خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
یا عقل را نابود کن یا با جنون خود بمیر

چندروزیه عصرها بیکارم ولی نمیدونم چیکار کنم! وقتی هیچ کاری برای انجام دادن ندارم کلافه میشم. انگار چیزی گم کردم. نه توی خونه بند میشم و نه حوصله ی بیرون از خونه رو دارم. برای خوندن کتاب هم تمرکز ندارم، کتاب رو باز میکنم ولی فقط خیره میشم به کلمات، چیزی نمیتونم بخونم. فیلم هم میخام نگاه کنم می‌رم توی فکر و خیال... بگذریم، وقتشه این روزا هم بگذره و یه روز خوب بیاد.

امروز عصر از سر بیکاری داشتم لینکهای یه وبلاگ قدیمی رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به وبلاگ یه دوست و آشنای قدیمی، وبلاگ رو باز کردم و عکسشو دیدم، انگار هنوز زنده بود و نفس می‌کشید، انگار نه انگار که یک ساله رفته زیر خاک و دیگه توانی برای نوشتن در این دنیای مجازی نداره، خوش به حالش که به حقیقت پیوست و رفت، ولی شعر و نوشته‌هاش جاودانه شدن، خودش نیست ولی وب‌نوشته‌هاش تا همیشه می‌مونن، از سر تا ته وبلاگش رو دوباره می خونم و برای آخرین پستش بازم نظر میذارم، شاید روحش اینطرفا باشه و بتونه بخونه! بغض غریبی گلوم رو فشار میده، یاد روزهایی میفتم که با گفتن "منتظرم" منو به خوندن شعرهای تازه‌اش دعوت میکرد ولی آخرین دعوت، دعوت به مراسم تدفینش بود... وبلاگ رو میبندم و به این فکر میکنم که همه‌ی ما میریم، تنها چیزی که می‌مونه همین نوشته‌هایی هستن که دلخوشی این روزهامون شده... همه از دست می‌ریم ولی امیدوارم از دل نریم.


[ تگ ها : ]
+
بین دوراهی "رفتن" مانده‌ام...

بدتر از درد دودلی، هیچ دردی نیست. این که دودل باشی و مثل خوره بیفته به جونت و ندونی کدوم راه رو انتخاب کنی. وقتی سی سال از عمرت رو داری یه جایی زندگی می کنی اما هنوز به اون چیزایی که میخوای‌ نرسیدی چیکار باید بکنی؟ چند ماهیه که فکر رفتن از این شهر به سرم زده. دیگه همه چیز برام اشباع شده. اگه بخوام سی سال دیگه هم اینجا بمونم همینی‌ ام که هستم و کاملاً واضحه برام که هیچ پیشرفتی نخواهم کرد. نه کار بزرگی میتونم انجام بدم و نه میتونم زندگیم رو از این رو به اون رو بکنم. میخوام بزنم به دل یه شهر بزرگتر و با یه کم تلاش بیشتر خودمو بالا بکشم.

شهر من دیگه مثل مرداب می‌مونه برام، فقط دارم روزای تکراری رو با آدمای تکراری سر می‌کنم. باید دل به دریا بزنم و بزنم به دلِ دریا!

باید با رودخونه همراه بشم و خودمو جاری کنم. از راکد موندن توی این مرداب خسته شدم. اما هنوز هم دودل هستم، با خودم کلنجار می‌رم، هنوز خودمو راضی نکردم که دل بِکَنَم از این دیار.... ولی باید هرچه سریعتر تصمیمم رو بگیرم.

چندماه پیش رفتم، یه مدتی هم موندم اما بنا به دلایلی ماندگار نشدم. اما اینبار دارم تصمیم قطعی رو می‌گیرم، باید برم، باید یه دل بشم، میدونم سخته اما سختی که نباشه، آسایش دیگه معنی نداره. دارم واسه دلم دلیل میارم که موندن دیگه بی‌فایده‌اس. باید کم‌کم آماده‌ی رفتن بشم و پرواز کنم قبل از اینکه بال و پرم بریزه وپاهام فرو برن توی باتلاق .... باید پرواز کنم


[ تگ ها : ]
+
یک روز کنار خداوند

صبح با صدای پرنده‌هایی که اسمشونو نمیدونم از خواب بیدار میشم. پتو رو میکشم روی سرم تا صورتم گرم بشه. دوس ندارم از رختخواب بیام بیرون اما حیفم میاد صبح به این قشنگی رو از دست بدم. بلند میشم و چند بار خودمو میکشم. بندهای چادر رو باز میکنم و میام بیرون. هوا سرده، البته انتظارشم داشتم چون تمام دیروز رو بارون بارید و دیشب هوا صاف صاف بود. الانم چنتا لکه ابر توی آسمونه، احتمالا امروز هم بباره و بوسه‌های آسمونی روی گونه‌های درختا بشینه، درختایی که کم‌کم دارن شاخ و برگ میکنن و سبز میشن و رسیدن بهار رو خبر میدن. میرم کنار آتیش که هنوز از گرمای دیشبش مقداری مونده، خاکسترشو کنار میزنم و چنتا تیکه چوب خشک روش میذارم تا بساط چای رو ردیف کنم. یه پیرمرد هِن و هِن کنان بهم نزدیک میشه. ازم سراغ اسب پیشونی سفیدشو میگیره که دیشب رَم کرده و از کنار سیاه‌چادرشون که خیلی پایینتر از ما هستن فرار کرده، گفتم ندیدم از اینجا رد بشه و پیرمرد میره. کاش بهش میگفتم این اطراف رو خوب بگرده چون اگه هم از کنار من رد شده اونقدر غرق در افکارم بودم که اگه یه گله اسب هم از کنارم رد میشدن نمی‌دیدمشون. میشینم پای آتیش که الان دیگه گُر گرفته و داره گرمم میکنه. خیره میشم به دورترها که نسبت به دیروز خیلی سبزتر شده، به اینکه چقدر خوبه بهار داره میاد و همه‌جا رو تازه میکنه، اما انگار توی دل من هنوز زمستونه، هنوز به اون چیزی که میخام نرسیدم، اون آرامشی که دنبالش هستم رو پیدا نکردم، درسته الان کنار طبیعت و درخت و سبزه و گل و هرچی چیز قشنگه هستم اما هنوز دارم فکر میکنم به روزای سختی که در پیش دارم، به شنبه‌ای که دوس ندارم سر برسه، حتا توی این لحظات قشنگ صبحانه هم باید به روزای پیش رو فکر کنم، البته منطقیه و باید هم به آینده فکر کنم اما نه الان. الانی که میخام حتا برای یه لحظه هم که شده به هیچی فکر نکنم، فقط دستامو بگیرم روی آتیش و چشمامو ببندم و به خوبیهای کِسی فکر کنم که هیچ وقت آدماشو تنها نمیذاره...


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!