خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
تا اطلاع ثانوی
دنیایی که عوض می‌شود

بچگیای ما توی محدودیت گذشت. بچه‌های الان خیلی با ما فرق دارن. اون زمان اطلاعات ما محدود میشد به کتابهای درسی و نهایتن یکی دو تا مجله کودک. اما بچه‌های امروزی خیلی بیشتر از ما بلدن، نه به خاطر کتابهای درسیشون، بلکه به خاطر پیشرفت تکنولوژی و ارتباطی که با دنیای خارج از کتاب درسی دارن. اطلاعاتی که هرروز از دنیای اینترنت به دست میارن. سیستم دهکده جهانی اینروزا در سریعترین زمان ممکن اطلاعاتی که میخان رو در اختیارشون میذاره و اگه از اطلاعاتشون درست استفاده کنن باعث میشه زود بزرگ شن. بتونن توی جمع بحث کنن و انتقاد کنن. اما ما یه فرقی با بچه‌های الان داشتیم، اون موقع چون منبع اطلاعاتی ما زیاد در دسترس نبود یا نهایتن یه بار میتونستیم بهش رجوع کنیم و به دستش بیاریم جواب سؤالمونو که می‌گرفتیم توی یه دفترچه‌ای یه گوشه‌ای می‌نوشتیمش که اگه احیانن یادمون رفت دوباره بهش رجوع کنیم. اما اینروزا یادداشت کردن تقریبن فراموش شده، چون تمام منابع اطلاعاتی و مخصوصن گوگل در کوتاهترین لحظه در اختیارت هستن و هرموقع اراده کنی و سوالی داشته باشی حتی اگه تکراری باشه و بارها برات پیش اومده بدون اینکه به حافظه بسپاریش توی گوگل جستجو میکنی و جوابشو پیدا میکنی.

باید حافظه‌های بچه‌ها رو تقویت کنیم، نباید فقط مصرف کننده‌ی اطلاعات بار بیان، باید فکر کنن و به دست بیارن...

خیلی چیزا از اون موقع تا حالا عوض شده. عکسها دیجیتال شدن و با یه فرمت کامپیوتر از بین میرن اما عکسهای کاغذی دوران بچگی ما هنوز هستشون و بوی خاطراتشون توی ذهنمون می پیچه.

ما بزرگ شدیم، دنیا هم بزرگ شده...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
انتخابی میان جبر و جبر!

سال 76 بود. یه نوجوون بودم و توی راه مدرسه تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری رو می‌دیدم. شور و شوق جوونا و بگومگوهای اونروزا. جلوی ستادهای انتخاباتی می‌ایستادم و عکس‌ها و پوسترها رو نگاه میکردم. آرزو داشتم کاش میشد منم میتونستم رأی بدم اما هنوز سنم نمیرسید. اون سال خاتمی یه شور و حال خاصی بین جوونا انداخته بود، با داداش بزرگترم میرفتم دم ستادها و پوستر می‌گرفتیم و میزدیم به در و دیوار. یه دونشو زده بودم به دیوار اتاقم.

اون سالها گذشت. سال هشتاد شد. من رأی اولی بودم و صبح زود روز انتخابات رفتم پای صندوق و به خاتمی رأی دادم. چه حس خوبی داشتم، حسی که میدونستم به کسی که بهش اعتقاد دارم رأی دادم. تا عصر اونروز انگشتمو پاک نکردم و به همه میگفتم من به خاتمی رای دادم، به کسی که بهش ایمان دارم، حس خوب انتخاب...

اونروزا هم گذشت... بزرگ شدیم، به سمتی رفتیم که باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب کنیم، دیگه این انتخاب از روی شور و شوق نبود، از روی اجبار بود. حس خوبی نداشتم ولی یه جورایی برای اینکه اونی که مخالف عقیده‌ی منه سردمدار نشه مجبور بودم به بد رأی بدم که بدترینی نباشه.

و باز هم سالها گذشت...

اینروزها داریم به کجا میریم؟ چه کسی رو باید انتخاب کنیم؟ به کی رأی بدیم؟ به بدترین رأی بدیم که بدترترین نره بالا؟

گوشم هم از این حرفها پره که اینا همه سر و ته یه کرباسن و چی‌ و چی ...

بعد از انتخابات سال 80 دیگه اون شور و شوق رو پیدا نکردم، یعنی ازم گرفتنش.

دیگه حضور برای تعیین سرنوشت تبدیل شد به یه رؤیا، به یه کابوس... یه حرف خنده‌دار. اما هنوزم پای آرمانهای خودم هستم. با وجود اینکه تمام جوونیم توی بدو بدوهای الکی گذشت توی این استخدامی و اون اداره و اون شرکت و این دانشگاه و ...

بعد از انتخابات 92 که به روحانی رای دادم تا جلیلی رییس جمهور نشه حالا باید به 46 نفری رای بدم که 46 نفر دیگه رای نیارن. و این است تعیین سرنوشت ما برای آینده‌ای بهتر!! هنوز هم امیدوارم... و این امیده که منو سر پا نگه داشته.امید به سالهایی که پیش رو داریم و میتونیم کسانی رو انتخاب کنیم که کمتر از دیگران روحمون رو تحت فشار قرار میدن.


[ تگ ها : یادداشت ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!