خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
شروع طوفانی پاییز

بعد از اتفاق ها و بیماری چند روزه ای که در ابتدای مهر یقه‌ام رو گرفت و چند روز رو مهمون تخت خوابم بودم و هیچ لذتی از شروع ماه مهر و فصل پاییز نبردم حالا هم با شروع ماه دوم پاییز، یعنی آبانِ دوست داشتنی باز داره یه اتفاقات ناخوشایندی از راه میرسه که زیاد جالب نیست و امروز صبح  یه صداهایی از بیرون پنجره به گوشم رسید که فهمیدم باید قید صبح های ابری و بارانی آبان و ایستادن پشت پنجره و لذت خوردن یک چای تازه دم رو از دست بدم. خونه ی روبرویی که چند روزی رو مشغول تخریبش بودن از امروز صبح کلنگ ساختنش رو زدن و این نشانه ای است بر سر و صداهای اول صبح در روزهای پاییزی زیبای من که خواب رو بر چشمان مبارک حرام خواهد کرد!

زندگیمون رو همین اتفاقات خوب و بد شکل میده و هرچیز کوچیکی ممکنه شاد یا ناراحتمون کنه. مهم اینه که ما چه جوری با اون اتفاقات برخورد میکنیم که این خیلی مهمه و تاثیرش رو توی زندگیمون حس خواهیم کرد. من امروز صبح بعد از شنیدن صدای اولین برخورد آهن و میلگردهای سرد با زمین سفت، به خودم گفتم که اصلا به این صداها توجه نکن و سعی کن آرامشتو حفظ کنی. امیدوارم بتونم تا پایان هم همینجوری تحمل کنم چون واقعن صداهای ناخوشایندی به گوش میرسه که شدیدن آزارم میده!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
سرزمین اسرارآمیز

بعد از مدتها تونستم تنهایی یه سر بهشون بزنم. مثل همیشه ساکت و آروم و بی سر و صدا خوابیده بودن. کاری به کسی ندارن و سرشون توی کار خودشونه و منتظر اون لحظه ای هستن که همه با هم یه جا جمع بشیم و بریم سر حساب کتابامون. خیلی وقت بود میخاستم تنها بیام اینجا اما فرصت نمیکردم. باید یه روز وسط هفته میومدم که کسی اونجا نباشه و بتونم راحت به همشون سر بزنم. آرام و بیصدا.

حرف زیادی نمیشه درباره‌شون گفت چون این لحظه ها رو فقط باید حس کرد. هرچند وقت یه بار میام و نوشته های روی سنگارو میخونم. شعرایی که در غم از دست دادنشون نوشتن، یه مادر، یه کودک دلبند، یه خواهر مهربون، یه بابای دلسوز... یه بچه چندماهه تا یه پیرمرد صد و چند ساله کنار هم خوابیدن. روزگار طوری شده که هرلحظه باید منتظر باشی که بیارنت اینجا و میون این همه آدم خاموش، بذارنت و برن.

امروز هوا خوبه، یه نسیم خنک میاد که روحتو جلا میده، وقتی حوصله‌ی هیچی و هیچ کس رو ندارم، قبرستون بهترین جاییه که میتونه آرومم کنه چون کسی سر به سرم نمیذاره و فقط منم که میتونم باهاشون حرف بزنم. میشینم روی یه نیمکت و چشمامو میبندم. عجب آرامشی...

 تا حالا فقط وقتی هوا روشن بوده اومدم، حتمن باید یه بار هم که هوا تاریکه بیام قبرستون رو توی تاریکی و ظلمت شب ببینم، نمی دونم ممکنه بترسم یا نه، اما یه شب حتمن میام!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
کودک درون در یک غروب پاییزی

یه وقتایی توی زندگی هر کسی هست که هیچ حرفی برای گفتن نداره. حرف زیاد داره ها، اما قابل گفتن نیستن. یعنی ارزش به زبون آوردن ندارن. حتا از گفتن وقایع روزانه خودت هم عاجزی. دوس داری حرف بزنی اما نمی دونی چی بگی، از کجا شروع کنی، راجع به چی صحبت کنی...

شاید اینم به خاطر پاییزه، روزای کوتاه و شبهای دراز و کسل کننده. غروبش که دیگه افتضاحه، غروبا مجبور میشی پشت به آفتاب راه بری چون آفتابش اونقد مایل میتابه که چشمتو بدجور میزنه، هیچ وقت هم نمیتونم رو به غروب رانندگی کنم چون دوقدمی خودمم نمیتونم ببینم. بگذریم!

شرع پاییز برای من با کسالت همراه بود اما هنوز امیدوارم که بالاخره انرژی مثبتشو بِهِم منتقل کنه تا بتونم یه پاییز قشنگ دیگه رو هم تجربه کنم. منتظرم خِش خِش برگا رو زیر پام بشنوم و لذت یه پیاده روی پاییزی رو دوباره بچشم.

چند روز پیش رفتم جشن بادبادکها! روز خوبی بود. چیزی که توجهمو جلب کرد علاقه ی زیاد بزرگترا به بادبادک هوا کردن بود. البته خودم هم در آستانه ی سی سالگی جزو بزرگسالا هستم! اونقد که ما به بادبادک علاقه نشون می دایدم طفلی بچه ها علاقه نشون نمیدادن. خُب این هم از نشانه های فعال بودن کودک درونه و البته سرکوب خیلی از لذتهای دوران کودکی و نوجوانی که الان فرصت ابرازشو پیدا کردیم.


[ تگ ها : یادداشت ]
+
روزهایی که فراموش نمی کنم

چقدر بده و البته چقدر سخته چهار روز توی تختخواب، زندونی باشی و تنها ارتباطت با دنیای بیرون از طریق پنجره باشه. اونقد بیحال باشی که نتونی بشینی پای نت و مطلب بنویسی. اونقد بیحال باشی که وقتی میری پای پنجره نتونی 5 دقیقه سرپا وایسی تا بتونی بیرون رو نگاه کنی و بادی به سر و صورتت بخوره.

الان که بعد از چند روز حالم بهتر شده دارم فکر میکنم چقدر سلامتی خوبه. حتا با اینکه وقتی بیشتر از 5 دقیقه به صفحه مانیتور نگاه میکنم، آب از چشمام سرازیر میشه و سرم گیج میره باز خوشحالم چون چون تا دیروز حتا نمیتونستم همین کارو هم بکنم.

سه روز تمام فقط توی رختخواب باشی و خوراکت سوپ باشه و چنتا قرص که سر ساعت مشخص باید بخوری که اگه یه ساعت اینور و اونور بشن خوب نمیشی!

تنها کاری که میتونستم بکنم گوش کردن به آهنگهای روی گوشیم بود، یا چنتا کتاب صوتی که مدتها بود دانلود کرده بودم و حوصله ی گوش کردنشون نداشتم اما این استراحت چند روزه باعث شد بفهمم هیچی خوندن کتاب با چشمهای خودِ آدم نمیشه و کتابهای صوتی یک درصد هم به پای کتابهای کاغذی نمیرسن. حتا اگه کتابهای کاغذی از برگای کاهی و حروف ریز استفاده کرده باشن.

به هرحال امروز نشستم پای نت و چند کلمه تونستم بنویسم. الان هم باید برم توی اتاق و منتظر یه کاسه سوپ و چنتا قرص تکراری بشم تا امشب رو هم از سر بگذرونم تا ببینم فردا چه شود.


[ تگ ها : روزمره‌گی ]
+
چیزی شبیه معجزه

خوندن یه کتاب خوب، دیدن یه فیلم قشنگ، ملاقات با یه دوست دوس داشتنی... توی این روزگاری که خندیدن و شاد بودن خیلی سخت شده، اینجور چیزایی که برات پیش میاد، شبیه یه معجزه می مونه. وقتی بهونه ای برای لبخند زدن نداری، با دیدن یه مسیج که از طرف یه عزیز به دستت میرسه یه لبخند روی لبات میشینه که حالتو خوب میکنه.

توی این دنیا که هرکی رو می بینی داره می ناله و به قول خودش احساس افسردگی مزمن(!) میکنه یه سکانس از یه فیلم خنده دار باعث میشه یه لحظه از ته دل بخندی.

توی این نوشته های آبکی اینور و اونور، که همه دنیای مجازی رو تسخیر کردن، خوندن یه مطلب دلنشین از یه وبلاگ آشنا (یا ناآشنا) خوب کردن حالتو واسه یه ساعت تضمین میکنه.

نشستن پای حرفای یه رفیق دلنشین، وقتی به حرکات لباش نگاه میکنی و به حرفاش گوش میدی، واسه یه روز آرومت میکنه.

توی عصری که کسی به معجزه ایمان نداره، اینا همه شون معجزه ان، اینروزا یه لبخند کوچیک هم غنیمته، قدر لبخنداتونو بدونین....


[ تگ ها : یادداشت ]
+
یک حساسیت عجیب

دیدین بعضی از این آدما وقتی بادمجون میخورن همه ی بدنشون کهیر میزنه، یا بعضیا وقتی شیر میخورن دل و روده شون میپیچیه به هم، خلاصه هرکی به جوری به بعضی چیزا حساسیت داره و باید ازشون دوری کنه.

منم اینجوریم، اما من به بادمجون و شیر و ... حساسیت ندارم، ینی هیچ چیز خوردنی توی دنیا نیست که من بهش حساسیت داشته باشم، حساسیت من به بعضی آدماس! وقتی میبینمشون خودبخود بدنم کهیر میزنه، از صدتا بادمجون بدترن اینا. مطمعنم توی زندگی شمام از اینا هست، حالا کم و زیادشون بستگی به خودتون داره اما برای من تعدادشون زیاد نیس اما همین تعداد هم کافی‌ان تا یه روزمو خراب کنن. زیاد بهشون نزدیک نمیشم اما وقتی می بینمشون چاره ای جز صحبت کردن باهاشون ندارم. هیچ وقتم هیچ کاری ازشون نمیخام و نخواهم خواست.

اصن اینا رو وقتی میبینی باید بگی: خدا رو شکر که نیستی، چه خوب که نمی بینمت!


[ تگ ها : حس ]
+
سلام حضرت پاییز

چشماتو آروم وا میکنی، باریکه نوری که داره از پنجره می تابه توی اتاق خوابت و یادت میفته دیشب وقتی پای پنجره داشتی مسواک میزدی و به سوسوی چراغهای شهر که شبا خیلی قشنگتر از روزه نگاه میکردی پرده رو نکشیدی و پیش خودت میگی امشب یادم باشه دیگه پرده رو باز نذارم. پتو رو دور خودت میپیچی و یه قل میخوری، اما نه! دیگه دوس نداری بخوابی. آروم پتو رو کنار میزنی و خودتو میکشی، اونقد میکشی که صدای ماهیچه هاتو میشنوی.

میشینی لبه ی تخت، از توی قاب پنجره، یه تیکه از آسمون آبی معلومه. انگار امروز آسمون یه رنگ دیگه اس. پیش خودت فکر میکنی امروز چه روزیه؟! یادت نمیاد ولی یه احساس خوب داری. از لبه تخت بلند میشی و میری پای پنجره و بازش میکنی. باد خنکی میخوره توی صورتت و حالتو جا میاره، وای چه احساس خوبی... از پنجره به خیابون یه نگا میندازی، بچه ها رو می بینی که با لباس فرم و کوله پشتی و قهقهه زنان...

وای خدای من! امروز روز اول پاییزه...

یه لبخند رو لبات میشینه و خوشحالی که دیشب یادت رفته پرده رو بکشی وقتی پای پنجره داشتی مسواک میزدی و به سوسوی چراغای شهر که شبا خیلی قشنگتر از روزه نگاه میکردی...


[ تگ ها : یادداشت ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!