حرف‌هایی در هفت پرده

* خواب‌هایی بین دو خواب

صبح‌ها که می‌خوام از خواب بیدار بشم ساعت رو روی نیم‌ساعت زودتر از اون وقتی که باید بیدار بشم تنظیم می‌کنم. آلارم زنگش رو هم روی هر ده دقیقه یه بار گذاشتم. وقتی ساعت گوشی آلارم اولشو میزنه بدون اینکه چشمامو باز کنم دستمو می‌برم سمتش و دکمه‌ی اسنوز رو میزنم و دوباره می‌خوابم. همین کار ادامه داره تا وقتی آخرین هشدار زده میشه و من با چشم باز زنگش رو قطع میکنم و آماده میشم برای دل کندن از رختخواب. احساس میکنم اینجوری راحت‌تر میشه با بیدار شدن صبح زود کنار اومد تا اینکه بخوای یه دفه و بدون آمادگی قبلی از خواب پاشی و بری سر کار!

این خواب‌های ده دقیقه‌ای بین دو خواب، یکی از بهترین لذت‌های زندگیه. گاهی خواب‌های عجیب و غریبی هم بین این خوابیدنا می‌بینم، حتا یه بار بلند شدم و رفتم سر کار اما از خواب پریدم دیدم هنوز توی رختخوابم! باید کم‌کم‌ این خواب‌های کوتاه و دوس‌ داشتنی رو مدیریت کنم تا بتونم نهایت استفاده رو ازشون ببرم.

* غذاهایی برای زندگی

دیگه دارم توی آشپزی به درجات بالای عرفان می‌رسم. بیشتر اون غذاهایی که دوس دارم رو یاد گرفتم بپزم و دیگه غصه‌ی خوردن غذاهای بی‌کیفیت بیرون رو ندارم. یه جورایی به آشپزی علاقمند شدم و شاید به همین خاطره که احساس می‌کنم غذاهام خیلی خوشمزه‌ان! فقط مونده محبوب قلبها، قورمه سبزی رو کاملن ماهرانه درست کنم تا دیگه فکر کنم که توی این زندگی بی‌کیفیت حرفی برای گفتن دارم.

* خاورمیانه‌‌ای میان خون!

از نوار غزه‌‌ی خونین گرفته تا کرانه باختری رود اردن و عراق و لیبی و مصر و افغانستان و... اینروزها دیگه اینقدر این اخبار رو شنیدم حالم از هرچی تلویزیون و روزنامه‌اس به هم میخوره. چشم همه‌ی جهان به اخبار خاور میانه معطوفه ولی کاری از دست هیچکس برنمیاد و این یعنی ننگ برای جامعه‌ی جهانی. نمی‌تونم نسبت به این اخبار بی‌تفاوت باشم چون من هم دارم توی همین خاورمیانه‌ی لعنتی زندگی می‌کنم. هر روز مقاله‌های تکراری برای حمایت از غزه و کوردهای کوبانی و کودکان بی‌دفاع، اما این نوشته‌‌ها چه چیزی رو میخاد عوض کنه؟! کودکان بی‌دفاعی که چوب ندانم‌کاریهای پدران نسل‌های پیش از خودشون رو میخورن و مردان و زنان کوردی که برای دفاع از سرزمین و ناموسشون دارن کنار هم می‌جنگن بدون هیچ پشتیبانی که دلشون بهش خوش باشه.

سازمان مللی که نه تنها توانایی پایان دادن به این جنگها رو نداره بلکه حتا جرأت محکوم کردنشون رو هم نداره. و مردمانی که منتظرند فقط خدای بالا دست، کاری کنه تا این گرداب خون تموم بشه و آرامش دوباره به سرزمینشون برگرده.

 * علم بهتر است یا هیچی؟!

مدتیه که اخبار تجاوز ناظم مدرسه‌ای توی غرب تهران به دانش‌آموزا یه جورایی ذهنمو درگیر کرده. همه‌جای دنیا این موضوع هست، حتا بدتر از این؛ اما توی کشوری که ادعای خیلی چیزاش میشه یه جورایی هضم این مسأله سنگینه. بچه‌هایی که حتا جرأت گفتن این موضوع رو به والدینشون نداشتن و پدر و مادرایی که با هزار امید و آرزو بچشونو میفرستن مدرسه تا یه چیزی یاد بگیرن و بتونن جامعه‌ی آیندشونو بسازن اما مورد تجاوز قرار میگیرن و با همین فکر بزرگ میشن. برای همینه که روزبروز داریم به قهقرا میریم. جالب اینجاست مشاور قوه قضاییه گفته بعضی از این تجاوزا با رضایت خود بچه‌ها انجام گرفته و این یعنی پاک کردن صورت مسأله که مملکت ما تبحر خاصی توی این کار داره.

* سرِ من درد می‌کند به جنون...

مدتیه خیلی سرم شلوغه، خیلی یعنی زیاد! وقت نوشتن ندارم، فرصتی برای گشت و گذار ندارم، و شاید تا ماه آینده این مشغله‌ی کاری ادامه داشته باشه و امیدوارم بعد از اون بتونم یه استراحت درست و حسابی داشته باشم. حالا منظور از استراحت، مسافرت و این چیزا نیستا، من که جایی نمیرم، نهایتش یه خواب خوب بدون فکر و استرس میتونه حالمو خوب کنه و سلول‌های خسته‌ی مغزمو بازسازی کنه.

* فصلی برای دوست نداشتن

درست وسطای تابستون هستیم و این یعنی اوج گرما. راستش جرأت نمی‌کنم ظهرا برم بیرون، حتا اگه کار مهمی داشته باشم. سعی می‌کنم قرارهای کاریمو هم یا عصر بذارم یا جایی باشم که کولر داشته باشه چون واقعا گرمای کلافه کننده‌ایه.

قبلنا که دانش‌آموز بودم تابستون رو دوس داشتم اونم فقط به خاطر تعطیلیاش اما الان هیچ دلیلی برای دوس داشتنش ندارم، حتا ازش متنفرم. تنها نکته‌ی قابل تحمل تابستون، خربزه و هندونه‌هاشه که می‌تونه چند درجه از نفرتمو نسبت بهش کم کنه وگرنه بیصبرانه منتظر پایان این فصل هستم تا پاییز دوس‌داشتنی خودم فرا برسه.

* هفت سامورایی

مدتها بود میخاستم فیلم هفت سامورایی(شاهکار کوروساوا) رو ببینم اما فرصت نمیشد. شاید به خاطر طولانی‌بودنش مدتها توی لیست انتظار مونده بود، چون معمولن عادت ندارم فیلم رو نصفه و نیمه ببینم و باید تا آخر نگاش کنم!

داستان روستایی فقیر و جنگ‌زده که برای دفاع در مقابل راهزنا تصمیم میگیرن هفت سامورایی رو استخدام کنن تا از اونها در برابر غارت راهزنها دفاع کنن. فیلم پر از دیالوگهای ناب و صحنه‌های به یاد ماندنیه. از اون فیلماییه که بعد از دیدنش، دوس داری دچار فراموشی بشی تا بتونی لذت دیدنش برای بار اول رو یک بار دیگه تجربه کنی. ساختن فیلمی با این کیفیت و داستان قوی در دهه پنجاه واقعا تحسین برانگیزه.

داستانی در ستایش عظمت اراده‌ی انسان... به هر حال هر ملتی برای نجات خودش به کسانی مثل این هفت سامورایی نیاز داره، کسانی که بدون هیچ چشمداشتی وظیفشونو انجام میدن و احساسی‌ترین صحنه‌های تاریخ رو رقم می‌زنن.

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کژال

اگر هاراکیری کوبایاشی رو ندیدید ببینیند. در رابطه با کلیت پست به ویژه نیمه ی پایاینیش.

پیرامید

منم از تابستون بدم میاد... اما تا یه چیزی می گم پدرپادشاه می گه کفر نگو! پس میوه ها کی برسن؟ از من بود همه فصل های سال رو با زمستون و برف جایگزین می کردم! من عاشق برف و سرما و سکوتشم.... کی میشه دوباره زمستون بشه؟ [رویا] در مورد داستان مدرسه غرب تهران، عروس بزرگه ما معلمه... و نمی دونی چه چیزایی از این فسقلی ها تعریف می کنه... مخصوصا از اون موقعی که تا ششم ابتدایی تو یه مدرسه درس می خونن... یعنی معلما هم کاری نداشته باشن، اینا خودشون به خودشون کار دارن بعضی وقتا! در این حد اوضاع خرابه! نسل جدید یه پا قوم لوط شدن بعضیاشون! [سبز]

تبسم

تجربه خوابهای بین دو خواب رو دارم ، عالیه. مدتیست اونقدر اجباری آشپزی کردم که لذت آشپزی یادم رفته ، ولی خیال دارم فکری به حالش بکنم. خاورمیانه خونین خیلی دردناکه و در آخر فیلم خوب ، خیلی خیلی واسه آدم خوبه.

درخت ابدی

-تقریبا کار هرروزمه. عجیب کیف داره. - آشپزی تجربه‌ی خوشایندیه. حتا اگه از خودت ایراد بگیری. - ... - هرچند وقت یه بار٬ یکی از این موارد گندش درمیاد. - استراحت خوب موقعی اتفاق می‌افته که چند روز خونه بمونی و هر کاری دلت خواست بکنی. سفر خارجی هم خوبه. - تابستون همه‌چیزش خوبه٬ جز گرماش. - شاهکاره. وسترن هفت دلاور از روی این فیلم ساخته شده.

بانوی فروردین

من آشپزی رو خیلی دوست دارم و بنده هم به درجات بالا رسیدم...فقط دلم می خواد در کنارش دسر و کیک های خیلی حرفه ای هم بلد باشم درست کنم. دیگه اینکه من هم از تابستون بدم میاد به خصوص اگه مثل اینجا هوا مرطوب هم باشه...

سرندیپیتی

این پشت به خودی خود 7 تا پست بود ها!! همشو دوس داشتم جز قسمت تنفر از تابستان دوست داشتنی من رو [ناراحت] ینی وقتی یادم میاد تا آخرش 40 روز بیشتر نمونده، غم دنیا میشینه رو دلم...

نیم زن

وقتی می نویسی یعنی حالت خوبه و من خوشحالم حال سامورایی خوبه... اون قسمت غذاهایی برای زندگی شیرین بود... درجات بالای عرفان و محبوب قلبها قورمه سبزی[نیشخند] امسال تابستون واقعا خیلی گرمه و من هیچ علاقه ای به هندونه و خربزه هم ندارم و حسابی ازم بد میگذره. در مورد غزه هم که حرف زیاده ولی...

یک ذهن پریشان

زندگی در هفت پرده

ویدا

سلام سامورایی عزیز,بفکرم رسید با گوشی امتحان کنم ببینم کامنتام واست ثبت میشه اینجوری یا نه...:-)[لبخند]

تبسم

با دیدن قبل از نیمه شب با تو هم عقیده شدم ، دوستش نداشتم.