یک حقیقت تلخ!

دیروز عصر وقتی توی مترو یه پسرک جاشو بهم داد تا بشینم، فهمیدم چقدر پیر و شکسته و داغون به نظر میام!

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه

شایدم خیلی غمگین و درهم..... واسه منم پیش اومده ..... یه خانم مسن شاید 60 ساله بلند شد و اصرار داشت من بشینم!!!![خنثی]

میله بدون پرچم

سلام حقیقت تلخی است ولی شما جدی نگیر! [چشمک]

مژگان

[ناراحت]

fariba

سلام خوبي؟ چند روز پيش يکي از دوستام سايت زير رو بهم معرفي کرد که باهاش تبادل لينک کنم من فکر کردم تاثيري نداره ، ولي بعد از اين که وبلاگم رو توي اين سايت و سايت هاي شبيهش لينک کردم هر روز بازديد وبلاگم زياد ميشه. خواستم اين سايت ها رو به تو هم معرفي کنم . حتما تبادل لينک کن چون لذت وبلاگ نويسي تو آمار بالاست.

کوثر متقی

منم یه بار از دانشگاه بر میگشتم وحشتناک خسته بودم یه خانم بلند شد من بشینم اونم در سن بیست سالگی ولی من حس پیری نکردم اون زمان شما هم لابد خسته به نظر میومدین یا پسره جو گیر بوده

نیم زن

درست مثل من... گاهی جلوی آینه می ایستم و چروک پیشونیم توی ذوقم میخوره.

سهیلا

چرا نظرات من اینجا غیب میشن؟ عجب![تعجب]

زری ورپریده

چقدر سخت می گیری. وقتی من نونزده سالم بود یک روز رفتم جایی ( نمی گم کجا) خواهرم اومده بود دنبالم. نشونی داده بود بالاخره مسئول اونجا بهش گفت آها همون که سنش زیاد بود. نمیشه با نگاه و حرف مردم خودمون رو بسنجیم