اعتراف ۳

من همان درختی بودم که با هر بار دیدنت، توی دلم خالی می‌شد؛

تا عاقبت در یک شب سرد زمستانی از پا افتادم...

و تیتر روزنامه‌های روز بعد این بود: طوفان دیشب تهران، درختی را از ریشه کَند!

ولی هیچ‌کس نفهمید سوز عشق تو، مرا از ریشه خشکانده بود...

/ 12 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
m m

سلام + چه اعتراف خوبی بودش، چقدر این اعترافُ دوست داشتم چقدر دوستش داشتم + مچکرم[گل] +++++ولی هیچ‌کس نفهمید سوز عشق تو، مرا از ریشه خشکانده بود...

کافه هیس

سلام مرسی از نظرت ... این عنوان از اول خودش منو غلغلک داد ومجبور شدم اون متن وخاطره رو بنویسم... ودقیقا"با ایم کتاب حس همذات ژنداری شدیدی دارم چون اون لحظه که میخوندمش اون منتظر ندا بود ومن منتظر آوا... و اون جمله خوبش که میگه" به خدا من استعداد عجیبی توی لاک ژشت شدن دارم" من هم همینطورم تا زمانیکه نخوام باکسی حرف بزنم توی لاک خودم میرم وخدا میدونه کی برمیگردم... البته همه اینها به شرایط روحیم بستگی داره.

مجید مویدی

پیاده روی لازم شدی برادر.... خوب تو این نوشته خودت رو خالی کردی... دست خوش

پیرامید

دم عیدی ول کن این خبرسازی واسه روزنامه ها رو!

زری ورپریده

جالب بود.[نیشخند]

کوثر متقی

اعتراف هاتون خیلی فیلسوفانه اس[متفکر][فرشته]

فاطمه

خیلیقنگ بود تحت تاثیر قرار گرفتم...

درخت ابدی

شعر نیما: در شب سرد زمستانی... آه که این‌طور!