خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
Once upon a time...

* گل گلدون من...

اتاق محل کارم طبقه دومه و پنجره‌اش رو به پشت بوم باز میشه که پر از خرت و پرت و چیزای به درد نخور شرکته مثل میز و صندلی شکسته و وسایل اوراقی که منظره‌ی قشنگی ندارن، شاید اگه یه کم مرتب چیده بشن شبیه یه اتاق کار بشه توی فضای باز!

در نقطه‌ای دورتر از پشت بوم، یه پنجره‌اس که نمی‌دونم برای خونه‌ی روبرومونه یا ساختمون پشتی‌اش، به هرحال توی این شلوغی و دود و دم، یه گلدون بزرگ گذاشته با چنتا گل رنگی که چشم‌انداز قشنگی ایجاد کرده و من بعضی وقتا بهش خیره میشم و چشمامو نوازش میدم.

* از صبح تا شب لانه می‌سازی که چه؟!

چند روز پیش یه کبوتر پشت پنجره دیدم که می‌خواست روی پشت بوم شرکت لونه بسازه، هر دفعه می‌دیدم میره یه تیکه چوب میاره و می‌بره بالا. از صبح کارش همین بود و خسته‌ نمی‌شد. نمی‌تونستم لونه‌اش رو ببینم اما هردفعه که می‌رفت چوب میاورد و برمی‌گشت می‌دیدمش. طرفای عصر که کارش تموم شد طوفان لعنتی شروع شد و تمام خرت و پرت‌های پشت بوم رو به هم ریخت و مطمعناً لونه‌ی اون کبوتر بیچاره هم از شر طوفان در امان نبوده و داغون شده و خدا میدونه که کبوتر خونه‌خراب الان کجاس چون این چند روز هیچ اثری ازش ندیدم.

اون روز و روزهای بعد هیچ سایت خبری یا روزنامه‌ای ننوشت که یه کبوتر که صبح تا عصر داشت لونه‌ می‌ساخت با یه باد تند لونه‌اش زیر و رو شد!

* پنجره‌ای رو به آگاهی و سکوت

خونه‌ام رو عوض کردم. طبقه‌ی هشتم یه مجتمع با یه پنجره‌‌ی بزرگ رو به غروب آفتاب. بعضی روزا که آسمون تمیزه میشه خورشید رو دید که آروم میره پشت کوهها اما بیشتر اوقات جز یه لایه‌ دود روی این شعر چیز دیگه‌ای نمیشه دید.

خیلی گشتم تا همچین خونه‌ای پیدا کنم، خونه‌ای با یه پنجره‌ی بزرگ تا بتونم خستگی‌های روزمو با خوردن یه چایی داغ پشت شیشه‌های شفافش از تن به در کنم!

* به خاطر یک مشت سوسک!

اولین روز ورودم به خونه‌ی جدید، چند تا سوسک زیر کابینت‌ها دیدم. از سوسک متنفرم. نه اینکه ازشون بترسم، تازه از کشتنشون و صدای ناخوشایندی که از له‌شدنشون زیر پام میشنوم لذت می‌برم ولی سوسک، تنها حشره‌ایه که دوس ندارم دور و ورم بپلکه.

وقتی سوسکا رو می‌کشم یه نگاه فاتحانه به جنازه‌شون میندازم و احساس یه سامورایی قهرمان رو دارم که توی یه جنگ تن به تن پیروز شده.

از آذر خانم مشورت می‌گیرم و اون یه مایع سوسک‌کش بهم معرفی می‌کنه.

آذرخانم یه زن تنومنده که مسئول نظافت شرکته. روز اولی که استخدام شدم ازم پرسید که آیا تُرک هستم؟! و من گفتم نه! فکر کنم ناامید شد. نمی‌دونم چرا این سئوالو ازم پرسید ولی وقتی فهمیدم که از بقیه هم همین سئوال رو پرسیده اونوقت بود که فهمیدم داره دنبال یه همزبون میگرده. بعضی وقتا که برام چایی میاره یه کلماتی به تُرکی میگه و منم فقط در جوابش میگم «ساغول»! از زبون ترکی فقط همین یه کلمه رو یاد گرفتم و فکر کنم خیلی هم کاربرد داره چون وقتی از سوپری سر کوچه هم خرید می‌کنم و جنسامو بهم میده میگم ساغول و اونم کیف می‌کنه.

مایع سوسک‌کش رو گرفتم و ریختم داخل آب‌پاش و آماده شدم تا به جنگ لشکر سوسکها برم. (ز) زنگ زد و گفت نگرانه نکنه مسموم بشم و ازم خواست که صبح زود قبل از اینکه برم سرِ کار  سم‌پاشی کنم، منم گفتم باشه. به حرف (ز) گوش نکردم و شب، قبل از خواب سم‌پاشی کردم و گرفتم خوابیدم.

شب، خواب دیدم سوسکها دنبالم کردن و میخوان منو بگیرن، منم تا اونجا که می‌تونستم فرار ‌کردم! وقتی از خواب پریدم خیالم راحت شد که فقط یه خواب بوده. هوا هنوز تاریک بود، خواستم برم یه نگاهی به آشپزخونه بندازم اما نرفتم، چشمامو بستم و به امید اینکه دیگه خواب سوسک نبینم دوباره خوابیدم.


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!