آسمان مال من است

قدم زدن، یکی از کارهاییه که حالمو خوب میکنه. یه عصر زمستونی و یه بلوار بلند و بی انتها که انگار تمومی نداره، با درختای برهنه و آفتابی که مایل می تابه و فکر کنم حتا خودشم نمیتونه گرم کنه چه برسه به ما! تیکه های ابری که بعد از باریدن های دیروز، دارن پراکنده میشن و میرن یه جای دیگه ببارن.

سوز سردی میاد، شال گردنمو محکمتر دور دماغم می پیچم که سوز سرما کمتر اذیتم کنه. دستامو توی جیب کتم گذاشتم و رو به خورشید دارم حرکت میکنم. کسی رو نمی بینم واسه پیاده روی اومده باشه، اگرم کسی هست در حال تند راه رفتنه تا هرچه زودتر به مقصدش برسه و مطمعنن اگه ماشین شخصی داشت هیچ وقت توی این سرما پیاده راه نمی رفت.

قدم زدن توی هوای سرد رو چند برابر بیشتر از قدم زدن توی گرما و تابستون دوس دارم. نه اینکه سرما رو دوس داشته باشم ها، نه! اما قدم زدن توی هوای سرد حس بهتری بهم میده، شاید چون باعث میشه بدنم گرم بشه، یا عضلاتی که از شدت سرما یخ زدن رو یه کم نرم میکنه!

به انتهای بلوار نگاه می کنم، نمی خوام تا آخرش برم. از وسطاش سر و ته میکنم و برمی گردم چون اگه بخوام تا آخرش برم هم هوا تاریک میشه و هم مجبور میشم واسه برگشتن تاکسی بگیرم که لذت قدم زدن رو از بین می بره.

نزدیک خونه‌ام. آفتاب کاملن غروب کرده و هوا رو به تاریکی می ره. مدتها بود این حال و هوا رو تجربه نکرده بودم. به آسمون نگاه می کنم. ابرها دارن برمیگردن، انگار از اول هم قصد رفتن نداشتن. کاش امشب هم بارون بباره. الان دیگه دم در خونه هستم، یه چایی داغ با خرمای شیرین خیلی می چسبه...


/ 5 نظر / 22 بازدید
یک ذهن پریشان

قدم زدن همراه با موسیقی ...

دختر ارغوانی

سامورایی عزیز، یه حسی توی نوشته هات هست، که با وجود اینکه نمودِ تنهاییه، اما یه تنهاییِ غم انگیز نیست... نمیدونم...

كافه هيس

زماني براي مستي پاها.وچقدرخوبه كه كسي به اين مست ها گيرنميده.عاشق پياده روي وگوش سپردن به همه صداهاي عالم ياگاهي فقط به صداي اعتراضات واعترافات دروني.تنها چيزي كه ماله خودآدمه وكسي حق اعتراض نداره.

پیرامید

من هم سرما رو بیش تر از گرما دوست دارم... تو گرما راه می رم مثل اینه که قراره دو دقیقه دیگه بیهوش شم!