خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
دردهای دل

تو دیگه زر نزن!

امیدوارم روزی برسه که یاد بگیریم به نظرات و افکار و آرا و اعتقادات دیگران احترام بذاریم. چه توی دنیای واقعی و چه توی دنیای مجازی. حالا توی دنیای مجازی وقتی نظری خلاف اونچه که ما دوس داریم رو روی یه مطلب بخونیم میشه با چنتا فحش، سر و ته قضیه رو هم آورد اما امان روزی که توی دنیای واقعی چیزی برخلاف میل و برخلاف نظر شخصی خودمون ببینیم یا بخونیم. اون وقته که ممکنه کار به جاهای باریک بکشه. بیایید با هم مهربان باشیم، یا حداقل توی کار همدیگه دخالت نکنیم.

کمرم گرفت در این شهر!

چند روزه مهره‌های کمرم شدیدا درد گرفتن، مثل یه لولای‌ در زنگ زده می‌مونن که به روغن کاری نیاز دارن. «ز» معتقده که به خاطر بالا پایین رفتن از پله‌های محل کارمه. شاید حق با اون باشه، آخه تعداد پله‌ها زیاده و من روزی پنج شش دفه بالا پایین میرم. یادم رفته بود که سی سال رو رد کردم و باید بیشتر مراقب خودم باشم.

البته اعتقاد خودم براینه که به خاطر اون سفر هول هولکی 36 ساعته به دل برف و کوهستان بود، چون وقتی زیاد پشت رُل می‌شینم اینجوری میشم ولی این دفه دیگه اساسی زمین‌گیرم کرده.

وقتی برای خواب...

وقتی دو روز پشت سر هم تعطیلی بهترین موقع برای خوابیدنه، البته باید بگم که توی عمرم هیچ وقت تا لنگ ظهر نخوابیدم. منظورم از خوابیدن، خوابیدن‌های گاه و بیگاهه! صبح زود بیدار شی، صبحونه بخوری و بعدش بگیری بخوابی؛ جلوی تلویزیون دراز کشیدی و یهویی خوابت بگیره، یه چایی واسه خودت ریختی داری به آرزوهای دور و درازت فکر می‌کنی یه دفه بری توی عالم لذت بخش خواب؛ دراز کشیدی و داری کتاب می‌خونی چشماتو ببندی و خوابت بگیره... آره، خوابیدن یعنی این!

 


[ تگ ها : ]
+
پنجره‌ای رو به آگاهی و سکوت

یکی از اتاق‌های محل کارم که ناهارمو اونجا میخورم یه پنجره‌ی بزرگ رو به خیابون داره و با درختهای پاییزی که پشت پنجره هستن یه منظره‌ی خوشایند رو به وجود آورده که هرروز پشت اون پنجره می‌شینم و لحظات غذاخوردنمو میتونم با نگاه کردن به آسمون و زمین بگذرونم و رفت و آمدهای توی خیابون رو هم ببینم که هرکدوم برای خودشون ماجرایی دارن. آدمایی که پای پیاده یا با ماشین رد میشن. بعضیاشون رو هرروز و کارهای تکراریشون رو میبینم. مثلا پارکبان اون خیابون که هروقت خسته میشه میشینه روی جعبه‌ی ماشینها و آفتاب میگیره و خستگیشو در میکنه و براش مهم نیست که ماشین مال کیه! یا سرایدار خونه‌ی روبرویی که هر روز ظهر جلوی خونه رو آب و جارو میکنه، یا آدم‌هایی که با یه گونی بزرگ روی دوششون میان دم سطل زباله و پلاستیک و شیشه‌های توی سطل رو جمع می‌کنن شاید یه چاله‌ای از زندگیشونو پر کنه، یا اون مرد سبدفروشی که جلوی خانوما رو میگیره و میخواد ازش سبد بخرن و من دوس دارم هرروز همه‌ی سبداشو بخرم تا دیگه این چهره‌ی غمگین رو وقت غذا خوردن نبینم.

و آدمایی که فقط از پشت پنجره رد میشن و میرن...

چنتا عکس گرفتم از این آدما و ماشینا و خیابون که می‌تونین اینجا ببینید...


[ تگ ها : ]
+
36 ساعت

همین که از شلوغی شهر خسته میشی و می‌زنی به دل جاده، همین که گرمای توی رختخواب رو ول می‌کنی و به سرمای بیرون تن میدی، همین که صبح پنج شنبه راه میفتی و فردا ظهرش برمیگردی... این یعنی دیوونگی از نوع خفیف!

یه سفر 36 ساعته به جاده‌های برفی، درست همون وقتی که اخبار میگه کدوم شهرها داره برف میباره و از مسافرت‌های غیراجباری صرف نظر کنید بدون اینکه فکر کنی ممکنه خطرناک باشه باک بنزین رو پر میکنی، بخاری رو روی درجه‌ی آخر میذاری، کمربندت رو می‌بندی و راه میفتی به سمت جاده‌های برفی، حتا با وجود اینکه می‌دونی ممکنه توی یکی از همون سربالایی‌های کوهستانی که ساعت 9 شب داری ازش به زور بالا میری بمونی و مجبور بشی تا صبح توی ماشین بلرزی. حتا با وجود اینکه می‌دونی جاده رو مِه گرفته و 10 متر جلوتر رو نمیتونی ببینی یا پلیس راه جلوتو بگیره و بگه اگه زنجیرچرخ نداشته باشی نمیتونی از این جلوتر بری یا داری با سرعت مورچه حرکت می‌کنی و برف هم داره عین چی از روبرو میخوره به شیشه‌ی ماشین، یا ماشین‌هایی رو کنار جاده می‌بینی که هی دارن توی برف و یخ درجا میزنن و یه ترسی توی دلت میفته که نکنه منم اینجوری بشم ولی یه سامورایی همیشه دلش قرصه!

لذت زندگی به همین چیزاس،وقتی صبح روز بعدش چشماتو باز می‌کنی و همه جا رو سفید می‌بینی، به شادی کوچولو توی دلت می‌شینه و می‌ری بیرون و توی برفا غلت می‌زنی و سرمای هوا رو می‌فرستی توی ریه‌هات...


[ تگ ها : ]
+
فرشته ی مهربانی

امروز، روی نیمکت پارک، زنی را دیدم عجیب شبیه تو بود. سرم را روی پایش گذاشتم و زار زار گریستم؛

هیچ نگفت... شاید، دلش برای پسرش تنگ شده بود!

 


[ تگ ها : ]
+
گریه بر سالهای بعد...

دعوت شدم به یکی از سخت‌ترین بازی‌های وبلاگی! تأثیرگذارترین کتابی که تا حالا خوندم رو باید معرفی کنم.

این سؤال جواب نداره، البته من گفتم که بهتره تاثیرگذارترین کتابها رو توی دوره‌های مختلف زندگیم اینجا بنویسم.

کتابخونی من با مجله‌ی کیهان بچه‌ها شروع شد، یعنی آخرای دوره ابتدایی و اوایل دوره‌ی راهنمایی. هر هفته منتظر میشدم که شماره‌ی جدید مجله بیاد و همون روز بشینم یه نفس همشو بخونم. شروع خوندن من از اونجا بود.

بعد هم که رسیدم به شاهکار «شازده کوچولو» که بارها خوندمش و خودم رو به مسافر کوچولو حس می‌کردم که داره روی ابرها راه میره...

-اصل چیزها از چشم سر پنهان است.
-همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است
.
- انسان‌ها این حقیقت
را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی... (شازده کوچولو؛ نوشته‌ی آنتوان دوسنت اگزوپری)

دوران نوجوانی من با «سهراب سپهری» سپری شد. حتی خیلی از نوشته‌های اون دورانم شدیداً الهام گرفته از شعرهای سهراب بود و شخصیت درونی من با شعرهای سهراب شکل گرفت و این روح آرومم رو مدیون اون دوران هستم. هنوز هم سهراب می‌خونم و با شعراش عشق‌بازی می‌کنم...

ـ خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
.
ـ دچار یعنی

ـ عاشق
.
ـ و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد
. (مسافر / هشت کتاب / سهراب سپهری)

 

شرایط روحی و ذهنی من در دوره‌ی سربازی باعث شد «قلعه‌ی حیوانات» رو بخونم، توی چند ماه سه بار این کتاب رو خوندم. (البته «کیمیاگر» و «جنایت و مکافات» هم کتابهای تاثیرگذاری بودن که توی روزهای سرباز بودنم خوندم)

- همهٔ حیوانات باهم برابرند، امّا برخی برابرترند. (قلعه‌‌ی حیوانات / جرج اوروِل)

 

سالهای بعدش «بیگانه» نظرمو به خودش جلب کرد و البته «بوف کور» هدایت که بعد از سه بار خوندن تازه فهمیدم جریان چیه! اما «کوری» یه چیز دیگه بود. یکی از بهترین کتابهایی که هنوز بعد از چند سال که از خوندنش میگذره مزه‌ش زیر دندونامه و هربار وسوسه میشم دوباره بخونمش ولی عطش خوندن کتابهای جدید نمیذاره.

- این کوری واقعی نیست ، تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسانها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی‌کنیم (کوری / ژوزه ساراماگو)

 

و اما... تأثیرگذارترین کتاب‌های تازه‌ام بدون شک دو کتاب از عباس معروفیه. «سال بلوا» و «سمفونی مردگان»، دارم با این دو تا زندگی می‌کنم و بعد از گذشتن مدتها از خوندنشون هنوز هم داخل جریان داستانشون هستم. حتی دوس ندارم کتاب جدید بخونم که مبادا از حس و حال این دو تا کتاب بیام بیرون!

- مگر نمی‌شود آدم سالهای بعد را به یاد بیاورد و برای خود ش گریه کند؟! (سال بلوا)

- وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد ... و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود. (سمفونی مردگان)

 

آخر نوشت: چند وقت پیش به یه لیستی برخوردم با عنوان «1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند» که حدود 220 عنوان از این کتابها توی ایران چاپ شده. به سرم زد تهیه‌شون کنم و تا الان 90-80 تاشون رو تونستم گیر بیارم و باید شروع کنم و غرق بشم در این دریای بی‌پایان، چون ممکنه عمرم خیلی طولانی نباشه و با حسرت نخوندن این کتابها از دنیا برم!

 

 


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!