خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
...
عجیب ولی واقعی

هدیه دادن و هدیه گرفتن رو دوس دارم. یه بار یه جایی خوندم چیزی رو که خودتون دوس دارین هدیه بگیرین به دیگران هدیه بدین. البته نمیدونم این موضوع درست باشه یا نه چون ممکنه چیزایی که من دوس دارم رو دیگران دوس نداشته باشن. یا شایدم اصلن من چیزای عجیب غریب دوس داشته باشم که قابل هدیه دادن نباشن.

من از محصولات فرهنگی کتاب و فیلم رو دوس دارم و ترجیح میدم اگه کسی میخاد بهم هدیه بده از این چیزا باشه. از محصولات غیرفرهنگی! هم نون خامه‌ای و شیرینی تر! یعنی راستش من به عنوان هدیه قبولش دارم. یه خوشمزه‌ی عاشقانه!

خب حالا فکر کن من به کسی میخوام هدیه بدم: یه کتاب از پائولو کوئیلو با یه کیلو نون خامه‌ای تازه! واقعاً هیجان انگیزه...

اما هفته‌ی گذشته عجیب‌ترین هدیه‌ی عمرم رو گرفتم، بدون هیچ مناسبتی از طرف یه دوست خوب. میخواین حدس بزنین؟ چی؟ خرس عروسکی؟؟ نه نه! واقعن از اون خرسا بدم میاد، تازه اینا هم واسه ولنتاین و ایناس که هیچ علاقه‌ای بهشون ندارم.

گل؟ گل که عجیب نیست! هواپیما؟ نه بابا مگه چه خبره! بلیط رفت و برگشت به جزایر قناری؟ آخ کاش این بود!

بذار خودم بگم: یه گونی هویج! تعجب نکنید، هویج! واقعن عجیب و هیجان انگیزه و البته خیلی هم دوست داشتنی.

اول یه جورایی شوکه شدم اما بعد که بهش فکر کردم دیدم زیادم بد نیس. یه مقدارشو آب میگیرم و واسه بقیه‌ش هم برنامه دارم. میخوام دستور پخت انواع مربای هویج، کیک هویج، سوپ هویج، آش هویج و هر چیزی که مربوط به هویج هست رو بگیرم و از این هدیه‌ی خوردنی نهایت استفاده رو ببرم.


[ تگ ها : یادداشت ]
+
Broken April

آوریل شکسته

اونقد این کتاب خوب بود که من نتونستم راجع به حسی که موقع خوندنش بهم دست میداد چیزی بنویسم. باید زودتر میخوندمش اما جور زمانه با ما چه‌ها که نمی‌کند. حجم کتاب زیاد نیست و اصلا هم خسته‌کننده نخواهد بود.

سالها پیش میله‌ جان نقد و نسیه‌ای بر این کتاب نوشته که خوندنش رو توصیه می‌کنم!


[ تگ ها : از کتاب‌ها ]
+
شمشیر چوبی

دوران ابتدایی یه درسی داشتیم به اسم هنر که شامل خوشنویسی و طراحی و کاردستی بود. یعنی استرسی که وقت امتحان هنر داشتم واسه درسهای دیگه نداشتم.

معلم ما هم که خودش هیچ بویی از هنر نبرده بود انتظار داشت ما در حد کمال‌الملک نقاشی کنیم، مثل میرعماد خوش بنویسیم و همانند میکل آنژ کاردستی بسازیم ولی ما در هنگام هنرنمایی، همه‌ی خرچنگ قورباغه‌های دنیا رو توی یه برگه جمع می‌کردیم و تحویل می‌دادیم.

یه روز ازمون خواست که واسه جلسه‌ی آینده یه کاردستی خلاقانه بسازیم و بیاریم. من هم بعد از فکر و جستجوی فراوان تمام خلاقیتمو به کار گرفتم وتصمیم گرفتم با استفاده از یک تکه چوب، یه شمشیر چوبی بسازم. بالاخره یه شمشیر ساختم اون هم با وسواس زیاد، کاملن صیقلی و تر و تمیز و واسه اینکه ثابت کنم که این اثر هنری کار منه اسممو روی دسته‌ی شمشیر نوشتم. وقتی روز موعود رسید و کاردستی رو تحویل دادم معلم هم کلی ذوق کرد و خوشش اومد. اما ماجرا از اونجا شروع شد که اون شمشیر چون خیلی خوشدست و سبک بود و چوب محکمی هم داشت جناب معلم از اون به عنوان سلاح سرد و آلت قتاله‌ی دانش‌آموزان درس‌نخون استفاده می‌کرد و برای تنبیه بچه‌هایی که تنبل بودن و از قضا همگی هم شر بودن با اون شمشیر اِعمال قانون می‌کرد. شمشیری که اسم سامورایی بخت‌برگشته روی دسته‌ش حک شده بود و همه‌ی بچه‌ها، این حرکت خودجوش معلم رو از چشم من می‌دیدن که این چنین وسیله‌ای رو در اختیارش گذاشتم.

کار از اونجا بیخ پیدا کرد که در یکی از روزهای سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه‌ی باد، معلم ما اون شمشیر رو به ناظم شمر‌گونه‌ی مدرسه تقدیم کرد.

حالا دیگه علاوه بر بچه‌های کلاس خودمون، با سیصد چهارصد دانش‌آموز دیگه هم طرف بودم و هربار که یکی از اونا با شمشیر کتک می‌خورد داد می‌زد: ((مگر دستم بهت نرسه سامورایی! اگه جرأت داری زنگ آخر وایسا!!))

و بدین ترتیب بود که تصمیم گرفتم یه شمشیر چوبی دیگه بسازم تا در هنگام درگیری‌های خیابانی با بچه‌های مذکور کتک‌خورده و داغ‌دیده بتونم از خودم دفاع کنم و این چنین بود که شدم: یک سامورایی با شمشیر چوبی!

 


[ تگ ها : یادداشت ، یک سامورایی با شمشیر چوبی ]
+
زندگی به مثابه یک بازی

1)

یادمه وقتی دوچرخه خریدم و برای اولین بار میخواستم سوارش بشم و دوچرخه سواری یاد بگیرم از این چرخ کوچیکا وصل کرده بودم به دو طرف چرخ عقبی تا تعادلم به هم نخوره و بتونم رکاب بزنم. چون بابام که همیشه نمی‌تونست بیفته دنبال من و پشتمو بگیره تا نیفتم. این کار ادامه داشت تا وقتی کاملا مهارت دوچرخه سواری رو به دست آوردم و بدون نیاز به کمک حرکت میکردم.

۲)

یادمه وقتی میخواستم شنا یاد بگیرم همیشه با حرکت دوچرخه مشکل داشتم. یعنی نمیتونستم خودمو روی آب نگه دارم و غرق نشم اما تا دلتون بخواد خوب شنا میکردم. یعنی یه مسافت خیلی زیاد رو میتونستم شنا کنم، فقط شنا، بدون هیچ توقفی، چون اگه توقف میکردم غرق میشدم! مثلا اگه وسط دریا کشتیمون غرق میشد و من میفتادم وسط آب باید تا ساحل بدون وقفه شنا میکردم تا بتونم خودمو نجات بدم. تا اینکه بالاخره یاد گرفتم خودمو روی آب نگه دارم اما فقط در اون حدی که از غرق شدن نجات پیدا کنم.

3)

حالا دارم به این فکر می‌کنم زندگی مثل همون دوچرخه‌ی دوران کودکیمه. باید مهارت زندگی کردن رو یاد بگیری تا بتونی تعادلتو حفظ کنی و نیفتی. باید همیشه رو به جلو رکاب بزنی. باید بدونی چطوری بدون نیاز به حمایت کسی یا چیزی خودتو بکشی جلو.

4)

 زندگی مثل بازیه، باید مهارت‌های این بازی رو به خوبی تمرین کنیم تا از زندگی لذت ببریم و موفقیت‌های بزرگ بدست بیاوریم و حسابی خوش بگذرونیم. زندگی کردن بدون مهارت یعنی مرگ تدریجی. باید با تمرین و تکرار، مهارت این بازی رو به دست بیاریم.

5)

زندگی مثل همون دریاس که داری توش شنا میکنی و میخوای خودتو به یه ساحل امن برسونی. همه‌اش هم شنا کردن نیست، گاهی وقتا لازمه یه توقفی بکنی و اطرافتو یه دید بزنی، پشت سرتو نگاه کنی، به موج‌های روبروت خیره بشی اما برای این کار هم مهارت لازمه، مهارتی که بتونی خودتو روی آب نگه داری تا غرق نشی، بتونی یه نفسی تازه کنی و دوباره رو به جلو شنا کنی...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
برای ( ز )

روبه‌رویم نشسته‌ای و لبخند میزنی. میخوام برم دوتا چایی بیارم، از همونا که هِل و دارچین توش می‌ریزم و دوست داری

میگی نمیخام، زیاد وقت نداریم، باید برم.

قلمم رو برمیدارم. به چشمهات نگاه میکنم و شعر می‌نویسم، به لبهات نگاه میکنم و شعر مینویسم، اصلن هر بار نگاهت میکنم یه شعر می‌نویسم.

و تو فقط لبخند میزنی...

سرم رو میذارم بین دستهام و چشمهام رو میبندم.

چشمهامو که باز میکنم صبح شده. به مغزم فشار میارم شعری که دیشب توی خواب برات گفتم رو به یاد بیارم اما هیچی یادم نمیاد. میدونم هرچی بیشتر فکر کنم بیشتر کلافه میشم.

گوشیم رو برمیدارم و فقط دو کلمه برات می‌نویسم: «تولدت مبارک» و دکمه‌ی سِند رو میزنم.


[ تگ ها : یادداشت ]
+
Temptation

- چرا نمیای سر بزنی؟!

- بیام که هوای موندن به سرم بزنه؟!


[ تگ ها : ساموراییانه ]
+
ساموراییانه!

استاد: پدرت همیشه یه چیزی میگفت که سرلوحه‌ی زندگیت قرار بدی.

جنگجو: به طلا همچون سنگ خیره شو!

استاد: تو نه تنها به طلا همچون سنگ خیره شدی بلکه حالا حتی یه تیکه حلبی هم از خودت نداری!

* * * * *

- کسی که حرکت بعدیشو رو کنه پیروز نمی‌شه.

* * * * *

- درست فکر می‌کردم؟

- چه فکری؟

- اگه تورو بکشم دنیا برای زندگی جای بهتری خواهد شد!

* * * * *

- برای ما زندگی فقط نمردنه ولی اون واقعاً داره زندگی می‌کنه، با تمام وجود...

* * * * *

- اگر بجنگی می‌تونی پیروز بشی؟؟

- اگه درست مبارزه کنم فکر نکنم شکست بخورم.

* * * * *

- در چنین دورانی جنگجویی چون شما زندگی رقّت‌انگیزی داره، باید اونقدر آدم بکشه تا خودش کشته میشه

* * * * *

- اگه تو بمیری پیش خودت فکر کردی اونایی که می‌مونن چه حسی پیدا می‌کنن؟؟ خیلی خودخواهی!

 

Faith(2012)- Written by: Song Ji-Na


[ تگ ها : ساموراییانه ]
+
یادداشتهای زیرزمینی

۱- وقتی ریاست مبارزه با مفاسد اقتصادی، یک مفسد بزرگ اقتصادی می‌شود، مثل این است که یک قصاب، ریاست مبارزه با کشتار گوسفندان باشد، یا یک شکارچی، ریاست حمایت از حیوانات را به عهده بگیرد، یا یک هیزم‌شکن رییس ستاد حمایت از محیط زیست بشود یا ...

2- وقتی با یک باخت مفتضحانه از یک تیم رده چندم و یک کشور بحران‌زده و صرف این همه نیرو و هزینه برمیگردی به کشور و با استقبال بی‌نظیر مسئولین فدراسیون و مردم روبه‌رو میشی باید هم برای ادامه‌ی همکاری درخواست میلیاردی داشته باشی.

3- تفکیک زباله‌های خشک و تر از مبدأ، استفاده از وسیله‌های نقلیه‌ی عمومی، رعایت حق واگن متروی ویژه‌ی بانوان و ... شعارهای این روزهای شهر است. با تکرار می‌شود فرهنگی را به وجود آورد و در ذهن مردم ماندگار کرد... و کاش می‌شد خیلی چیزها رو با تکرار جا انداخت و ماندگار کرد.

4- چند سال اخیر هر اتفاقی توی جهان اطرافمون رخ میده ربط داده میشه به نشانه‌های ظهور!! آخرین مورد هم همین مرگ پادشاه عربها بود.

5- دیروز توی مترو خانم مسنی رو دیدم یه پاکت ام.آر.آی و یه نایلون بزرگ قرص و دارو دستش بود. حتا فکر کردن به خوردن یک‌سوم اون داروها هم عذابم میاد. پیش خودم فکر کردم مهمتر از سلامتی چه چیزی می‌تونه باشه؟!

6- در روزهایی که شاعران و نویسندگان شعرها سرودند و ترانه‌ها خواندند و عکاسها عکس‌ها گرفتند و ژورنالیستها در مدح و ثنایشان مقاله‌ها نوشتند، بی‌خیال تمام اینها با چنگ و دندان از شهر و دیارشان دفاع کردند و مقاومت کردند و خود را نجات دادند... کوبانی آزاد شد! و این یعنی اراده‌ی پولادین یک ملت...

7- موارد بالا فقط درد دل‌های یک ذهن آشفته است و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد!


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!