انگار سالها بود می‌شناختمش

احساس نکردم اولین بار است که می‌بینمش. شادابی چشم‌هایش، قبل از هرچیزی به چشمم آمد و صدایی که از نم‌نم باران اردی‌بهشت، شفاف‌تر بود. غمی پنهان در چشم هایش موج می‌زد که فقط وقتی به آنها زل می‌زدم می توانستم بفهمم.

انگارسالها بود می‌شناختمش...

از همان نگاه اول که دیدمش فقط من حرف می‌زدم و او فقط لبخند می‌زد، و هر بار هم می‌گفتم تو حرف بزن، او فقط لبخند می‌زد، با لبهایش و چشمهایی که غمی پنهان لابلای سیاهی عمیقش بغض کرده بود.

تمام آنچه در دلم جمع شده بود گفتم، از درد تنهایی، از خستگی‌های هرروز و ازخیابان‌هایی که قدم زده بودم، و از بارانی که خیسی‌اش می‌ارزد به تمام دنیا...

گفتم و گفتم و او فقط لبخند می‌زد، کنار شاخه گلی که از باران به چشمهایش پناه برده بود.

من حرف می‌زدم، نگاه می‌کردم و او فقط لبخند می‌زد، بی هیچ حرفی... فقط گفت:

- « خوب مرا نگاه کن، شاید این آخرین دیدارت باشد...»

و این بار من ساکت شدم و او فقط لبخند می‌زد، با چشم‌هایی که غمی پنهان در آنها موج می‌زد.

او رفت و من زیر باران، خیابانهای خیس را قدم زدم و به این فکر می‌کردم که او هنوز دارد لبخند می‌زند، با چشم‌هایی که غمی عجیب در آنها پنهان است...

/ 9 نظر / 9 بازدید
فرزاد

این متنو دوست داشتم و دوست دارم ادامه داشته باشه[لبخند]

یک ذهن پریشان

تو میروی و اشک من پی ات روانه میشود خیال بزم صحبتت دگر فسانه میشود

نیم زن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود...

ویدا

من برعکس فرزاد دوست ندارم این متن ادامه داشته باشه اگه شرح حال خودت بوده... دوست دارم روزهات انقد شیرین باشه که بیای اینجا و از خوشی لحظاتت بگی برامون

كافه هيس

سلام.اول دلم ميخوادبه يه نمايش دعوتت كنم كه اميدوارم حال خرابتو سرجاش بياره. دوم اينكه متاسفم به خاطررفتن چشمايي كه منتظرشون بودي.اما اگه آدم تيز بيني باشيم ميبينيم كه الان همه تونگاهشون يه غم دارندوخيليا اونا پشت رنگ چشماشون پنهون ميكنند.وياحلش مي كنندواما بعضيا تونگاهشون معصوميتي هست كه وقتي غم هم بهش اضافه بشه شفافيتي پيدامي كنندكه دل آدم رودربرخورداول ميلرزونه.اميدوارم توپست بعديت شادباشي.

تبسم

نمیدونم برچه اساسی بود، واقعیت یا خیال. اما بنظر من که کم وبیش اهل کتاب خوندنم تو نویسنده خوبی خواهی شد.