خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
برای شهرم که جا گذاشتمش

نگرانم...

نگرانم برای روزهایی که پشت سر گذاشتم

نگرانم برای روزهایی که پیش رو دارم

نگرانم برای لحظه‌هایی که بی‌عشق گذشت

برای دوستت‌دارم‌هایی که بدهکارم

برای خواب‌هایی که از چشمم نگذشت

برای پدرم که هرروز زنگ می‌زند و هنوز منتظر است تا من برگردم

برای (ز) که هم هست و هم نیست

برای دختر و پسری که هرروز در کوچه‌ی باریک منتهی به خانه‌ام همدیگر را می‌بوسند

برای کمربندم که روز اولی که آمدم روی سوراخ اول بسته می‌شُد و الان روی سوراخ سوم!

برای موهای سفیدی که بیشتر از موهای سیاهم به چشم می‌‌آیند

برای راننده تاکسی‌های مسیر منتهی به متروی آزادی که مدام در فکر این هستند که مسافرهایشان دویست تومنی داشته باشند

برای فروشنده‌ی نابینایی که پای پل هوایی آدامس می‌فروشد

برای کتاب‌هایی که نخوانده‌ام

برای فیلم‌هایی که ندیده‌ام

برای آرزوهایی که (حتی بعد از مرگم) به آنها نمی‌رسم

برای کسانی که درد می‌کشند و به زبان نمی‌آورند و من بی‌خبرم

برای پاهایم که راه‌های نرفته‌ی زیادی پیش رو دارند

برای راسکولنیکف و عذاب وجدان همراهش

برای آینده‌ی آریا استارک

برای باران‌هایی که نمی‌بارد

برای چشم‌هایی که نگران منند

برای وبلاگ‌هایی که مخاطب ندارند

برای نویسنده‌ی وبلاگ‌هایی که مخاطب ندارند

برای نوجوانی که لای ازدحام آدم‌هایی که به داخل واگن هجوم می‌آورند، با یک هندزفری در گوش، گوشه‌ای کز کرده است

برای دستور غذاهایی که منتظرند تا درستشان کنم

برای انگشت اشاره‌ام که مبادا طوریش بشود و نتوانم از روی دستگاه، ورود و خروج از سرِ کارم را ثبت کنم

برای پیراشکی پیتزاهایی که دوست دارم بخورم اما می‌دانم که غذاهای سالم‌تری هم برای خوردن وجود دارد

برای کارگر افغانی که صبح تا عصر کار می‌کند و شب‌ها تلویزیون می‌بیند

برای امیر که واتس‌اپ گوشیش غیرفعال است

برای ایستگاه متروی دروازه دولت که اینقدر شلوغ است

برای قله‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌توانم فتحشان کنم

و...

برای شهرم که جا گذاشتمش...


[ تگ ها : ]
+
یک شام بی‌نمک

چاقو رو میزنم به سیب‌زمینی‌هایی که دارن توی آب جوش می‌پزن، یه دونه بزرگ و دو تا کوچیک. هنوز یه کم سفتن و مونده تا کاملن نرم بشن. زده به سرم کوکو درست کنم، هم شام امشبم جور میشه و هم میتونم فردا با خودم ناهار ببرم و سرِ کار پُز بدم که خودم آشپزی کردم! به (ز) زنگ میزنم می‌گم واسه سه تا سیب‌زمینی چنتا پیاز لازمه؟ میگه یه دونه پیاز بزرگ. میخوام قطع کنم ولی هنوز داشت حرف میزد... قبل از اینکه حرفش تموم بشه قطع می‌کنم. یه پیاز گنده برمیدارم. از پیازای اینجا خوشم نمیاد، خیلی سفیدن. توی شهر خودمون پیاز قرمز بیشتر پیدا میشه، هم خوشمزن و هم خوشرنگن! پیاز رو پوست می‌کَنَم و رنده می‌کنم توی ظرف. اشکم رو درمیاره، با همون دستای پیازی اشکامو پاک میکنم، بدتر میشم و چشمام بیشتر میسوزن. پیاز رو که رنده کردم میرم صورتمو با صابون می‌شورم ولی هنور اشک ریختنم تموم نشده. فکر کنم این فیلمای هندی که اینقدر اشک می‌ریزن از این پیازا استفاده می‌کنن که همینطوری اشکشون درمیاد و هی گریه میکنن. سیب زمینی‌ها هم دیگه کاملن پخته شدن، پوستشونو می‌گیرم و اونارو هم رنده می‌کنم، خیلی داغن و نوک انگشتام میسوزن. حالا نوبت تخم مرغه. بازم به (ز) زنگ میزنم و میگم واسه سه تا سیب‌زمینی و یه پیاز گنده چنتا تخم مرغ بزنم؟ میگه دوتا ولی اگه سه تا بزنی خوشمزه‌تر میشه. گوشی رو قطع میکنم ولی ز هنوز داشت حرف میزد، نمیدونم چی میخواست بگه. تخم مرغ و آرد و ادویه و زردچوبه رو اضافه میکنم و محتویات ظرف رو به هم میزنم. قیافه‌اش قشنگ شده ولی نمیدونم چه مزه‌ای بشه! همه‌ی ظرف رو خالی میکنم توی ماهیتابه و پخشش می‌کنم تا نازک شه. صدای جلز و ولزش بلند میشه و دود همه‌جای خونه رو میگیره. جالب اینجاس دورش میسوزه و وسطش هنوز تقریبن خامه! بالاخره پخت و پز تموم میشه و نوبت خوردنه. لقمه‌ی اول رو که میخورم یه جوری میشم! مزه‌اش خوبه ولی نمک یادم رفته اضافه کنم. به هرحال غذای بی‌نمک بهتر از غذای شوره!  تجربه‌ی خوبی بود ولی دارم به این فکر میکنم که از این به بعد باید دستور غذا رو بنویسم که نمک رو فراموش نکنم و البته اگه به ز زنگ زدم بذارم حرفش کاملن تموم شه بعد قطع کنم چون مطمعنم داشت میگفت نمک یادت نره...


[ تگ ها : ]
+
خواب‌های پشت پنجره

چشمهامو باز می‌کنم. نمی‌دونم ساعت چنده. با دست دنبال گوشیم میگردم اما پیداش نمی‌کنم. از پنجره به آسمون نگاه می‌کنم ولی از پشت این شیشه‌های رفلکس رنگی نمی‌شه حدس زد چه ساعتی از روزه، همیشه آسمون رو ابری و دلگیر نشون می‌دن. دارم فکر می‌کنم چند ساعته خوابیدم؟ انگار دچار فراموشی شدم. دهنم خشک شده، فکر کنم به خاطر خواب عجیبیه که دیدم ولی چیزی ازش توی ذهنم نمونده. دلم میخواد یه چایی بخورم تا حالم کمی سر جاش بیاد. حتی نمی‌تونم بلند شم و پنجره رو باز کنم تا هوای اتاق عوض شه. احساس گرسنگی می‌کنم اما اونقدری نیست که مجبور بشم چیزی بخورم!  چشمهام می‌سوزه و یه کمی سردرد دارم. دوس دارم دوباره بخوابم اما هنوز نمیدونم صبحه یا بعدازظهر. یادم میفته که امروز تعطیله و یه لبخند مسخره روی لبام می‌شینه. دیگه برام مهم نیست ساعت چنده! پلکامو می‌بندم و آروم چنتا نفس عمیق می‌کشم. اصلن اینروزا به طرز تعجب‌آوری آرومم، آرام راه می‌رم، آرام گریه‌ می‌کنم، آرام نعره می‌کشم، آرام حرف می‌زنم... و این آرام بودن رو دوست دارم. میان این همه شلوغی، باید هم آرام بود و آرام بودن را به بقیه یاد داد! یه غلت می‌زنم و به پنجره نزدیک می‌شم، آسمون رو بغل می‌کنم و دوباره می‌خوابم...


[ تگ ها : ]
+
مرثیه‌ای برای یک سامورایی

۱- صبح، در محاصره‌ی عقربه‌ها

مدتها بود ساعت شش صبح بیدار نشده بودم. قبلاً از منزل تا محل کارم یه ربع راه بود، به همین خاطر تا هفت و نیم میخوابیدم و با آرامش کامل و گاهی بعد از خوردن صبحونه، از خونه میزدم بیرون. اما حالا فاصله منزل تا محل کارم یه ساعته، به همین خاطر باید خیلی زود بیدار شم تا بتونم به موقع برسم سر کار.

ساعت رو هرروز روی شش صبح تنظیم می‌کنم، زنگ که میزنه خاموشش می‌کنم و یه ربع دیگه چشمامو می‌بندم و یه خواب کوتاه رو تجربه می‌کنم، بعد بیدار میشم، اگه حوصله صبحونه خوردن داشته باشم که می‌شینم میخورم در غیر اینصورت عجله‌ای برای زود راه افتادن ندارم! البته روزهایی که صبحونه میخورم نزدیک ظهر بی‌اندازه احساس گرسنگی می‌کنم، شاید به خاطر اینه که معده، اول صبح با همون دو تا لقمه نون و پنیر فعالیتشو شروع میکنه، اما روزهای بدون صبحانه اگه تا شب هم چیزی نخورم عین خیالم نیست.

صبحونه خوردن رو دوست دارم، یعنی هیچ وعده‌ای مثل صبحانه برام لذتبخش نیست مخصوصن وقتی با نون داغ همراه باشه ولی صبحونه‌ توی سکوت محض و تنهایی بهم نمی‌چسبه.

2- من یک قطار پر از مسافرم

هیچ وقت برای سوار شدن به مترو عجله‌ای نداشتم، اگه شلوغ باشه صبر میکنم یکی دو تا قطار بگذره تا یه کم خلوت شه بعد سوار میشم. عادت هم ندارم توی مترو بخوابم حتا اگه 72 ساعت قبلش بی‌خوابی کشیده باشم! اما آقایی که کنار منه یه جوری خوابیده و دهنش وا مونده انگار سالهاست که مُرده...

بقیه رو نگاه می‌کنم. همه با چشمای پُف کرده و بی‌رمق به روبرو خیره شدن و من دارم فکر می‌کنم خودم هم الان این شکلی‌ام یا نه؟! از توی شیشه‌ی بزرگی که روبرومه و پشتش سیاهه و شبیه یه آینه‌ی بی‌کیفیت شده یه نگاه به خودم میندازم، یه پیرمرد سی‌ساله می‌بینم با یه ته‌ریش نازک...

3- چه کسی ناهار من را خورد؟

سرِ کار بهمون ناهار نمیدن، بقیه‌ی همکارا با خودشون ناهار میارن و سرِ ظهر توی آشپزخونه گرم می‌کنن و می خورن اما من تا حالا با خودم ناهار نبردم. اگه گرسنه باشم میرم رستوران سرِ خیابون غذا میخورم و برمیگردم و اگه حوصله نداشته باشم با بیسکویت و چای خودمو سیر می‌کنم تا عصر که میرم خونه ناهار و شام رو یکجا میخورم.

غذای رستورانی که ناهارمو اونجا میخورم بد نیست، و سعی می‌کنم وقتی واسه ناهار برم که زیاد شلوغ نباشه و از ساعت ناهار خوردن بقیه گذشته باشه. اون ساعت فقط دو سه نفر اونجان که سر و صدای زیادی هم ندارن و غذامو در آرامش کامل میخورم. مادرم همیشه با غذای بیرون مخالف بود و اگه بفهمه ناهارمو هرروز بیرون میخورم شاکی میشه، خیال می‌کنه هرروز غذامو توی این جعبه‌های فلزی میذارم و مثل بچه‌های خوب سر کارم میشینم و غذا میخورم.

راستش بارها به خودم گفتم از فردا ناهار میارم اما وقتی فکر میکنم که باید یه نایلون حاوی یه ظرف غذا رو تا محل کار حمل کنم و البته در مسیر برگشت هم با خودم برگردونمش از بردن ناهار منصرف میشم و به همون غذای رستوران بسنده میکنم و به بی‌حوصلگی خودم می‌خندم!

4- شب، من، تنهایی

در رو باز می‌کنم. اولین کارم اینه که صورتمو با آب سرد میشورم که حالم جا بیاد و داغی صورت و قرمزی چشمام کمتر بشه. غذا رو از توی یخچال میارم بیرون و گرم میکنم، کتری رو پر از آب میکنم و میذارم بجوشه چون میدونم بعد از صرف شام، تنها چیزی که میچسبه خوردن یه چاییه. بعضی شبها بعد از خوردن شام، اونقدر سنگین و بیحال میشم که نمی‌تونم برم چایی دَم کنم و به بخاری که از کتری میاد بیرون خیره میشم و آخر شب زیرشو خاموش میکنم و به آبی که تهِ کتری مونده و همه‌اش بخار شده لبخند میزنم.

فاصله‌ی بین بعد از خوردن شام تا چایی رو کتاب میخونم، حتا اگه در حد یک صفحه باشه. از خوندن مجله متنفرم، چند بار صبحها مجله گرفتم که بخونم اما همشون رو یا توی مترو یا محل کارم جا گذاشتم و دست خالی برگشتم خونه.

5- رقص پلکها در اتاقی تاریک

نزدیکای ساعت ۱۱ دیگه اختیار پلکهام دست من نیست و بی‌اختیار بسته میشن اما دوس ندارم بخوابم، یعنی دوس ندارم اینقدر زود بخوابم، میخوام بیدار بمونم و از لحظه‌های باقیمانده تا روزِ کاری بعدی لذت ببرم اما نمی‌شه، دست من نیست. همیشه آرزو داشتم یه رُبات بودم تا مشکل نخوابیدن نداشته باشم اما...

پلکهام رو روی هم میذارم و پتو رو میکشم روی سرم و به جمعه فکر می‌کنم و بیصبرانه منتظرش هستم که تمام روز رو برای خودم وقت داشته باشم. برای من جمعه بهترین روز هفته‌اس، حتا با اون غروب لعنتیش...


[ تگ ها : ]
+
انگار سالها بود می‌شناختمش

احساس نکردم اولین بار است که می‌بینمش. شادابی چشم‌هایش، قبل از هرچیزی به چشمم آمد و صدایی که از نم‌نم باران اردی‌بهشت، شفاف‌تر بود. غمی پنهان در چشم هایش موج می‌زد که فقط وقتی به آنها زل می‌زدم می توانستم بفهمم.

انگارسالها بود می‌شناختمش...

از همان نگاه اول که دیدمش فقط من حرف می‌زدم و او فقط لبخند می‌زد، و هر بار هم می‌گفتم تو حرف بزن، او فقط لبخند می‌زد، با لبهایش و چشمهایی که غمی پنهان لابلای سیاهی عمیقش بغض کرده بود.

تمام آنچه در دلم جمع شده بود گفتم، از درد تنهایی، از خستگی‌های هرروز و ازخیابان‌هایی که قدم زده بودم، و از بارانی که خیسی‌اش می‌ارزد به تمام دنیا...

گفتم و گفتم و او فقط لبخند می‌زد، کنار شاخه گلی که از باران به چشمهایش پناه برده بود.

من حرف می‌زدم، نگاه می‌کردم و او فقط لبخند می‌زد، بی هیچ حرفی... فقط گفت:

- « خوب مرا نگاه کن، شاید این آخرین دیدارت باشد...»

و این بار من ساکت شدم و او فقط لبخند می‌زد، با چشم‌هایی که غمی پنهان در آنها موج می‌زد.

او رفت و من زیر باران، خیابانهای خیس را قدم زدم و به این فکر می‌کردم که او هنوز دارد لبخند می‌زند، با چشم‌هایی که غمی عجیب در آنها پنهان است...


[ تگ ها : ]
+
دلا خو کن به تنهایی...

تا حالا اینجور تنهایی رو برای مدتی طولانی تجربه نکرده بودم. یه نوع تنهایی داریم که اطرافت پر از آدمه ولی باز هم احساس تنهایی می کنی و میری توی خلوت خودت، دوست نداری با کسی حرف بزنی و میری گوشه ی دنج اتاق و با خودت خلوت میکنی، این یه تنهایی اختیاریه که نهایتاً بعد از یه مدت کوتاه برمیگردی به جمع.

اما بدترین نوع تنهایی، تنهایی محضه، تنهایی اجباری. چیزی که من الان درگیرشم. هیچ کس اطرافت نیست، صبح از خونه میزنی بیرون و قاطی خیل آدما میشی و شب، خسته از یک روز کسل کننده، کلید رو توی قفل در میچرخونی و با یک خانه ی پر از تنهایی و سکوت مواجه میشی. پیش خودت میگی ای کاش هیچ وقت امروز تموم نمیشد، کاش همون بیرون می موندم و خودم رو با نگاه کردن به رفت و آمد اون همه آدم سرگرم میکردم...


[ تگ ها : ]
+
برش هایی از یک روز

اپیزود اول

دختر و پسر دست در دست هم و سرخوش از خیال های جورواجور لبه ی سیمانی پارک می نشینند و دخترک فال فروش، به سمت آنها می آید:

- خاله! این کفشارو الان خریدی؟ چقدر خوشگلن! میشه کفش قدیمیاتو به من بدی؟! تو که دیگه لازمشون نداری، میخوای چیکار؟!

و دختر، نایلونی را که کفش های قدیمی داخلش بود رو درمیاره و به دخترک میده. لبخندی روی لب دخترک میشینه و من نمیدونم این کوچولوی بیچاره کفش های کهنه را برای چه میخواهد، کفش هایی که مطمعنا خیلی بزرگتر از پاهای کوچک او هستند...

اپیزود دوم

ازدحام روی زمین را که رد میکنی میرسی به ازدحام زیرِ زمین! لابلای آدمهایی که در واگنی به اندازه یک قوطی بزرگ بیصبرانه منتظرند به مقصد برسند تا از شلوغی زیرِ زمین برگردند به خیابان هایی که باید هرچه تندتر قدم بزنی تا زودتر به جایی که میخواهی برسی و من اما آهسته قدم برمیدارم تا تفاوتی بین یک سامورایی با دیگران وجود داشته باشد!

اپیزود سوم

منتظر ایستاده ام، سر چهارراه با شاخه گلی قرمز در دست راستم و خیره به آدم هایی که یکی پس از دیگری با چهره هایی متفاوت از جلویم رد می شوند، اما در میان این چهره ها، آشنایی پیدا می شود و من منتظر همین چشمها هستم تا شاخه گل را روبرویش بگیرم و انعکاس آن را میان مردمک چشمهای روشنش ببینم. شاید این بهترین اتفاق امروز بود که فراموش کنم تهران، چقدر شلوغ است!

اپیزود چهارم

غروب آفتاب را از پشت آپارتمانهای سر به فلک کشیده، نمی شود دید اما می توانی حس بزنی چقدر می تواند زیبا باشد و دلت حتما برایش تنگ خواهد شد. هوا رو به تاریکی است و کوچه های باریک را یکی یکی می گذرانم تا به خانه برسم و بی خیال تمام دردهای دنیا، یک چای قندپهلو حالم را جا بیاورد و به این فکر کنم که فردا روز سخت تری خواهد بود اما من می توانم!


[ تگ ها : ]
+
بوی خوش کلمات...

محال است تهران باشم و چند بار خیابان انقلاب را قدم نزنم، از ابتدا تا انتها... اصلا بوی کتاب حالم را خوب می کند، تمام ویترینها را حفظ شده ام و اگر میتوانستم تمام کتابها را می خریدم اما با این وضعیت قیمتها و صد البته وضعیت جیب خودم باید در انتخاب کتابها سخت گیری کنم. البته نمایشگاه کتاب هم در راه است! و باید خودم را برای این کارناوال دلچسب و دلنشین آماده کنم و روزهای اردیبهشتی ام را با پرسه زدن در غرفه های رنگارنگ سپری کنم و مست از بوی کاغذ، پرواز را تجربه کنم.

این بار کتابهای قدیمی نظرم را جلب میکند، کتابهای جدید زیاد به دل نمی نشیند و کاغذهای کاهی قدیمی را ترجیح میدهم به کاغذهای سفید این روزها!

"جای خالی سلوچ" را میان کتابهایم حس میکردم و با اولین نظر، دستهایم لبریز از کلمات ناب این کتاب شد. و البته "سال بلوا" که مدتها انتظار خواندنش را می کشیدم و حالا بیقراری ام برای خواندنشان بیشتر می شود. باید بروم و دور از هیاهوی خیابانهای پر از آدم، غرق بشوم در دریای کلمات.


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!