خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
دنیای نه چندان مجازی

توی این دنیا عجیب و غریب باید یه جایی باشه که بتونی حرفاتو بدون رودرواسی بزنی، جایی که هرحرفی توی دلته بدون ترس از سرزنش شدن راحت به زبون بیاری. یه جایی باشه که بتونی خودتو خالی کنی، حرف بزنی، با خودت، با دنیا، با کسی که دوسش داری و نمیتونی رو در رو بهش بگی، با کسی که ازش نفرت داری میخای همه‌ی دق دلیتو سرش خالی کنی اما توی دنیای واقعی نمی‌تونی!

شبکه‌های مجازی بهترین جایی هستند که می‌تونی این حرفا رو توش بزنی. یه زمانی (ف.ی.س‌ب.و.ک) این حالت رو داشت اما نه تا وقتی که همه‌ی فامیل و ایل و تبارت بریزن اونجا. دنیای مجازی اونجا شبیه دنیای حقیقی شده و یه جایی شده مثل دفترتلفن آدم که خاله و عمو و پسرعمه و دخترخاله همه دم دستت هستند. حتا نمیتونی درخواست دوستیشون رو رد کنی. دیگه نمیشه اونجا حرفاتو بزنی، هرکسی ممکنه یه برداشتی بکنه و روز بعدش توی بحث‌های خانوادگی روی حرفای تو مانور بدن! اما تو دوس داری حرفاتو یه جایی ثبت کنی، یه جایی که دست هیچ آشنایی بهشون نرسه. ف.ی.س.‌ب.و.ک دیگه جای خوبی برای گفتگوهای اجتماعی نیست یعنی از اول هم نبود و اصلن نمیشه اسمشو اجتماع مجازی گذاشت. نمی‌تونی اگه از یه حرفی بدت اومد گند بزنی به اون پست و مجبوری با یه شکلک لبخند حرفایی که قبولشون نداری رو تایید کنی و با یه دمت‌گرم که با یه لایک گنده همراهه از اون بگذری!

دیگه هیچ‌ شبکه‌ی اجتماعی وجود نداره که بخوای خودت باشی بدون اینکه دیگران تورو بشناسن. شاید به همین خاطره که باید ناشناس بمونی تا بتونی همه ی حرفاتو بزنی... و فقط وبلاگ، بهترین جاییه که می‌تونی بدون فکر کردن به اینکه چه کسی ممکنه نوشته‌هاتو بخونه تمام حرفاتو بنویسی. اینجا خود واقعیم هستم اما با هویتی که یه جورایی ناشناخته‌اس. همونی هستی که توی دنیای واقعی داره زندگی میکنه اما اینجا یه خونه‌ی دنج داره. یه سامورایی هستی که داره با دنیای واقعیش مبارزه میکنه و زندگیش اینجا جریان داره....


[ تگ ها : ]
+
تو دیگه لب پنجره نیستی....

کتابهایی برای نخواندن!

خوندن کتاب یکی از کارهاییه که برای ساعاتی میتونه از دنیای خسته‌کننده‌ی بیرون فارغ بشی و پا به دنیای کتاب بذاری. اما یه روزایی هست که وقت نداری کتاب بخونی. صبح از خونه می‌ری بیرون و شب خسته و کوفته برمیگردی و چشمات یاری نمی‌کنند که روی صفحه‌های کتاب بچرخن. این روزا من اینجوری‌ام. دوس دارم کتابهای نخونده‌مو بخونم اما اینقدر کارام زیاده که این اجازه رو بهم نمیده. به همین خاطر دل به کتابهای صوتی بستم! اونا رو می‌ریزم رو گوشی و صبح که از خونه می‌رم بیرون کلمات کتاب از لابلای سیم‌های هدفون میرن لابلای سلول‌های مغزم. گرچه مدتی طول میکشه تا به صداهای عجیب و غریبی که کتاب رو برات میخونن عادت کنی اما حس اینو داری که توی رختخواب نرم و گرم دراز کشیدی و یه نفر داره برات کتاب میخونه تا خوابت بگیره! اما این کتابهای صوتی هیچ وقت نمیتونن جای کتابهای کاغذی رو بگیرن و اصلن لذتی که وقتی دراز میکشی و یا روی یه مبل راحتی لم دادی و کتاب می‌خونی رو نداره. نمی‌تونی وقتی به یه جمله‌ی دلنشین می‌رسی گوشه‌ی کتاب یا توی دفترچه‌ات یادداشتش کنی. بعضی وقتا هم هست که حواست پرت میشه چون هنوز به صدای گوینده عادت نکردی و فکر می‌کنی یه نفر داره زیر گوشت زر میزنه! اما خب از هیچی که بهتره و واسه اینکه از دنیای کتابهای دوست‌داشتنی جدا نشم فعلن با همینا سر میکنم تا یه کم وقتم آزاد بشه و برگردم سر کتابهای کاغذی نازنین!

یه خونه که اندازه‌ی دستامونه...

چند روز پیش داشتم آهنگی که بنیامین واسه همسرش خونده رو گوش میدادم و به این فکر میکردم چقدر خوبه که آدم بتونه داغ مصیبتی که روی قلبش سنگینی می‌کنه رو به یه شکلی بریزه بیرون. این جور چیزا خیلی کمک می‌کنه که آروم بشی، مثلن یکی شعر میگه، یکی آهنگ میخونه و یکی شب تا صبح گریه می‌کنه...

به خودت بیا لعنتی!

خودخواهی یکی از صفت‌های نفرت‌انگیزیه که هرکسی میتونه داشته باشه و در کنار خودخواهی، بی‌ملاحظگی نسبت به اطرافیانت می‌تونه دل خیلی از آدمای اطرافت رو بشکنه و دیدشونو نسبت بهت عوض کنه و اینکه من دارم نزدیک یه همچین آدمی کار می‌کنم. هرچند تا حالا از اون آسیبی به من نرسیده اما وقتی برخوردشو با اطرافیانش می‌بینم حالم بد میشه.

 کاش هیچ‌وقت پیر نمی‌شدی...

آدما وقتی پیر میشن خیلی خیلی شبیه بچه‌ کوچیکها می‌شن. زودرنج، عصبی، نازک‌نارنجی، حساس، و حتا گاهی دروغگو! باید هواشونو داشت و نذاریم ازمون دلخور بشن چون توی این سن، بخای دوباره دلشونو بدست بیاری خیلی سخته، خیلی!


[ تگ ها : ]
+
این اتفاق‌ها، اتفاقی نیست...

اتفاق همیشه میفته، اصلن ذات اتفاق برای افتادنه و فلسفه‌ی به وجود اومدنش اینه که یه شرایطی رو توی زندگی آدم تغییر بده و یه جورایی باعث میشه که روال تکراری زندگی تغییر کنه و اگه اتفاقی برای افتادن وجود نداشت زندگی خیلی کسل‌کننده و بی‌روح و یکنواخت می‌شد.

حالا گاهی این اتفاق خوبه، گاهی هم بد. کاریش هم نمیشه‌ کرد. بعضی اتفاقا ممکنه دست خود آدم باشه اما از خیلیاشون نمیشه‌ جلوگیری کرد و تحت هر شرایطی می‌افتن.

این از شرایط اتفاق و به هرحال باید باهاش کنار اومد....

اما برای من «زمان» اتفاق افتادن مهمه که نه تنها زندگی‌ات رو تغییر میده بلکه میتونه کاری کنه که از این رو به اون رو بشی. یعنی یه زمانی اتفاق برات میفته که اصلن انتظارشو نداری و پیش خودت میگی کاش یه وقت دیگه این اتفاق می‌افتاد و الان اصلن وقتش نبود. البته من همیشه از اتفاق خوب استقبال می‌کنم و این موضوع برای من فقط مربوط به حالت بد میشه.

اتفاق بد یه جوریه که میگی کاش قبلش یه جورایی ازش باخبر میشدم و آمادگیشو داشتم (میدونم! اگه اینجوری بود که نمیشد اسمشو اتفاق گذاشت).

نمی‌گم اتفاق بد اصلن برام نیفته چون یه چیز اجتناب ناپذیره و لازمه‌ی زندگیه! اما کاش وقتی رخ بده که حداقل بتونم کاری رو در جهت بهبودش انجام بدم و طوری نباشه که بعدها حسرت بخورم که کاش این اتفاق لعنتی یه وقت دیگه میفتاد.


[ تگ ها : ]
+
من پر از وسوسه‌های رفتنم

مهم نیست سفرت چقدر طول بکشه، چون یه سفر دوروزه هم میتونه حالتو خوب کنه. دو روزی که شدیداً بهش نیاز داشتی تا خوب بشی و برگردی! مهم نیست که 10 ساعت توی اتوبوس باشی که برسی به جایی که دلت میخاد. مهم نیست دو روزی که اونجایی رو اصلن نخوابی، مهم نیست که این دوروز چقدر زود تموم میشه، مهم نیست هوا اونقد گرم باشه که نتونی از خونه بیای بیرون. مهم اینه که وقتی اونجایی چقدر خنده‌هات از ته دل هستن، چقدر فکرت آزاد و رهاس.

همین دو روز کافی بود تا بعد از مدتها یه حس خیلی خوب بهم دست بده. یه اول هفته‌ی دوست داشتنی برخلاف بقیه‌ی شنبه‌ها که صبح زود باید بزنی بیرون واسه رفتن سر کار.

صبح که میرسم و از ماشین پیاده میشم اولین چیزی که نظرمو جلب میکنه آرامش شهره، انگار نه انگار که شنبه‌اس، انگار که مردمش هنوز توی جمعه موندن، یاد صبح شنبه‌های تهران می‌افتم و می‌خندم...

در که باز میشه، چشمهای مهربونش خستگی راه رو از تنم بیرون می‌کنه، و یه بوسه روی پیشونیش که مهمترین چیزی بود

که این روزا بهش نیاز داشتم، نگاه‌های مادرم همیشه دلمو قرص میکنه و حالا من مصمم‌ترین سامورایی جهانم!

بعد از مدتها هم یه شب کامل رو با دوستایی گذروندم که فقط باید توی دنیای واقعی باهاشون باشی تا حسّ بودنشونو درک کنی، ارتباط توی دنیای مجازی شاید خوب و لازم باشه اما تا وقتی چشم‌تو‌چشم باهاشون حرف نزنی نمیتونی معنای رفاقت رو بفهمی! و اینکه یه شب رو کنار چنتا دوست به صبح برسونی چقدر خوبه.

توی راه برگشت فکر نمی‌کردم که اینقدر دلتنگ بشم، اونقدری که سینه‌مو فشار بده و بغض گلومو بگیره. وقتی روی صندلی ماشین نشستم هوا دیگه تاریک شده بود و نگاه کردن به سیاهی بی‌انتها از توی پنجره‌ی بزرگ اتوبوس، فرصت مناسبی بود تا بغضمو خالی کنم...


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!