برش هایی از یک روز

اپیزود اول

دختر و پسر دست در دست هم و سرخوش از خیال های جورواجور لبه ی سیمانی پارک می نشینند و دخترک فال فروش، به سمت آنها می آید:

- خاله! این کفشارو الان خریدی؟ چقدر خوشگلن! میشه کفش قدیمیاتو به من بدی؟! تو که دیگه لازمشون نداری، میخوای چیکار؟!

و دختر، نایلونی را که کفش های قدیمی داخلش بود رو درمیاره و به دخترک میده. لبخندی روی لب دخترک میشینه و من نمیدونم این کوچولوی بیچاره کفش های کهنه را برای چه میخواهد، کفش هایی که مطمعنا خیلی بزرگتر از پاهای کوچک او هستند...

اپیزود دوم

ازدحام روی زمین را که رد میکنی میرسی به ازدحام زیرِ زمین! لابلای آدمهایی که در واگنی به اندازه یک قوطی بزرگ بیصبرانه منتظرند به مقصد برسند تا از شلوغی زیرِ زمین برگردند به خیابان هایی که باید هرچه تندتر قدم بزنی تا زودتر به جایی که میخواهی برسی و من اما آهسته قدم برمیدارم تا تفاوتی بین یک سامورایی با دیگران وجود داشته باشد!

اپیزود سوم

منتظر ایستاده ام، سر چهارراه با شاخه گلی قرمز در دست راستم و خیره به آدم هایی که یکی پس از دیگری با چهره هایی متفاوت از جلویم رد می شوند، اما در میان این چهره ها، آشنایی پیدا می شود و من منتظر همین چشمها هستم تا شاخه گل را روبرویش بگیرم و انعکاس آن را میان مردمک چشمهای روشنش ببینم. شاید این بهترین اتفاق امروز بود که فراموش کنم تهران، چقدر شلوغ است!

اپیزود چهارم

غروب آفتاب را از پشت آپارتمانهای سر به فلک کشیده، نمی شود دید اما می توانی حس بزنی چقدر می تواند زیبا باشد و دلت حتما برایش تنگ خواهد شد. هوا رو به تاریکی است و کوچه های باریک را یکی یکی می گذرانم تا به خانه برسم و بی خیال تمام دردهای دنیا، یک چای قندپهلو حالم را جا بیاورد و به این فکر کنم که فردا روز سخت تری خواهد بود اما من می توانم!

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین.ط

سامورایی!!! از این عکس که پس زمینه وبلاگتونه خوشم اومد! قشنگه

نیم زن

اپیزود اول اونقدر تلخ بود که راستش نفهمیدم بقیه رو چطوری خوندم. من اگه جای دخترک اپیزود اول بودم کفش های نوم رو به اون بچه میدادم.

ارغوانی :)

اپیزود دوم را که خواندم لبخند زدم. سامورایی همیشه متفاوت است و اپیزود چهارم که ناخودآگاه دلنشین تر از بقیه به تو چشمک میزند...

پیرامید

این تیکه اش خیلی باحال بود: و من اما آهسته قدم برمیدارم تا تفاوتی بین یک سامورایی با دیگران وجود داشته باشد! و کلا اپیزود سوم و چهارم رو خیلی دوست داشتم...

ویدا

آفرین:) به این میگن اراده آهنین:) خوشحالم که محکم و رو به راهی سامورایی

ماه دخت

و همۀ خستگی شلوغی های این شهر به همان یک لیوان چای پررنگ غروب تمام می شود ...

جعفری خاتون

می خونمت یاد حس اولین روزایی که اومده بودم تهران داشتم می افتم... چه حس استقلالی می کردم...البته شاید به خاطر سن کمم بود البته کم هم تو این شهر احساس غربت نکردم...کم تنهایی تو امام زاده هاش غروبای جمعه اش گریه نکردم...

دل زخمی

همشون عالی بود ، اما دیدن چشمایی که منتظر دیدارش بودی بهترین اتفاق برای یک انسانه شاید .... [گل]