خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
هنوز در سفرم...

گرفته بود دلت، خواستی سفر بروی...

سفر، همیشه بهانه‌ایست که حال بد و خستگی‌ات را به جاده‌ها بسپاری و دل به دریا و کوه و بیابان بزنی. از آپارتمان و مغازه و هرچیز آهنی دل بکنی و زیبایی‌ها رو ببینی.

بهار، بهترین فرصت برای این کاراس. نوروز و روزهای نو، عشق سفر رو در وجود آدم زنده می‌کنه چون همه چیز نو و تازه میشه و یه شکل دیگه‌ای به خودش می‌گیره.

می‌خواستم سفر برم و خستگی یک سال کار رو از تنم بیرون کنم. تعطیلات عید، تنها فرصتیه که می‌تونم برای این کار ازش استفاده کنم. چمدون رو بستم و راه افتادم. طوری که لحظه‌ی تحویل سال خواب موندم و ماهی قرمز کوچولوی توی تنگ برام لالایی میخوند و منم خوابهای رنگی رنگی می‌دیدم.

 

سفر یه شعره، سفر یه قصه‌س

رسیدم! اما هنور دیدنی‌ها را ندیده بودم و لذت بازگشت به سرزمین پدری‌ام را نچشیده بودم که به پیشنهاد دوستان عازم جنوب شدم. جنگل و درختها رو ول کنی و بری بیابون، بارون رو ول کنی و بری دریا! راه افتادیم میان آسمان گرفته‌ی کارون و گرمای خلیج و تنها خاطره‌ای که به جا موند کوفتگی چند روزه‌ی سفر و سوختگی روی پوست بود!

 

و در مسیر سفر، روزنامه‌های جهان را

مرور نمی‌کردم...!!

سفر به جنوب طوری بود که به دور از هرگونه رسانه و وسایل ارتباط جمعی بودم. بی خیال تمام دنیا! فقط باید به روبرویت خیره می‌شدی و عرق روی پیشانی‌ات را پاک می‌کردی...

 

دوباره برمی‌گردم به شهر لعنتی‌ام!

هنوز نرسیده از راه، خودم را به اتوبان سپردم برای رسیدن به پایتخت و سه روز کاری کسل کننده در غم انگیزترین حالت تهران! باید ایام عید را سر کار بوده باشی تا طعم تلخ سر کار بودن در این تعطیلات را درک کنی. خواب آلودگی بهاری و کارهایی که می‌شد بعد از تعطیلات عید هم انجامشان داد، اما گاهی مدیرها از بس کارمندانشان را دوست دارند دلشان نمی‌آید دوریشان را تحمل کنند.

 

سفری تا ته بیشه‌های سرسبز خیال

بعد از چند روز کاری در وسط تعطیلات نوروزی، خواستم دوباره برگردم به دل درختان سبزی که جا گذاشته بودمشان... و برگشتم. اما دیگه نمی‌چسبید. دیگه اونجوری نبود که دوست داشتم. از این عید، فقط خستگی برام موند و هزار راه نرفته و انتظاری برای برای بهاری دیگه و روزهایی که زیر سایه‌ی درختا دراز بکشم و یه نسیم خنک بخوره توی صورتم.

 

دوست داشتم کسی جایی منتظرم نباشد!

بهترین حالت ممکنی که می‌تونست برام پیش بیاد موندن توی خونه، خواب کافی، لب پنجره نشستن، چایی خوردن، کتاب خوندن و فیلم دیدن بود.

 

هنوز در سفرم...

هنوز از حال و هوای سفر بیرون نیومدم. الان که پشت کامپیوتر و سر کار هستم و چشمام خواب آلوده، دارم حس می‌کنم پشت رل نشستم و فرمون رو محکم توی دستام گرفتم و زل زدم به جلو و منتظرم این خطوط ممتد جاده قطع بشه و بتونم از ماشین جلویی سبقت بگیرم و برسم به مقصدی نامعلوم!


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!