خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
مورد عجیب سامورایی

* یک سال پر از واژه‌های رنگارنگ

پارسال در چنین روزی سامورایی متولد شد، اینکه چرا و چگونه، بماند، اما یه جورایی مسیر زندگیم در طول این یک سال عوض شد. یک خودکشی به سبک سامورایی!

اون وقتایی که اولین مطلب وبلاگم رو نوشتم، اصلن به این فکر نمیکردم که چه اتفاقاتی در انتظارمه. منتظر یه اتفاق بودم، چند بار هم راجع بهش صحبت کردم تا اینکه بالاخره رقم خورد. اون وقتا منم یه آدم معمولی بودم و یه زندگی معمولی توی یه شهر دور از پایتخت داشتم، تا اینکه فکر رفتن به سرم زد. باید تصمیم قطعی رو میگرفتم، خیلی هم با خودم کلنجار رفتم تا اینکه تصمیم کبری رو گرفتم و دل رو به دریا زدم...

 

* ای پرنده‌ی مهاجر، ای همه شهوت رفتن...

هروقت با پدرم حرف می‌زنم، راجع به رفتنم صحبت میکنه. و البته هنوز هم امیدواره من برگردم و هربار هم واژه‌ی مهاجرت رو به زبون میاره. هربار هم بهش میگم مهاجرت کلمه‌ی سنگینیه و هربار هم میگه پس میخای چی اسمشو بذاری؟!؟!

راس میگه، این هم یه مهاجرته اما راستش اولین چیزی که از مهاجرت به ذهنم میاد پرواز پرنده‌ها و مهاجرت اونا از یه جای سرد به یه جای گرمه! اما باید قبول کنم که من هم یه مهاجرم...

هنوز هم وقتی با پدرم صحبت میکنم، میتونم یه بغض عجیب رو توی صداش حس کنم.

 

* هم پایه‌ام باش رفیق،

یکی از هدفهام از مهاجرت، علاوه بر تغییری که توی زندگیم باید میدادم، نزدیک شدن به علاقمندی‌هام بود. کتاب، موسیقی، شعر، فیلم، تئاتر، نقاشی...

وقتی توی پایتخت زندگی می‌کنی، به همه‌ی اینها نزدیکی و خیالت راحته میتونی به همه‌ی اون چیزایی که دوس داری دسترسی داشته باشی. اما بعد از چند ماه می‌بینم که بیشتر از چند بار نتونستم به این لذتها نزدیک بشم. اصولن من آدمی هستم که تنهایی نمی‌تونم جایی برم و حتمن باید یه همپا و پایه‌ی اساسی همرام باشه که بعد از دیدن فیلم و تئاتر، بعد از خوندن یه کتاب خوب، بعد از رفتن به یه گالری نقاشی و یا حتا شنیدن یه ترانه باهاش بحث کنم و اظهار نظرهاشو بشنوم. اگه یه پای خوب همرام باشه، همه‌ی تهران رو قدم میزنم!

 

* زندگی همان چیزی است که هست!

وقتی داری پیاده‌روی می‌کنی و به یه سربالایی می‌رسی، میتونی انتخاب کنی که ادامه بدی یا نه. اگه دوس داشته باشی راهتو ادامه می‌دی و اگه هم حوصله‌‌شو نداشته باشی برمیگردی و یه مسیر دیگه انتخاب می‌کنی.

اما توی زندگی، پر از سربالایی‌های اجباریه که همیشه جلوی راهت سبز میشن. خیلیاشون رو نمی‌تونی دور بزنی، نمی‌تونی راهتو کج کنی یا برگردی، چون اون وقته که شکست میخوری، میفتی زمین و باید به زور دوباره بلند شی. بعضی وقتا هم زندگی شبیه بازی مار و پله میشه، تا یه جایی میری اما مار نیشت میزنه و برمیگردی سر خونه‌ی اولت. گاهی این سربالایی‌ها ماه‌ها و سالها طول میکشه اما امیدوارم که یه روز به یه سطح هموار برسم... یا به یه نردبون که منو بکشه بالا!

 

* همدلی از همزبونی بهتره

نیاز به یه همزبون، اساسی‌ترین نیاز هر انسانه. روزای اولی که اومدم پایتخت، می‌خواستم از شهرم و تمام آدماش دور باشم. خودم دلیلشو نمیدونستم ولی میخواستم به اونا فکر نکنم، شاید نمیخواستم دلتنگی بهم فشار بیاره و برم گردونه! از آدماش فراری بودم، از هرکسی که توی این شهر به زبون من حرف می‌زد دوری می‌کردم. اما حالا بعد از گذشت چند ماه، گاهی اوقات دلتنگی سراغم میاد، اون وقته که دوس دارم با یه نفر، حتا با یه غریبه توی این شهر غریب، با زبون مادریم صحبت کنم، چیزی که هیچ وقت ازم جدا نمیشه.

 

* دکتر جان! هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

نکته‌ی جالب توجه در مورد رئیسم اینه که هرکاری که دوس نداره بقیه انجامش بدن، یه توجیه علمی یا پزشکی براش میاره که دیگه انجامش ندن!

مثلن میگفت دوستان، انگشتتون رو روی مانیتور نکشید چون سرطان‌زاست و شاید نمی‌دونست که من فهمیدم به خاطر وسواسشه که دوس نداره جای انگشت ما روی مانیتورش بمونه. چند روز پیش اومد توی اتاق و گفت وقتایی که تنهایی فقط یه لامپ بذار روشن باشه چون این لامپا سرطان پوستی میارن. خب می‌تونست بدون این دلیل علمی هم بگه که عزیز من، لامپ اضافی خاموش! باید سر ماه پولشو بدم. البته من هم بهش حق میدم که غصه ی مالشو بخوره چون بهرحال اون صاحب اختیاره. من هم به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم توجیهات مسخره‌ی پزشکی و علمی دنیاس که هرروز در حال تغییرن.

 

* یک عمر سر و کله زدن با یک اسب وحشی به اسم زندگی

یه برنامه‌ی مستند دیدم راجع به سوارکارایی که توی مسابقات، سوار اسب‌های وحشی می‌شن. اینا باید 8 ثانیه تحمل کنن و از روی اسب نیفتن، هشت ثانیه به نظر خیلی کم میاد اما برای اون سوارکار بیچاره‌ای که روی یه اسب وحشی در حال جفتک انداختن و بالا و پایین شدنه، هر ثانیه براش اندازه‌ی یک ساعت طول میکشه. جالب اینجاس که فکر می‌کنیم کار ساده‌ایه اما اگه یه بار تجربه‌اش کنی می‌فهمی چقدر سخت می‌گذره. تازه ممکنه جونتو هم از دست بدی.

زندگی مثل همون اسب وحشیه. اما به جای هشت ثانیه، سالها ما رو بالا و پایین می‌کنه و جفتک میندازه تا یه جوری کله پا بشیم، اما کور خونده، هرروز دارم به خودم میگم: خودتو سفت نگه دار پسر!


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!