خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
مدیر مدرسه

پدرم مدیر بود.، مدیرمدرسه! هرروز صبح زود بیدار می‌شد. اوایل دهه هفتاد بود و من مقطع ابتدایی بودم. اون هفته‌هایی که منم شیفت صبح بودم با هم بیدار میشدیم و سر میز صبونه می‌نشستیم. اون وقتا بابا یه رادیوی کوچولو داشت که همیشه سر صبونه باهاش اخبار رادیوهای اونور آب رو گوش می‌کرد. تقریبن منم در جریان خبرای روز دنیا قرار می‌گرفتم. یه جورایی برام لذتبخش بود که مثل آدم بزرگا ساکت کنار بابا می‌نشستم و نون پنیر و چای شیرین میخوردم و  اونم سیگار دود میکرد و با هم اخبار گوش می‌کردیم.

این ماجرا ادامه داشت تا اواخر دهه هفتاد که من وارد دبیرستان شدم. بازم صبحها با هم سر میز صبحونه می‌نشستیم، اما این بار خبری از رادیو نبود. به جای رادیو، بابا روزنامه می‌خوند. روزنامه‌هایی رو که دیروز گرفته بود صبح روز بعد میخوند. اون سالها منم دیگه بزرگ شده بودم و از جریانات سیاسی کشور باخبر بودم و کم کم با بابا سر مسائل سیاسی بحث و تبادل نظر میکردیم. اون میخوند و منم گوش میکردم و بابا هم که تحلیلگر خوبی بود واسم توضیح میداد جریان چیه و چی میشه. منم به عنوان یه منتقد سیاسی قبولش داشتم.

تا اینکه درس من تموم شد و بابا هم بازنشست شد و بحث‌های صبحمون گاهی به شبا بعد از شام ختم میشد، یا عصرها که با هم بیرون می‌رفتیم و صحبت میکردیم.

سالها گذشت... من و بابا فاصلمون بیشتر شد، من بیشتر با دوستای جوونم بودم و اونم با دوستای پا به سن گذاشتش. بحثهای سیاسی هم دیگه تموم شد. وقتی کنار بابا می‌نشستم حرفی برای گفتن نداشتیم. منم دیگه جدا شده بودم و اومدم پایتخت و بابا رو کمتر می‌دیدم.

الانم وقتی میرم و سر میزنم و شبا اونجا میخوابم، صبح با هم بیدار میشیم و بازم مثل قدیما سر میز صبونه می‌شینیم، اما نه از رادیو خبری هست، نه از روزنامه، نه از صحبتهایی که قبلن داشتیم. بابا یه گوشی هوشمند دستشه و همش توی گروههایی که عضوه پیامهایی که دیشب وقتی خواب بوده فرستادنو میخونه و اونایی که باید جواب بده رو جواب میده. بابا هنوز هم مدیره، اما مدیر گروه. منم عضو همون گروههایی هستم که بابا مدیرشونه اما دیگه نمیتونم بشینم کنارش  و حرف بزنم. اگه حرفی داشته باشم باید توی گروه بزنم، اگه بحثی داشته باشم باید توی اون گروه‌ها مطرحش کنم. دیگه حرف خصوصی نداریم، دیگه بحث اول صبح نداریم.

و من دارم حسرت اون روزا رو میخورم و میگم ای کاش هنوز کلاس سوم ابتدایی بودم و بابا رادیو رو روشن میکرد و منم داشتم چایی رو شیرین میکردم!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
اعتراض

- وام 25 میلیونی خودرو و باز پرداخت هفت ساله و چندین برابر قیمت واقعی  (اعتراضی ندارم)

- بعد از گذشت 3 سال از زلزله ورزقان هنوز مردمش خونه ندارن و زیر چادر توی سرما زندگی میکنن. (اعتراضی ندارم)

- منفجر شدن بخاری نفتی کلاس و آتش سوزی مدرسه شین آباد و سوختن  دانش‌آموزان کرد زبان. (اعتراضی ندارم)

- باران و سیل در زاهدان و سرمای زمستانی و نبود گاز و وسایل گرمایشی. (اعتراضی ندارم)

- دزدی‌های میلیاردی و محاکمه‌های الکی و سرکار گذاشتن ملت ساده‌لوح. (اعتراضی ندارم)

- ...

- یه دیالوگ کودکانه در یک برنامه‌ی کودک که مخاطبانش فقط کودکان هستند و هدفی جز آموزش و خنده و شادی برای بچه‌ها نداره. (من اعتراض دارم، اعدام کمترین مجازات برای عوامل برنامه‌س، زنده‌سوزی در آتش رو برای عوامل برنامه خواستارم، مرگ در اتاق گاز و شلیک گلوله به مغز آنها را طلب دارم...)


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+
او

تئودور: وقتی ما داریم حرف می‌زنیم، تو با آدم‌های دیگه هم حرف میزنی؟

سامانتا: آره

تئودور: همین‌ الان داری با کس دیگه‌ای هم حرف میزنی؟

سامانتا: آره

تئودور: با چند نفر دیگه؟

سامانتا: 8316 نفر.

                                                                      Her - 2013

 

پی نوشت 1: داستان درمورد مردی است که با یک سیستم عامل هوشمند رایانه‌ای که دارای صدا و شخصیت یک زن است رابطه عاطفی برقرار می‌کند.

پی نوشت: سامانتا همون سیستم‌عامله.

پی نوشت 3: قبلا راجع به این فیلم نوشتم. در اینجا

پی نوشت 4: به دوباره دیدنش می‌ارزید.


[ تگ ها : از فیلمها ]
+
اعتراف 6

من همان تکه ابری بودم که برای لمس گونه‌هایت هرجا که رفتی باریدم.

و تیتر یک روزنامه‌های روز بعد این بود: بارانِ دیروز، هوای پایتخت را پاییزی کرد!


[ تگ ها : اعتراف سامورایی ]
+
زندگی پیش رو

تا حالا شده بخوای کاری رو شروع کنی و با خودت بگی از شنبه‌ی همین هفته شروع می‌کنم؟! یا از اول همین ماه... یا یه تاریخ یا یه مناسبت خاص رو برای شروع یه کاری تعیین کنی؟!

یعضی روزا خیلی مهمن، حداقل برای خودت خیلی مهم هستن. اون روزا، میتونن به یه نقطه‌ی عطف توی زندگیت تبدیل بشن، البته اگه خودت بخوای.

یه تاریخ‌هایی هستن که تا همیشه یادت می‌مونن، برات مهمن، دوس داری یادت بمونن یا به قولی نمیشه فراموش بشن. مثل روز تولد یه دوست، روز شنیدن یه خبر خیلی خوب، روز رسیدن یه حادثه‌ی ناگوار...

یه روزایی خیلی مهمن، حداقل برای خودت خیلی مهم هستن، مثل روز تولد خودت!

روز تولد، از اون روزاییه که حتا اگه تظاهر به فراموشیش هم بکنی باز توی ذهنت موندگاره. یه حس خاصی داره اون روز. حتی اگه توی بدترین شرایط زندگیت باشی.

روز تولدت میتونی دو تا کار رو انجام بدی. یکی اینکه بی خیال همه‌چی بشی و به هیچی فکر نکنی یا اینکه بشینی با خودت فکر کنی ببینی توی این یه سالی که گذشت چه کارایی کردی، چه کارایی قرار بوده بکنی و نکردی، چه حرفایی قرار بوده بزنی و نزدی، واسه سال آینده‌ت که یه سال به عمرت اضافه شده چه برنامه‌ای داری، چقدر مونده به هدفت برسی. بهتره با خودت صادق باشی، آره! با خودت صادق باش.

 

 

پی نوشت 1: آدما فقط یه بار متولد نمیشن، ممکنه توی عمرشون چند بار متولد بشن، چند بار بمیرن....!

پی نوشت 2: فردا تولدمه!



[ تگ ها : یادداشت ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!