خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
سلام خاطرات من

چند شب پیش یه حس خیلی خوب رو تجربه کردم. از اون حس هایی که دل آدم رو قلقلک میده! هم خندیدم هم گریه‌ام گرفت، هم شاد شدم هم غمگین...

حدود سال 70 بود تازه میرفتم کلاس دوم ابتدایی که رفتیم توی خونه‌ی جدید که بابا با هزار خون دل بعد از ماجراهای آوارگی بعد از جنگ ساخته بود. یه خونه‌ی بزرگ توی یه محله‌ی آروم و با همسایه‌هایی که اونوقتا با هیچ کدومشون آشنا نبودیم. خونه‌ی جدید ما دو تا حیاط داشت که یکیش اصلی بود و محل رفت و آمد و اون یکی یه حیاط کوچیک پشت ساختمون با چنتا درخت و یه تراس رو به غروب خورشید و یه در که به کوچه‌ی بن بست باز میشد. توی اون خونه بزرگ شدم، با بچه‌محل‌ها دوست شدم، مدرسه رفتم، دانشگاه رفتم، توی اون محل شکل گرفتم... اما بیشتر اوقاتم توی همون حیاط پشتی و کوچه‌ی بن‌بست میگذشت، پای تیر چراغ برق دم‌ خونه، تنهایی یا با رفیقام، مینشستیم دور هم و صحبت و بازی و درد دل میکردیم.

تا اینکه... داداشم رفت سر خونه و زندگیش، آبجیم رفت یه شهر دیگه. خونه سوت و کور شده بود. و بالأخره یه روز خونه رو فروختیم و البته هنوزم دلیل اصلی فروختنشو نمیدونم!

اما چند شب پیش... به خاطر یه کاری رفتم همون محل و یه سری هم زدم به کوچه پشتی خاطرات. چن دقیقه‌ای پای همون تیر چراغ برق نشستم و یادگاریهایی که 12-13 سال پیش روش نوشته بودم رو خوندم، تموم خاطرات برام مرور شد، اشک توی چشمام حلقه زد، چقدر دوس داشتم که بازم برگردم به همون دوران خوش نوجوانی. حس خیلی خوبی بود...


[ تگ ها : ]
+
یه فکر تازه...

همیشه شروع کردن یه کار برام سخت بوده و هیچ وقت نتونستم وقتی میخام یه کار تازه رو شروع کنم فکرمو متمرکز کنم و کنترل اوضاع رو توی دستم بگیرم. بعد از مدتها فکر کردن، چند روزیه که شروع یه کار تازه افتاده توی ذهنم و از کارم هم مطمعنم اما یه ترس لعنتی توی وجودمه که شدیدن مضطربم میکنه و نمیتونم تمرکز کنم. قبلن هم اینجور بودم و ترس از آغاز همیشه توی وجودمه. نه فقط واسه کار کردن، واسه خیلی چیزا توی زندگیم اینجوری هستم. شروع یه رابطه، شروع یه بحث، شروع یه فعالیت....

اما نکته جالب در موردم اینه که وقتی بر ترسم غلبه میکنم و چیزی رو شروع میکنم آنچنان بهش تعهد دارم که جونمو پاش میذارم و خیلی وقتا هم پیش اومده که ضرر کردم اما خداییش راضی بودم چون میدونم کم‌کاری از طرف من نبوده. هیچ وقت هم نخواستم این اخلاقمو تغییر بدم چون احساس میکنم توی وجودم، در جدال بین وجدان و لذت بردن، همیشه وجدانه که برنده‌ی همیشگیه!

هیچ وقت آدم ریسک پذیری نبودم و هیچ وقت هم نخواستم توی زندگیم ریسک کنم تا به چیزی که میخام برسم. اعتماد به نفسم بالاست اما قدرت ریسک پذیری توی وجودم در حد خیلی پایینیه.

حالا این روزا بدجوری فکرم مشغوله واسه شروع یه شغل جدید. البته فقط یه شغل جدید نیست بلکه مسیر زندگیم رو کاملن عوض میکنه و باید با خیلی چیزا سر و کله بزنم. چیزایی مثل غربت، تنهایی، دل کندن، رفتن و...

 بهش فکر میکنم، خودخوری میکنم و دوس دارم عاقبت این کار جدید خیر بشه چون باید قید خیلی چیزا رو به خاطرش بزنم. تا کمتر از یه ماه آینده هم تکلیفم روشن میشه که ببینم اینبار توی وجودم ترس برنده میشه یا جسارت!


[ تگ ها : ]
+
هوای یه نفره!

دیروز بعد از ماهها اینجا بارون بارید و نه تنها زمین تشنه ، بلکه دلهای تشنه رو هم سیراب کرد. جالب اینجاست که وقتی هوا روشن بود شروع کرد به باریدن تا ملت هم دلی از عزا دربیارن و لذت ببرن از این زیبایی محض.

منم به نوبه خودم مثل تمام انسانهای روی زمین عاشق بارونم و وقتی بارون میباره از خود بیخود میشم و میزنم به دل کوچه و خیابون، البته بدون چتر!

بعد از این همه مدت، یه بارون درست و حسابی تونست گرد و غبار رو از سر و روی شهر برداره و درختای زبون بسته هم یه نفس راحت بکشن تا با یه قیافه‌ی تر و تمیز به استقبال زمستون بریم که سرماشو چند شبه بدجور دارم حس میکنم و امیدوارم یه برف دلنشین هم در ادامه‌ ی این بارونا بیاد تا امسال یه پاییز و زمستون خوشگل داشته باشیم.

حالا نکته جالب توجه اینجاست که هرکسی رو میبینم میگه بارونو دوس داره و عاشق بارونه اما وقتی بارون میباره یا از خونه بیرون نمیاد یا وقتی هم توی خیابونه جوری تند راه میره که انگار داره سنگ از آسمون میباره. یکی نیست بگه بارون که ترس داره، گیرم خیس بشی. چی از این قشنگتر که زیر بارون خیس بشی و بعدش بری خونه و کنار بخاری بشینی و با حوله موهاتو خشک کنی و با یه لیوان چای داغ گرم بشی و به این فکر کنی که کاش فردا هم بارون بباره تا بازم برم زیر بارون و ...


[ تگ ها : ]
+
ماهِ متفاوت من

دارم فکر میکنم و میخام تمام خاطرات تلخ و شیرینی که از کودکی یادم مونده رو توی ذهنم تداعی کنم. تا قبل از کلاس اولم که هیچی یادم نمیاد، نمیدونم شاید چون اونوقتا ساکن غرب کشور بودیم و درگیر جنگ، اما بعد از رفتن به دبستان خیلی چیزا یادم مونده. معلما، همکلاسیهام، دوستان دور و نزدیک که هنوز با هم ارتباط داریم.

همه چیز مثل یه چشم به هم زدن گذشت،  فکر کردن به دوران بچگیم حالم رو خوب میکنه، دنیای کودکی دنیای شیرینیه و ناراحتم از اینکه تصویر چندانی ازش توی ذهنم ندارم. توی یادآوری اسم، ذهنم قویه اما توی یادآوری خاطره و قیافه اصلن مهارت ندارم و همین باعث میشه خیلی چیزا رو فراموش کنم چون حافظه‌ی تصویری، کاربردش برام مهمتره که متاسفانه از داشتن اون محرومم!

ساکن بودن توی یه شهر برای تمام عمر کاری میکنه که تجربه‌ی کافی برای مقابله با خیلی چیزا رو نداشته باشی شاید واسه همینه میخام قید اینجا رو بزنم و برم به شهرای دیگه و تجربه‌ی یه زندگی جدید رو اونجا شروع کنم، شاید جواب بده و بتونم با یه تلنگر سر و سامونی به زندگیم بدم.

وابستگی به کسی یا چیزی ندارم (اگه هم داشته باشم سعی میکنم نشون ندم) برای همین خیلی راحت میتونم از یار و دیار دل بکَنَم و بزنم به دل جاده های غربت واسه شروع یه روزگار تازه و یه تجربه‌ی جدید.

و اما امروز... تمام این حرفا انگار مقدمه‌ای بود برای امروز!

توی زندگی، بعضی روزها هستن که برای همیشه توی ذهن آدما ثبت میشن و شدیدن احساس میکنی متعلق به خودتن و نباید فراموش بشن.امروز روز منه، یک سال دیگه گذشت و یک سال سنم بالاتر رفته، نمیدونم تصمیمهام عاقلانه‌تر شده یا احساساتی‌تر، نمیدونم محافظه کار و پیر شدم یا پخته و سرد و گرم چشیده!

دقیقتر که نگاه میکنم رد پای بحران نزدیک شدن به 30سالگی رو توی وجود خودم میبینم. حس میکنم که مرد سی ساله ای هستم که احتمالا" حداکثر 10-12 سال دیگه واسه شکوفایی وقت داره...

اما همین رو میدونم که امروز روز منه و آبان همیشه برام خاطره انگیزترین ماه زندگیم بوده چون خیلی از اتفاقای شیرین زندگیم توی این ماه افتاده و گاهی آرزو میکنم کاش تمام ماههای سال، آبانی باشن!


[ تگ ها : ]
+
گذشته ای که نگذشته

فکر کردن به گذشته همیشه برام عذاب آور بوده، نمیتونم بهش فکر نکنم، چون جزیی از زندگیمه و تأثیر زیادی روی روند زندگی فعلیم داشته. دوس دارم تمام حافظه ام پاک بشه تا هیچ خاطره ای از گذشته برام باقی نمونه و با خیال راحت به ادامه ی زندگیم بپردازم. این که میگن ما الان توی "حال" زندگی میکنیم و گذشته ها گذشته هم چرته، چون گذشته نه تنها بخش اعظم، بلکه تمام زندگی انسان رو تشکیل میده ، چون هرلحظه ای که از نفس کشیدنمون میگذره اسمش میشه "گذشته". با خودم میگم که شاید حقم بوده، شایدم یه مشاور خوب توی زندگی میتونست کمکم کنه اما ما از نسلی هستیم که فقط با محدودیت بزرگ شدیم، الان دنیا شده یه دهکده مجازی. حتا اگه یه بچه نتونه با والدینش مشورت کنه، هزارتا دوست مجازی داره که راحت میتونه باهاشون بحث کنه و حداقل یه تصمیم عاقلانه بگیره که وقتی بزرگ شد حسرت روزهای نوجوانیشو نخوره. روزهایی که توی دبیرستان با یه رشته ی ناجور و توی دانشگاه با بیهودگی تمام و توی سربازی با بیکاری هرچه تمامتر سپری شد. الان در آستانه‌ی سی سالگی دارم فکر میکنم به کجا رسیدم و میخام به کجا برسم؟!؟!

اشتباهات زیادی توی زندگی مرتکب شدم و شایدم تنها آرزوم اینه که یه ماشین زمان پیدا کنم و برم به زمانهایی که اون اشتباهات مزخرف و جبران ناپذیر رو مرتکب شدم و اصلاحشون کنم تا الان که دارم چوبشونو میخورم اینقدر اذیت نشم!

اینروزا دوس دارم خیلی کارها رو که مجبورم انجام بدم رو انجام ندم، مثلن رفتن به مراسم های نه چندان دلچسب عروسی، عزا و مهمونیهایی که برگزار میشه که فقط یه خرج اضافی روی دست صاحبخونه می ذاره. گشت و گذار با دوستام همیشه برام لذت بخش بوده اما چن روزیه که حال و حوصله اون کارو هم ندارم. نمیدونم برای شما هم پیش اومده یا نه اما خیلی چیزایی که جلوی چشمم هستن رو نمیتونم ببینم، امروز داشتم دربدر دنبال عینک آفتابیم میگشتم که بالاخره روی سرم پیداش کردم، یا خودکاری که پشت گوشم بود و اصلن متوجه نشدم!

تنهایی رو دوس ندارم، یا بهتره بگم ازش نفرت دارم اما اینروزا دوس دارم تنها باشم، دوس دارم یه ساعت به روبروم زُل بزنم و هیشکی دور و برم نباشه تا مزاحم زل زدنم نشه.

حرف واسه گفتن زیاده، تازه میخواستم این پست رو هم نذارم تا وقتی این آبها از آسیاب میفته! اما باید می نوشتم، فقط نوشتن میتونست آرومم کنه.


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!