خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
کتاب با طعم سیب زمینی سرخ کرده و پنیر اضافه!

صبح ساعت ۱۰... از در مترو که میای توی محوطه‌‌ی نمایشگاه کتاب اولین چیزی که توجهتو جلب میکنه فروشنده‌های کیف و آدامس و آب معدنی هستند که بهت خوشامد میگن. پیش خودت میگی خب به هر حال این یه چیز طبیعیه و این بنده خداها هم اومدن کاسبی کنن.

هرچی جلوتر میری تعداد فروشنده‌های مواد غذایی بیشتر میشه. رقابت شدیدی بینشون وجود داره وهرکی صداش بلندتر باشه مشتریای بیشتری میتونه جمع کنه. قبل از هر کاری یه سر به سالن کتابهای عمومی میزنی و میخای یه نگاهی به کتاباشون بندازی و چاپ جدید کتابها رو ببینی. جمعیت زیادی رو توی شبستان می‌بینی و امیدوار میشی که ملت دارن به سمت کتاب و کتابخونی گام برمیدارن و خوشحال از اینکه یه سال دیگه عمرم کفاف داده تا بتونم همراه با این انسانهای کتابخون بین کتابهای تازه و قدیمی راه برم.

اما نکته‌ی جالب توجه اینه که به دست هرکسی نگاه میکنم کتابی نمی‌بینم!

ظهر شده و وقت ناهار رسیده، شلوغی شبستان حالا به روی چمن‌های بیرون و روی نیمکتهای توی محوطه رسیده. دست هرکسی یه ساندویچ گنده یا سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه دیده میشه. هنوز هم خبری از کتاب توی دست مردم نیست.

باز هم برمیگردم به شبستان و کتابهایی که مد نظرم بود رو میخرم. بعضیاشون هم که با قیمتشون کنار نیومدم رو گذاشتم برای یه زمان دیگه.

عصر شده و میخام بزنم بیرون.

باز هم توی محوطه با خیل عظیم جمعیت روبرو میشم. اینبار اما به جای ساندویچ، میتونی فالوده‌ی شیرازی و بستنی و آب میوه ببینی... و باز هم خبری از کتاب توی دست مردم نیست.

اینکه چرا مردم کتاب نمی‌خرن برمیگرده به اینکه دوس ندارن کتاب بخرن و اگه دوس ندارن کتاب بخرن چرا اصن اومدن نمایشگاه کتاب. همین فالوده و بستنی رو هم توی تجریش یا چهارراه ولیعصر هم میشد بخوری بدون اینکه این همه به خودت زحمت بدی و بیای توی این شلوغی...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
ساعت خوش!

سلام بر نمایشگاه کتاب!

هرسال بزرگترین فستیوال کتاب توی اردیبهشت، بهاری‌ترین ماه سال، برگزار میشه و این شور و شعف رو توی عشق کتابها و کتابخونهای عزیز به وجود میاره که بتونن خودشونو غرق کنن در این دریای بیکران. به جیباتون یه نگاهی بندازین و دل رو بزنین به دریا... منتظرتونم :)


[ تگ ها : حس ]
+
بینوایان!

مردها لاک قرمز ندارند، اصلن ناخن بلند ندارند که بخواهند لاک قرمز بزنند.

مردها موی بلند ندارند یا اگر هم دارند نمی‌توانند هر وقت خواستند رنگش کنند و مشکی پرکلاغی یا بنفش جیغ بزنند!

مردها لباس شب صورتی ندارند، کفش پاشنه بلند ندارند، لباس خواب توری ست ندارند، گوشواره و دستبند بدلی ندارند، گیر سر و تل رنگی رنگی ندارند، آویز موبایل عروسکی ندارند، کوله‌ی زرشکی و سبز ندارند، شال و کفش لیمویی ندارند، کیف دیوید جونز ندارند...

مردها دنیای غمگینی دارند! همین!

 

بعدا‌ نوشت: منظورم از این نوشته این نبود که ما مردا هم دوس داریم لاک بزنیم یا موهامونو رنگ کنیم یا هرچیز دیگه، منظور این بود که خانوما یه دلخوشیهایی توی زندگیشون دارن که قویت غصه‌دار میشن میتونن برای لحظاتی هرچندکوتاه غصه‌هاشونو فراموش کنن که مردها اون رو هم ندارن، همین!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
جنایت و مکافات

چند روز پیش یه خبر خوندم راجع به اینکه پدر یه خونواده به خاطر فقر زیاد، توی غذای خودش و دو تا بچه‌ش سم ریخته و خودکشی خونوادگی کرده! خبر شوکه‌کننده‌ای بود، باورش خیلی سخته، و مادر خونواده هم سال گذشته در اثر بیماری فوت کرده بود.

هیچ وقت نتونستم عمل خودکشی رو هضم کنم، با وجود اینکه توی محیطی که من بودم میشه گفت همیشه خبرای خودکشی‌های مختلف به گوشم میخورد اما باز نتونستم این واژه رو درک کنم، اینکه یه نفر تا چه حدی از خودش بیخود بشه و بزنه به سیم آخر و جون خودشو بگیره. خیلی سخته! حتا فکر کردم بهش هم آزار دهنده‌س.

به روش‌هایی که برای خودکشی انتخاب می‌کنن فکر میکنم، ترس تمام وجودمو میگیره، زندگی اونقدر شیرین نیست که دودستی بچسبمش اما اونقدر هم تلخ و عذاب‌آور نیست که با دست خودم بهش پایان بدم. به هر حال توی وجود هرکسی یه حس مبارزه‌طلبی وجود داره و آدم چقدر میتونه ضعیف بشه که دیگه توان مبارزه رو توی وجود خودش نبینه و با خودکشی به قضیه خاتمه بده...

ولی خب هرکس برای کارهاش دلیل خودشو داره و هیچ کسی نمیتونه خودشو جای کسی دیگه بذاره.


[ تگ ها : یادداشت ]
+
اعتراف ۵

من همان سوزنبان پیری بودم که مسیر ریل قطارها را عوض کرد.

و تیتر یک روزنامه‌های روز بعد این بود: سوزنبان دیوانه، با تغییر مسیر قطارها، باعث برخورد و انفجار چندین قطار شد.

اما هیچ کس نمی‌دانست، من فقط قطارها را به سمت ایستگاهی که تو در آن منتظر بودی هدایت کردم...


[ تگ ها : اعتراف سامورایی ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!