خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
قتل در سی‌ام دی‌ماه
رابینسون کروزو

من وسط یک جزیره‌ی 60 متری گیر افتاده‌ام. اینجا از دریا خبری نیست. از ماهی و کوسه و نهنگ و پری دریایی هم خبری نیست. به جای دریا، اتوبانی پر از ماشین، زیر پنجره‌ی بزرگ طبقه‌ی هشتم این جزیره هرروز در حال قیل و قال است.

تک درختی روی دیوار نقاشی کرده‌ام که غروبها زیر آن می‌نشینم و خورشید را تماشا می‌کنم که آهسته از لابلای آپارتمانها محو می‌شود. صبح‌ها با صدای آواز پرنده‌ها بیدار نمی‌شوم، ولی آلارم  گوشی را صدای پرنده‌ای گذاشته‌ام تا بیدار شدن را برایم اندکی خوشایند کند. بطری و نامه‌ای ندارم ولی همه‌ی پیام‌هایم را با اس‌.ام.اس می‌فرستم که چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد تا به مقصد برسد.

هر صبح، جزیره‌ی کوچکم را ترک می‌کنم و می‌زنم به دل اقیانوس پر از دود، شنا می‌کنم تا غرق نشوم، اینجا دیگر ایستادنی در کار نیست.

شبها برمی‌گردم به جزیره‌ی 60 متری خودم. نه درختی هست و نه هیزمی که آتش روشن کنم، تنها گرمابخش این روزهای سرد، یک پکیج فکسنی بوتان است که هیچ وقت انتخابی مطمئن نبوده که دم به دقیقه خاموش می‌شود و دوش آبی که هر چند دقیقه یکبار مرا به چالش آب یخ  دعوت می‌کند!

اینجا جزیره‌ی ناشناخته‌ی من است... جایی که هرشب پشت پنجره‌ی رو به ساحلش منتظر ناخدایی نشسته‌ام که با کشتی از راه برسد و مرا ببرد به سوی دنیایی دیگر...


[ تگ ها : روزمره‌گی ]
+
آرزوهای بزرگ!

توی جاده‌های بیرون شهر، راننده‌ها یه قانون نانوشته بین خودشون دارن و اونم اینه که وقتی پلیس یا دوربین کنترل سرعت می‌بینن، با نوربالا زدن و حرکت دَوَرانی انگشت اشاره به راننده‌هایی که از لاین روبه‌رو میان می‌فهمونن جلوتر پلیس هست و مثلاً سرعتتو کم کن، یا سبقت بیجا نگیر یا کمربندتو بنند و اینا تا جریمه نشی!

دیروز عصر در حال قدم زدن توی یکی از چهارراه‌های شلوغ شهر بودم که ماشین گشت ارشاد رو دیدم که به خانم‌های کم‌حجاب علاوه بر دادن تذکرهای شفاهی، اونا رو جهت ارشاد بیشتر به سمت وَن راهنمایی می‌کرد.

من که داشتم رد می‌شدم توی مسیر مخالفم خانوم‌هایی رو دیدم که داشتن از روبه‌رو میان و به سمت ماشین گشت ارشاد می‌رفتن. اون لحظه پیش خودم فکر کردم کاش آدما هم یه چراغی، بوقی چیزی داشتن که منم به این راننده‌ها، نه ببخشید به این خانوما نور بالا بزنم و یه جوری بهشون بفهمونم جلوتر پلیس هست و در باد رها مساز گیسو و زلفاتو پریشون نکن و شور شیرین منما که مبادا شهره‌ی شهر شوی و بهت گیر بدن و از این چیزا...!


[ تگ ها : حس ]
+
زمانی برای مستی سامورایی

Parler A Mon Pere

واتس اپ و وایبر علاوه بر اینکه خیلی وقتا مزاحم آدم میشه و توی جمع‌های دوستانه باعث میشه فقط سرت توی گوشی باشه یه مزیتی هم داره و اون اینه که بعضی وقتا یه چیزایی به دستت میرسه که حال آدم رو خوب میکنه.

چند روز پیش یه کلیپ به دستم رسید از خانم سلن دیون و این موزیک تاثیرگذار منو برد به روزهای خاطره‌انگیزی که دوس دارم دوباره بهش برگردم. سالهایی که غرق بودم در موسیقی غرب، در دنیای مدرن تاکینگ (گروه موسیقی محبوبم در آن سالها) کریس دی‌برگ، پینک فلوید، سلن دیون و... و روزهای جوانی که با آنها سپری شد.

هر دوره‌ای از زندگی، موسیقی مخصوص به خودش رو داره و وقتی وارد دوره‌ی دیگه‌ای از زندگیت میشی هم حال و هوات عوض میشه و هم اون سبک موسیقی که برات خوشاینده.

اسم اون آهنگ گوش نواز رو هم توی عنوان این پست نوشتم...

 

دو سال تنهایی!

وقتی میخوام کتابی رو شروع کنم به خوندن، صفحه‌های اولش رو میخونم و اگه جذبم نکرد میذارمش کنار و میرم سراغ یه کتاب دیگه تا به وقتش برگردم سر همون کتاب.  خیلی وقتا حالتهای روحی و روانی باعث میشه یه کتاب هیچ جذابیتی برات نداشته باشه اما بعد از یه مدت که میگذره همون کتاب میشه یکی از انتخاب‌های اصلیت برای دوباره خوندن!

«صدسال تنهایی» یکی از همون کتابا بود. سالها پیش که گرفتمش و آماده شدم برای خوندن، داشتم دوران مضحک امتحانات پایان ترم رو میگذروندم و لابلای درسهام اون کتاب رو هم میخوندم اما منو نگرفت و باعث شد یه جورایی ازش زده بشم. گذاشتمش توی کتابخونه و هربار که نگاش میکردم بهم چشمک میزد. این جدایی دوسال طول کشید و اون شاهکار رو بعد از دوسال تنهایی خوندمش.

حرفم اینه اگه کتابی شما رو نگرفت، یه فرصت دیگه بهش بدین و مدتی بعد برین سراغش، اینطور نباشه که یه شاهکار رو از دست بدین!

 

سرگذشت یک درد

فکر کنم یکی دو هفته پیش بود توی یه وبلاگ به یه مطلبی رسیدم که کتابهایی که باید زنان بخونن رو معرفی کرده بود و از اونجایی که ما آقایون خیلی کنجکاو هستیم اون مطلبو خوندم. یکی از کتابهایی که معرفی کرده بود «سرگذشت ندیمه» اثر مارگارت اتوود بود. اون موقع فکر کردم از اون کتابهای خسته کننده‌س و حول محور زنانگی نویسنده و دنیای فمینیستی خودش میگذره اما اینطور نبود. سرگذشت زنانی که طبقه‌بندی شدن و سرنوشت اونها از قبل تعیین شده بود و  در دنیایی زندگی می‌کنند که نقطه‌ی مقابل آرمانشهر ذهن اونهاست. جامعه‌ای که هیچ آزادی برای زنان در نظر نگرفتن و اختلافات شدید طبقاتی به وضوح دیده می‌شه. جامعه‌ای که حتی اجازه‌ی خوندن و نوشتن ندارن  برای خرید از ژتون اشکال استفاده می‌کنن. اتوود به شکلی زیبا اون جامعه‌ی مخوف رو به تصویر کشیده و کتاب سرشار از این تصویرسازی‌های وحشتناک و زیباست!

شاید اگه داستان رو بدون اسم نویسنده میخوندم و اون زنانگی داستان رو در نظر نمیگرفتم حدس میزدم که این کتاب رو جورج اورول نوشته، سبکی مثل 1984 یا مزرعه‌ی حیوانات...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
سامورایی در سرزمین عجایب!

۱- وقتی یه وبلاگی رو «یهویی» میسازی و توش می‌نویسی کار خیلی خوبیه، اما اگه «یهویی» بزنی حذفش کنی خیلی بده، خیلی...

2- بعضی روزا کارم که تموم میشه دوس ندارم توی اون هوای سرد راه بیفتم برم خونه، دوس دارم همونجا روی صندلی، پشت مانیتور و کنار بخاری بخوابم تا صبح!

3- چقدر خوبه وقتی دارم یه کتاب می‌خونم دیگه به هیچی فکر نکنم و هی ماجراهای جورواجور نیاد توی ذهنم که مجبور نشم برگردم از اول کتاب رو بخونم!

4- کاش میشد هیچ وقت گرسنه‌ات نمیشد و وقتی خسته و کوفته میرسیدی خونه مجبور نباشی تازه به این فکر کنی که شام چی بپزم؟!

5- کاش شبانه روز 48 ساعت بود!

6- فکر کن الان سال 2075 میلادی بود و از خونه که میومدی بیرون سوار یه ماشین هوایی می‌شدی و دو دقیقه‌ای میرسیدی محل کار!

7- در پایان تشکر می‌کنم از آقای دزد محترمی که فقط باطری ماشین سامورایی رو دزدید و کاری به زاپاس و جعبه آچار و زنجیر چرخ و جک و سایر چیزها نداشت.


[ تگ ها : درد دل یک سامورایی ]
+
Time for Change

یکنواختی درد بدیه که اگه بیفته به جونت میتونه از پا درت بیاره. زندگی هرکسی یه روال تکراری داره اما با کمی تغییر توی نحوه‌ی زندگی میتونی از این مرض فرار کنی و جزییات کوچیک روزمره مهمترین چیزایی هستن که به چشم نمیان ولی با کمی تغییر می‌تونن خیلی حالتو خوب کنن. تغییر هم از خود آدم شروع میشه و تا خودت نخوای چیزی رو به دست نمیاری.

روز اولی که وارد این شهر شدم دنبال یه هدف بزرگ بودم: تغییر! اونم یه تغییر اساسی.

یه مهاجر، با اولین چیزی که مواجه میشه عوض شدن سبک زندگیه، خب منم از این قاعده مستثنا نبودم ولی خیلی زود با شرایط تونستم وفق پیدا کنم، یکی از خصوصیات من اینه که خیلی زود میتونم شرایط اطرافمو درک کنم و باهاش کنار بیام. اصلاً هم به شنا کردن خلاف جهت اعتقاد ندارم و شاید به همین خاطر باشه که با همه چی موافقم و خیلی کم نظر مخالمو اعلام میکنم. این هم یه جورایی خوب نیست ولی از اون آدمی که دائم در حال مخالفت کردنه بهتره.

و اما تغییر... قرار بود زندگیم تغییر کنه، تا حدودی هم اینجوری بود ولی بعد از گذشت ماهها هنوز چیز جدیدی به زندگیم اضافه نشده، یک کارمند هستم که ساعت ۷ صبح از خونه میزنم بیرون و ساعت ۷ شب برمیگردم، با حقوق ثابت و شرایط کاری منظم و برنامه‌ریزی شده و روزای تعطیلی که دوس دارم بخوابم و اگر هم حوصله داشتم چرخی توی کوهها و خیابونا بزنم!

اما من دنبال این نبودم، نمی‌خواستم بیام که همیشه یه کارمند باشم، سکون رو هم اصلا دوس ندارم و تغییری که می‌خواستم این نبود و خیلی بزرگتر از این بود. مدتیه فکرم درگیر همینه و شاید به زودی شاهد یه تغییر اساسی دیگه باشم.

 


[ تگ ها : ]
+
Her رو ببینید

دیدن یه فیلم خوب توی یه روز تعطیل می‌تونه حال آدم رو خوب کنه. مدتی بود میخواستم فیلم Her رو ببینم که بالاخره بعد از اینکه از خوابیدن‌های پیاپی خسته شدم دیدمش! راستش وقتی فیلم تموم شد دوس داشتم دوباره از اول نگاش کنم ولی چون باز هم خوابم میومد بیخیال شدم ولی شدیدا منو به فکر فرو برد!

داستان فیلم توی یه آینده‌ی نامعلوم اتفاق میفته، همه مردم با یه هندزفری که مثل سمعک توی گوششونه مدام در حال حرف زدن هستند، به جای تایپ کردن حرف میزنن و اون مطلب تایپ میشه، بازی‌های کامپیوتری کاملاً فناوری سه بُعدی داره و با حرکات بدن انجام می‌گیره...

نقش اول فیلم بعد از یه دوره شکست عشقی و عاطفی یه سیستم عامل هوشمند میخره که جذابیت این سیستم عامل به حدیه که عاشقش میشه و به جای تجربه کردن یه عشق حقیقی، به صدای اون دختر توی سیستم دل می‌بنده، وابسته میشه و عشق میورزه....

خب این از کلیت ماجرا، اما حرف من اینه که با وجود پیشرفتهای تکنولوژی توی اون دوره‌ی زمانی که کوچکترین کارهای انسان رو رباتها و سیستم‌عامل‌ها انجام میدن باز هم مشکل تنهایی انسان حل نشده و یه معضل بزرگه که توی زندگی همه مشاهده میشه. هرشخصی توی زندگیش به کسی نیاز داره که به زندگیش روح تازه ببخشه و اون رو به عنوان عشق برگزیده‌ش انتخاب کنه.

عدم درک متقابل، تنهایی، خودخواهی توی ابراز عشق، فرار از بار سنگین عشق ورزیدن و خیلی چیزای دیگه عامل اصلی تنهایی‌های انسانه. شاید بعضی از تنهابودنشون لذت ببرن اما خوشایند بودنِ تنهایی یه حس زودگذره، شاید چند سال این حس خوب دووم داشته باشه اما بالاخره آدم رو از پا درمیاره.

وابستگی به دنیای مجازی، نشان از حس انزواطلبی ماست، اونجوری که دوس داریم توی دنیای حقیقی دیده بشیم رو داریم توی دنیای مجازی تجربه می‌کنیم که این خودش درد بزرگیه. حس دیده شدن توی همه‌ی ما هست ولی وابستگی شدید به این دنیای خیالی که هیچ ثباتی هم نداره خیلی بده و اگه یه مدت غایب باشی از ذهن همه فراموش میشی.

انسان یه موجود اجتماعی توی دنیای واقعیه و تنهایی سخت‌ترین بخش زندگی هر آدمه...


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!