خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
بس که خوش می‌گذرد...!!

راجع به عید و بهار چی میشه گفت؟ چی میشه نوشت که تکراری نباشه؟!

نزدیک عید که میشه یاد سالها پیش می‌افتم. وقتی خیلی کوچیک بودم. اون روزایی که قبل از نوروز با مادرم میرفتم بازار و لباس نو می‌خریدم. یا بعد از سال تحویل می‌رفتیم خونه‌ی مادربزرگم که بزرگ فامیل بود و همه‌ی خاله‌ها و دایی‌ها اونجا جمع میشدن و بازار عیدی دادن و عیدی گرفتن داغ بود.

تمام خاطرات من محصور شده به همین چیزا. هیچ چیز تازه‌ای نیست. هرچی هست مربوط به همون قدیماس.

پول‌های تا نخورده و نو که تا آخر تعطیلات عید نگهشون میداشتم. بعضیاشم میذاشتم توی آلبوم، کنار عکسام. هنوزم چنتاشونو دارم، نگاهشون که می‌کنم دوس دارم برگردم به همون سالها.

بزرگتر که شدیم، آرزوهامون هم بزرگ شد، اصلا دنیامون هم بزرگتر شد. دیگه اون شور و شوق سالهای کودکی رو نداشتیم. تنها تغییرات هرسال، آدم‌هایی بودن که دیگه بینمون نبودن یا کسایی که تازه به جمعمون اضافه میشدن...

خدا به خیر کند سالهای بعد را...

این آخرین نوشته‌ی امساله. حرفی دیگر نیست. فقط، آخرنوشت‌های امسال رو بخونید...

 

آخر نوشت1: اندر دلِ من مَها دل‌افروز تویی/ هستند یاران و لیک دل‌سوز تویی/ شادند جهانیان به نوروز و به عید/  عید منو  نورزوِ من امروز تویی!/ مولوی

آخر نوشت2: مرا هر گه بهار آید، به‌خاطر یادِ یار آید/ به خاطر یادِ یار آید، مرا هر گه بهار آید!/ شهریار

آخر نوشت3: بس که بد می‌گذرد زندگیِ اهلِ جهان/ مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کنند!/ صائب

آخر نوشت4: تمام روزها با عشق مبارک است و بی‌عشق نامبارک!

آخر نوشت5: شب‌ها که پیشم نیستی، خوابم نمی‌گیرد/ وقتی نمی‌بوسی مرا با قرص می‌خوابم/ اصغر معاذی

آخر نوشت6: گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری/ قربانِ سرت بگذر و بگذار بمیرم!/ صباحی بیدگلی

آخر نوشت7: همه آباد نشینان ز خرابی ترسند/ من خرابت شده و دم  به دم آباد ترم!/ ؟

آخر نوشت8: کسانی که زیاد حرف می‌زنند، کاری از دست‌شان ساخته نیست!/ سایه انسان‌ها، ژان پُل سارتر

آخر نوشت9: صدایِ قلب نیست/ صدایِ پایِ توست/  که شب‌ها در سینه‌ام می‌دوی/ کافی است کمی خسته شوی/ کافی‌ست کمی بایستی!/گروس عبدالملکیان

آخر نوشت10: امسال بهار٬ با تو رنگی شده است / سرسبزی آن به این قشنگی شده است / ای کاش بهار سبز من می دیدی / بین من و تقویم چه جنگی شده است! / پوریا عسگری

آخر نوشت11: دشمنان نیستند که انسان را به تنهایی و انزوا مجکوم می‌کنند، دوستانند!/ میلان کوندرا

آخر نوشت12: ستم از کسی ست بر من که ضرورت است بردن/ نه قرارِ زخم خوردن نه مجالِ آه دارم!/ سعدی

آخر نوشت13: مثلِ سربازی/ پیاده/ راه افتاده‌ام و فکر می‌کنم/ اگر به تو برسم /وزیر می‌شوم!/ کاظم خوش‌خو

آخر نوشت14: بهار چه حرفِ تازه ای برای ِ گفتن دارد؟ / وقتی تو / حرف های تازه تری زیر گوشم می خوانی!/ نسترن وثوقی

آخر نوشت15: می‌خواهم به یادِ من باشی، اگر تو به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!/ کافکا در کرانه، هاروکی موراکامی

آخر نوشت16: نگذار زخم‌هایت  تو را به کسی که نیستی، تبدیل کند!/ پائلو کوئیلو

آخر نوشت17: هر روز مرا گریستی تنهایی/ با خاطره‌هام زیستی تنهایی/ شش دانگِ تو را سند به نامم زده‌اند/ ارثِ پدرم که نیستی تنهایی!/ جلیل صفر بیگی

آخر نوشت18: هرگز نبود  جسم بدین حُسن و لطافت/ گویی همه روح است که در پیرهن است آن! / سعدی

آخر نوشت19: یاران همه رفتند ولی باکی نیست/ از دست نداده ایم تنهایی را.../ میلاد عرفان پور

آخر نوشت20: بعدها تاریخ می‌گوید که چشمانت چه کرد؟ / با منِ تنهاتر از ستار خانِ بی سپاه! / حامد عسگری

آخر نوشت21: عشقِ تو، مرا آموخت بی اشک بگریم!/ نزار قبانیتو را به خدا بگذارید/ هر کسی هر چه دلش خواست/ لااقل به خواب ببیند!/ سید علی صالحی

آخر نوشت2: کلماتم همه مجروحِ تو هستند ای عشق/ زخم خوردن به غزل‌واره شدن می‌ارزد!/ مرتضا پارسا

آخر نوشت23: تمامِ روزها یک روزند/ تکه تکه میانِ شبی بی پایان!/ شمس لنگرودی

آخر نوشت24: می‌خواهت و نمی‌خواهمت/ هم‌چون مادری/ چشم انتظارِ فرزندی نا خواسته! / نسترن وثوقی

آخر نوشت25: از معجزاتش این بود/ که آغوشش/ عصرِ جمعه نداشت!/  سید علی صالحی

آخر نوشت26: تمامِ شهر به دنبالِ نامِ عطر منند/ گرفته بویِ ترا تار و پود پیرهنم!/  محمد رفیعی

آخر نوشت27: ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی/ باز احوالِ دلِ غم‌پرورم آمد به یاد!/ بی‌دل دهلوی

آخر نوشت28: من را تو بکش ولی نه عشقم هرگز/ من معتقدم که عشق حق‌الناس است!/  محمد فرسنگی

آخر نوشت29: در قلبِ آدمی جاهایی هست که هنوز به وجود نیامده‌اند و رنج به درونِ آنها می‌رود تا بدان‌ها هستی بخشد!/ لئون بلوآ

آخر نوشت30: مست شد خواست که ساغر شکند، عهد شکست/ فرقِ پیمانه و پیمان زِ کجا داند مست؟/ ابوالحسن ورزی

آخر نوشت31: همه چیز را سیاه کرده‌ام/ جز موی/ که سپید!/ سید رضا علوی

آخر نوشت32: وقتِ برگشتن از سفر/ شب بود/ چراغ‌های شهر از دور/ روشن و خاموش می‌شدند/ یادِ عشقِ تو افتادم!/ شهین منصوری

آخر نوشت33: مرگم باد / اگر دمی کوتاه آیم/ ازتکرارِ این پیش پا افتاده‌ترین سخن که/ دوستت دارم!/ احمد شاملو

آخر نوشت34: چون ماتِ توام دگر چه بازم؟/ مولوی

آخر نوشت35: زبانِ حالِ عاشق گر دعایی دارد این دارد/ خدایا مهربان گردان دلِ نامهربانش را !/ بی‌دل دهلوی

آخر نوشت36: چشم‌هایِ نیم‌خوابت، سال و ماه/ همچو من مَستند بی‌می‌خوارگی!/ سعدی

آخر نوشت37: فرقِ بزرگی‌ست میانِ کسی که تنها مانده و کسی که تنهایی را انتخاب کرده است!/ گابریل گارسیا مارکز

آخر نوشت38: اوست گرفته شهرِ دل من به کجا سفر کنم؟/ مولوی

آخر نوشت39: بت‌ها شکستنی بودند و باورها ماندگار. چه ساده دل بود ابراهیم!/ نیچه

آخر نوشت40: اگر دری میانِ ما بود/ می‌کوفتم/درهم می‌کوفتم/ اگر میانِ ما دیواری بود/ بالا می‌رفتم، پایین می‌آمدم/ فرو می‌ریختم/ اگر کوه بود، دریا بود/ پا می‌گذاشتم بر نقشه‌ی جهان و / نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم/ اما میانِ ما هیچ نیست/هیچ/ و تنها با هیچ/هیچ‌کاری نمی‌شود، کرد!/ شهاب مقربین

آخر نوشت41: دارم فدایت می‌شوم/ دکترها نمی‌گذارند!/ احسان پرسا

آخر نوشت42: گفتی که پس از سیاه رنگی نَبُوَد/ پس مویِ سیاهِ من چرا گشت سپید؟/ حافظ

آخر نوشت43: از لیوان‌ها/ به لیوانِ شکسته فکر می‌کنی/ از آدم‌ها به کسی که از دست داده‌ای/ به کسی که بدست نیاورده‌ای/ همیشه/ چیزی که نیست/ بهتر است!/ علی‌رضا روشن

آخر نوشت44: وقتی تلفن زنگ می‌زند/ یعنی از یاد نرفته‌ای/ حتا اگر به اشتباه، شماره‌ات را گرفته باشند/ ببین دوستِ من/ در این دنیا/ خیلی از آدم‌ها هستند که/ شماره‌شان حتا به اشتباه گرفته نمی‌شود!/ رسول یونان

آخر نوشت45:  بهر راحت نزدم، بخیه به زخمِ دل خویش/ دوختم سینه که بار دگرش چاک کنم!/نصیری همدانی

آخر نوشت46: فراموشی در عینِ حال، بی‌عدالتیِ مطلق و آسایشِ مطلق است!/ میلان کوندرا

آخر نوشت47: من به تو اسلام آوردم ولی/ گریه در می‌آورد کُفرِ مرا/ یاسر قنبرلو

آخر نوشت48: مردِ مصاف در همه جا یافت می‌شود/ در هیچ عرصه مردِ تحمل ندیده‌ام/ صائب تبریزی

آخر نوشت49: از یال و کوپالم خجالت می‌کشم اما/ بازیچه‌ی آهو شدن را دوست می‌دارم!/ مهدی فرجی

آخر نوشت50: نادر از هند نبرد، آن‌چه تو بردی زِ دلم.../ مهدی اخوان ثالث

آخر نوشت51: به هر چه نمی‌خواستم/ رسیدم/ جز تو که می‌خواستمت!/ علی‌رضا روشن

آخر نوشت52: گاه میا، گاه مرو، خیز به یک‌بار بیا!/ مولوی

آخر نوشت53: آخر چه کند یا دل من علم پزشکی/ وقتی که به دیدار تو بسته ضربانم!/ بهروز یاسمی

آخر نوشت54: شیرینی زندگانی بیش از یک‌بار به کام آدم نمی‌نشیند اما تلخی‌هایش هر بار تازه‌ترند، هر بار تازه‌تر !/ کلیدر/ محمود دولت‌آبادی

آخر نوشت55: گفتم به بلبلی که علاجِ فراق چیست؟ / از شاخِ گل به خاک فتاد و تپید و مُرد!/ حزین لاهیجی

آخر نوشت56: دست‌هایِ تو تصمیم بود/ باید می‌گرفتم/ و دور می‌شدم/ شمس لنگرودی

آخر نوشت57: عاشق نمی‌شوی، سرِ این شرط بسته‌ام/ نه حاضرم ببازم و مالِ خودم شوی!/ مهدی فرجی

آخر نوشت58: در دوهایِ استقامت، تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد، خود است، کسی که قبلن بوده‌اید/ موراکامی

آخر نوشت59: یاران چه چاره سازم با این دلِ رمیده؟ / حافظ

آخر نوشت60: نرم نرمک می رسد اینک بهار / خوش به حال روزگار / خوش به حال چشمه ها و دشت ها / خوش به حال دانه ها و سبزه ها.../ فریدون مشیری

 

 این عکسو دوس دارم:‌ پرواز حس پریدن توش موج میزنه...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
اعتراف ۳

من همان درختی بودم که با هر بار دیدنت، توی دلم خالی می‌شد؛

تا عاقبت در یک شب سرد زمستانی از پا افتادم...

و تیتر روزنامه‌های روز بعد این بود: طوفان دیشب تهران، درختی را از ریشه کَند!

ولی هیچ‌کس نفهمید سوز عشق تو، مرا از ریشه خشکانده بود...


[ تگ ها : اعتراف سامورایی ]
+
بازمانده‌ی روز

بعد از یه روز کاری خسته‌کننده، ساعت ده شب میرسی خونه. با چشمای نیمه‌باز، چند لقمه غذا میخوری و دوس داری بری روی تخت و دراز بکشی. اما بر این حس غلبه می‌کنی و میخای بیدار بمونی. می‌شینی روی مبل و تلویزیون رو روشن می‌کنی و چنتا کانال رو بالا پایین می‌کنی و پلکهات سنگین میشه. همونجا روی مبل دراز میکشی و پاهات از اونورش میزنه بیرون. آروم چشماتو می‌بندی و به یه خواب عمیق میری. از اون خوابهای عمیقی که از شدت خستگی حتا نای خواب دیدن هم نداری. نصفه شب بیدار میشی، یه نگاهی به ساعت میندازی و میری روی تخت خواب و تا صبح می‌گیری میخوابی...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
حالت که خوب نیست...

حالت که خوب نیست مسیر محل کار تا خونه رو پیاده می‌ری و دوس داری هیچ‌وقت این مسیر تموم نشه!

حالت که خوب نیست به شهر کتاب سر میزنی و روی جلد کتابها رو میخونی و با خودت فکر میکنی که کدوم کتاب رو خوندی و کدوم رو نخوندی...

حالت که خوب نیست به فروشگاه میری و بی‌هدف توی قفسه‌ها پرسه می‌زنی و اجناس رو نگاه می‌کنی و هرچیزی به نظرت جالب یا خوشمزه میاد رو میخوری!

حالت که خوب نیست دائم از این سمت خیابون میری اون سمت خیابون و ویترین‌های مغازه‌ها رو دید می‌زنی.

حالت که خوب نیست یه بیت از سعدی از رو هزاربار با خودت تکرار می‌کنی!

حالت که خوب نیست آرشیو فیلم‌های روی کامپیوترت رو نگاه می‌کنی.

حالت که خوب نیست فولدر عکسهای قدیمی رو باز می‌کنی و یکی یکی به عکسها خیره میشی و اسپیکر هم روی یه آهنگ تکرار میشه...

حالت که خوب نیست به این فکر می‌کنی که چند روز دیگه عیده و یه مدت میری پیش اونایی که دوسشون داری و حالت خوب میشه!


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+
اعتراف ۲

من برای شادی تو میلیاردها تومان توی حساب خودم جمع کردم تا روزی خوشبختی را به تو هدیه کنم...

اما تیتر یک روزنامه‌ها این بود: مفسد اقتصادی با میلیاردها تومان اختلاس دستگیر شد...

توی دادگاه محاکمه شدم و به سالها زندان محکومم کردند!


[ تگ ها : اعتراف سامورایی ]
+
اعتراف!

من همان نهنگی بودم که برای دیدنت خود را به ساحل زد و گرفتار شد.

و تیتر روزنامه‌های روز بعد این بود که نهنگی برای اعتراض به آب کثیف دریاها خودکشی کرد.


[ تگ ها : اعتراف سامورایی ]
+
زندگی و عقاید آقای سامورایی!

وقتی دلگیری و تنها...

وقتی حرف‌هایی که توی تنهایی به خودت می‌زنی از یه حدی بالاتر بره باید بترسی. بترسی از اینکه کسی نیست این حرفا رو بهش بزنی، کسی که بتونی اون حرفایی رو که فقط به خودت می‌زنی به اون هم بگی. اینجاست که میزنه به سرت و از همه چی دل می‌کَنی. توی پیله‌ی تنهاییت می‌شینی تا اون حرف‌هایی که فقط به خودت می‌تونی بگی رو مرور کنی. رادیو گوش میدی، آهنگهای بدون کلام گوش میدی، سودوکوهای سخت حل می‌کنی. موبایلتو برمیداری و از تمام گروههای اجتماعی نصب شده روی گوشیت خارج میشی تا از اون همه آدمی که نمی‌تونی حرفاتو بهشون بگی خداحافظی کنی. روبروی آینه می‌شینی و موهاتو بهم میریزی تا قیافه‌ت یه کم عوض بشه و از اون شکل همیشگی خارج بشی. به خودت زل میزنی، دستتو میذاری زیر چونه‌ت و شروع می‌کنی به صحبت کردن با خودت و تموم اون حرفهایی که توی دلته و نمی‌تونی به کسی بگی به تصویر خودت توی آینه می‌گی و از شرشون خلاص میشی.

حرفات که تموم شد، موهاتو شونه می‌زنی و بلند میشی میری زیر کتری رو روشن میکنی تا خودتو به یه چایی دعوت کنی و اگه حرفی مونده باشه به خودت بزنی!

غریبه‌های آشنا

اینجا غریبه زیاد داره، همه‌ی غریبه‌ها برای هم تازگی دارند. غریبه‌های جالبی که فقط چند لحظه می‌بینیشون و از کنارشون رد میشی. هر روز توی مترو آدم‌های غریبه‌ی جدیدی رو می‌بینم. غریبه‌هایی که بعضی وقتا به همدیگه زل می‌زنند. غریبه‌هایی که دائما سرشون در حال چرخیدنه و به غریبه‌های دیگه نگاه می‌کنند. غریبه‌هایی که یا سرشون توی گوشی موبایلشونه یا توی کتابشون. غریبه‌هایی که همیشه در حال پرسیدن آدرسن. غریبه‌هایی که توی شیشه‌ی بی‌روح مقابلشون طوری خیره شدن که انگار توش جدیدترین فیلم دنیا در حال اکرانه!

غریبه‌ها به همدیگه نیاز دارن، هرجایی باید پر از غریبه باشه، چون دانستن اینکه غریبه‌ها زیادن، تحمل غربت رو آسونتر می‌کنه*

فریاد خاموش!

بعضی وقتها حس می‌کنی خیلی نفرت انگیز شدی، بعضی وقتا حس می‌کنی خیلی دوست داشتنی هستی. بعضی وقتا هم حس میکنی نیاز داری با صدای بلند بخندی. حتما براتون پیش اومده که با خودتون نشستین و مثل دیوونه‌ها می‌زنین زیر خنده. بعضی وقتا هم احساس می‌کنی که باید داد بزنی. داد زدن آدم رو آروم می‌کنه. باید هم فقط سر خودت داد بزنی. من کلا آدم آرومی‌ام اما همه نیاز دارن بعضی وقتا داد بزنن تا اون انرژی نفهته‌ی درونیشون خالی بشه. گاهی اوقات که دوس دارم داد بزنم اما نمی‌تونم برم یه جای دور، همونجا کنار اتوبان شلوغ منتظر میشم تا یه اتوبوس پر سر و صدا از کنارم رد بشه و منم همون لحظه داد بزنم و بیصبرانه منتظر اتوبوس بعدی میشم. داد زدن مثل غذا خوردنه، مثل نفس کشیدنه، باید باشه وگرنه زنده نمی‌مونی...

 

جمله‌ای از بیل دربک*


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!