شمشیر چوبی

دوران ابتدایی یه درسی داشتیم به اسم هنر که شامل خوشنویسی و طراحی و کاردستی بود. یعنی استرسی که وقت امتحان هنر داشتم واسه درسهای دیگه نداشتم.

معلم ما هم که خودش هیچ بویی از هنر نبرده بود انتظار داشت ما در حد کمال‌الملک نقاشی کنیم، مثل میرعماد خوش بنویسیم و همانند میکل آنژ کاردستی بسازیم ولی ما در هنگام هنرنمایی، همه‌ی خرچنگ قورباغه‌های دنیا رو توی یه برگه جمع می‌کردیم و تحویل می‌دادیم.

یه روز ازمون خواست که واسه جلسه‌ی آینده یه کاردستی خلاقانه بسازیم و بیاریم. من هم بعد از فکر و جستجوی فراوان تمام خلاقیتمو به کار گرفتم وتصمیم گرفتم با استفاده از یک تکه چوب، یه شمشیر چوبی بسازم. بالاخره یه شمشیر ساختم اون هم با وسواس زیاد، کاملن صیقلی و تر و تمیز و واسه اینکه ثابت کنم که این اثر هنری کار منه اسممو روی دسته‌ی شمشیر نوشتم. وقتی روز موعود رسید و کاردستی رو تحویل دادم معلم هم کلی ذوق کرد و خوشش اومد. اما ماجرا از اونجا شروع شد که اون شمشیر چون خیلی خوشدست و سبک بود و چوب محکمی هم داشت جناب معلم از اون به عنوان سلاح سرد و آلت قتاله‌ی دانش‌آموزان درس‌نخون استفاده می‌کرد و برای تنبیه بچه‌هایی که تنبل بودن و از قضا همگی هم شر بودن با اون شمشیر اِعمال قانون می‌کرد. شمشیری که اسم سامورایی بخت‌برگشته روی دسته‌ش حک شده بود و همه‌ی بچه‌ها، این حرکت خودجوش معلم رو از چشم من می‌دیدن که این چنین وسیله‌ای رو در اختیارش گذاشتم.

کار از اونجا بیخ پیدا کرد که در یکی از روزهای سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه‌ی باد، معلم ما اون شمشیر رو به ناظم شمر‌گونه‌ی مدرسه تقدیم کرد.

حالا دیگه علاوه بر بچه‌های کلاس خودمون، با سیصد چهارصد دانش‌آموز دیگه هم طرف بودم و هربار که یکی از اونا با شمشیر کتک می‌خورد داد می‌زد: ((مگر دستم بهت نرسه سامورایی! اگه جرأت داری زنگ آخر وایسا!!))

و بدین ترتیب بود که تصمیم گرفتم یه شمشیر چوبی دیگه بسازم تا در هنگام درگیری‌های خیابانی با بچه‌های مذکور کتک‌خورده و داغ‌دیده بتونم از خودم دفاع کنم و این چنین بود که شدم: یک سامورایی با شمشیر چوبی!

 

/ 25 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

ینی هرررررچی معلم هنر داشتم تا حالا همه از دم کمبود داشتن...همیشه غلطاشونو میگرفتم..بسکه بیسواد بودن...یکیشون یبار منبت کاریرو بر وزن ٬من بعد٬ خوند...منم مطمعن بودم اشتباهه واسه اینکه غرورش جریحه دار نشه غیر مستقیم بهش گفتم ک فک میکنم منبت درسته اونم خیلی مستقیم گفت ن من اشتباه میکنم[خمیازه] ی معلم دیگه هم داشتیم ک چون من خیلی بااستعداد بودم( تعریف از خود نباشههههه[نیشخند] ) باهام ناسازگار بود و منتظر فرصت ک از خطوط طراحیام یا هر چیز دیگه استفاده کنه منو خراب کنه...آخرشم من مامانمو آوردم سرش[نیشخند]مدیرمون دعواش کرد.[عینک]عذرشو خاستن.

دارچین

سابقه سامورایی بودنت چه طولانیه توی مدارس دخترانه توی زمان تحصیل من از اینجور تنبیه ها خبری نبود.بیچاره پسرها

زری ورپریده

میگم چرا ابتدایی رو تموم نمی کنی سامورایی. میام می بینم هنو ابتدایی هستی هی هی. من ابتدایی خودم رو اصلن یادم نیست. یه قرن پیش بود خو. شاید هم دلم نمیخواد یادم بیاد. اما از ابتدایی خواهرزاده ها و برادر زاده ها یه عالمه خاطره خنده دار یادمه.

درخت ابدی

بانمک بود. همیشه به خودم می‌گفتم چرا چوبی. حالا معلوم شد. خط معمولی‌م خوبه، اما توی خطاطی و نقاشی و کاردستی کاملا پیاده‌م و مایه‌ی سرزنش. بیغ بیغ!

نیم زن

[نیشخند][قهقهه]

مهرنوش

عالی بود [قهقهه] من همیشه هنرم افتضاح بود ! کلا یه ذره استعداد هنری هم در وجودم نیست. اون زمانا مارو مجبور می کردن با قلم و مرکب ۱۰ صفحه خوش نویسی بنویسیم. یا نقاشی ها بود باید سایه روشن می زدیم با مداد، همیشه نمره ام کم بود چون افتضاح بود نقاشیم تازه یه بار تقلب بردم سر امتحان هنر [خجالت]

شکیبا

با خودم فکر می کردم چرا سامورایی با شمشیر چوبی؟ جوابمو گرفتم. داستان جالبی بود.

فاطمه

حالم از هنر بهم می خوره معلم هنرمون ازم بدش می اد....

الهه

وااااااااای واسه اولین بار این سرگذشت رو خوندم چقدر خاص چقدر جالب و قابل تامل گاهی مقدس ترین مخلوقات منفور ترین میشن اگه از اونی که منفوره دستور بگیرن من عاشق هنر بودم و هستم ولی هیچ وقت معلمام بد نبودن خدا خیلی دوستم داشته فقط یکی از استادام هرازگاهی میگفت اینقدر که تو کثیف کار میکنی آخرش رو لباسات طرحت در میاد نه تابلو منم مثل عادت همیشگی بیخیالی و خوش خنده ای اینو واسه همه میگفتم و میخندیدم!