه به صفحه مانیتور نگاه میکنم، آب از چشمام سرازیر میشه و سرم گیج میره باز خوشحالم چون چون تا دیروز حتا نمیتونستم همین کارو هم بکنم.

سه روز تمام فقط توی رختخواب باشی و خوراکت سوپ باشه و چنتا قرص که سر ساعت مشخص باید بخوری که اگه یه ساعت اینور و اونور بشن خوب نمیشی!

تنها کاری که میتونستم بکنم گوش کردن به آهنگهای روی گوشیم بود، یا چنتا کتاب صوتی که مدتها بود دانلود کرده بودم و حوصله ی گوش کردنشون نداشتم اما این استراحت چند روزه باعث شد بفهمم هیچی خوندن کتاب با چشمهای خودِ آدم نمیشه و کتابهای صوتی یک درصد هم به پای کتابهای کاغذی نمیرسن. حتا اگه کتابهای کاغذی از برگای کاهی و حروف ریز استفاده کرده باشن.

به هرحال امروز نشستم پای نت و چند کلمه تونستم بنویسم. الان هم باید برم توی اتاق و منتظر یه کاسه سوپ و چنتا قرص تکراری بشم تا امشب رو هم از سر بگذرونم تا ببینم فردا چه شود.

/ 15 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک ذهن پریشان

دور از جون ! درد بی درمون چیه دیگه بابا ! نگو اینطوری . ولی در کل بنده با خانومی موافقم [نیشخند]

سرندیپیتی

خدا بد نده، سرما خوردی آیا؟ ایشالا بهتر باشی

ناهی د

[خنده] سرما خوردی ؟ آنفولانزا گرفتی ؟ دکتر رفتی ؟ موشی هم نیست بیاد ببینه چته ! خوب میشی ! واللا ما هم اینجا تنها بیماریی ک بهش دچار میشیم سرماخوردگیه ! ازش هم نمیمیریم ، شما هم نمیمیری !

شکیبا

سلام.این جور وقتها آدم می تونه به خودش رجوع کنه.خیلی رفتارهاشو بسنجه.با خودش حرف بزنه.نمی دونم چطور توضیح بدم!فقط میدونم میشه خیلی فکر کرد و خیلی چیزها رو فهمید و حتی بزرگ شد.

ماه دخت

حالا که خوب شدی چرا نمی نویسی؟

موشی

[خنده] وای خدا چقد جدیدن همه سرما خوردن! ساموریی جان سوپ باید زیاد بخوری[خنده] چیزه سردم نخوریااااااا[خنده] بیا ببینم چته اگه هنوزم مریضی اتفاقن الانم دارم میرم بیمارستان باید به یه سری پرستارا یه چیزایی رو یاد بدم! کمک خواسی بگو[زبان]

نیم زن

پاییز که میاد با خودش سرماخوردگی هم میاره.... اما نمیدونم چرا من دلم برای سرماخوردگی پاییزم تنگ شده! جدی می گم.... برای اون لحظه هایی که از لرز بچپم زیر پتو.... یا حتی برای صحنه ای که مادرم برام با حوصله و مهربونی اب لیمو شیرین میگیره و میده بخورم... البت دلم برای قرص آمپول تنگ نشده...[نیشخند]

موشی

الان میام امپلت میزنم![نیشخند] مراقبه خودت باش پس اگه هنوزم اثارش هست :)

موشی

:دی از امپول زدن بدم میاد! هیچ وقت نمی زنم! عوضش سرم و دوس دارم! که باز به من ربطی نداره پرستارا میزنن![افسوس] ای بابا!

موشی

عیدتتتتتتتتتتتت مبااااااااااااارک!:)