خانه | آرشيو | ايميل

سامورایی

درباره : دشوار نیست؛ مصمم باش و پیشرو، و همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
پروفایل مدیر :سامورایی

امکانات و ابزارها


نوشته هاي پيشين
لينکدوني
موضوعات وبلاگ
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Persianblog.ir
Online Template Builder
یه حس گیج و سمج!

نمیدونم این حس رو چجوری تعریف کنم. چون حسی نیست که اسم و رسم خاصی داشته باشه، بیشتر شبیه بی حسیه! چون بعضی وقتا حس خوشحالی داری یا نارحتی داری یا غمگینی یا افسرده ای یا هرچیز دیگه ای که خیلی راحت میتونی اون حس رو تعریف کنی و شرح بدی اما این حسِ الان من شبیه هیچکدوم از حسایی نیست که تا حالا داشتم. غمگین نیستم، افسرده و خوشحال و ناراحت و شاد هم نیستم.

 نمیدونم، انگار بی تفاوتم، به زندگی هیچ حسی ندارم، دارم روزها رو پشت سر هم میگذرونم بدون اینکه هدف خاصی رو واسه خودم ترسیم کرده باشم. شبیه روزای آخر تابستونم که هوا انگار فرقی براش نداره که گرم باشه یا سرد، ظهرا گرمم و شبا سرد...

خیلی بدم میاد از این حس، این بی تفاوتی عذابم میده. داشتن یه حس خیلی بد از نداشتن هیچگونه حسی به مراتب خوشایندتره، چون وقتی یه حس بدی دارم  میتونم باهاش مبارزه کنم اما این بی حسی لعنتی هیچ راهی نداره. باید بذاری تا خودش بره. کاش قبل از داغون کردنم بذاره بره...


[ تگ ها : حس ]
+
آخرین سامورایی

وقتی نصفه شب توی خیابون قدم میزنی اون وقته که می فهمی شهری که توش زندگی میکنی چقدر قشنگه. خلوت و ساکت. انگار تو آخرین نفری هستی که توی شهر مونده اما گاهی صدای یه اتومبیل که از کنارت رد میشه سکوت شب رو میشکنه و امیدوارمیشی که هنوز کسایی توی شهر هستن!

زیبایی بی انتهای شب رو توی یه شهری که روزهاش حتا نمی تونی توش نفس بکشی رو قدم میزنی تا دم دمای صبح، چنتا نفس عمیق حالتو حسابی جا میاره.

شب، سرشار از موسیقیه. سرشار از موسیقی سکوت... یه سکوت عمیق و لذت بخش که البته با همسرایی جیرجیرکها لذت بخش تر هم میشه!

وقتی به موسیقی شب گوش میدی تمام فکرای عذاب آور روز رو فراموش میکنی. شبی که سرشار از آرامشه، یه آرامش موقتی که وجودتو لبریز از خودش میکنه.

وقتی نصفه شب توی خیابونی که توی شلوغی روز ازش میگذری، قدم میزنی، می بینی خیلی چیزا رو که توی روشنایی روز ندیدی الان توی تاریکی شب خیلی واضح داری می بینی و لمسشون میکنی.

صدای رقصیدن برگ درختا رو می شنوی که انگار اونا هم از سر و صدای یه روز شلوغ کلافه شدن و اینجوری دارن خستگی رو از تن بیرون میکنن.

یه آسمون صاف که ستاره ها تا صبح برات چشمک میزنن، یه نسیم خنک که می خوره تو موهات، یه خیابون خلوت و آخرین سامورایی...

آره! شب سرشار از آرامشه، سرشار از موسیقی، سرشار از تو...


[ تگ ها : یادداشت ]
+
حرفایی که نمیشه گفت

واقعن نمیشه گفت. عین یه استخون ماهی توی گلوت گیر کرده، نه میره پایین و نه میتونی درش بیاری. با صدلیوان آب هم پایین نمیره. عین یه بغضه که نه میترکه  و نه میتونی بخوریش و بشه یه درد دل سنگین او ته تهای دلت.

واقعن نمیشه گفت. واقعن بعضی حرفا رو نمیشه گفت. باید ته حلقت بمونن و خفه ات کنن چون نمیتونی بگیشون. دست من نیست، نمیتونم بگم. 

یه سامورایی دم دمای غروب وایساده دم پنجره و زل زده به یه شهر شلوغ و مردمی که بدو بدو دارن میرن و میان. چشمش به غروب آفتاب میفته که اونم زل زده به سامورایی. شاید داره به مبارزه دعوتش میکنه! اما نه! سامورایی فعلن حال و حوصله مبارزه نداره، درسته شمشیرش چوبیه ولی از پس خیلیا براومده اما فعلن حال نداره مبارزه کنه. دوس داره همینجوری دم پنجره وایسه و بر و بر به مردمی نگاه کنه که دارن بدو بدو میرن و میان!


[ تگ ها : حس ]
+
من هستم، پس هستم

تازگیا هرکاری که انجام میدم احساسم اینه دارم به بهترین شکل ممکن انجامش میدم. دیروز یه املت درست کردم وقتی خوردمش فهمیدم که بهترین املتیه که ممکنه در تاریخ بشریت درست شده باشه، وقتی دارم کتاب میخونم احساس میکنم بهترین خواننده ی کتاب جهانم، وقتی توی خیابون راه میرم احساسم اینه بهترین رهروی توی خیابونم، وقتی می نویسم فکر میکنم بهترین نویسنده ام. تازه امروز صبح توی بانک داشتم فیش می نوشتم، متصدی صندوق طوری نگام میکرد که انگار داره به بهترین واریزکننده ی فیش که تا حالا توی عمرش دیده نگاه میکنه. حتی وقتی دارم وبلاگ دوستامو میخونم این احساس رو دارم تا حالا کسی به این خوبی وبلاگشونو نخونده. وقتی دارم با شمشیر چوبیم دشمن فرضی رو میزنم انگار یه سامورایی تمام عیارم. نمیدونم چرا اینجوریه و البته نمیخامم بدونم. میخام همینجوری بمونه، که احساس کنم توی دنیای خودم بهترینم.

آره! من بهترین فرد زندگی و دنیای پیرامون خودمم. من، خودم رو باور دارم که بهترینم...


[ تگ ها : حس ]
+
چیزای کوچولوی خیلی بزرگ

چقدر خوبه روزایی که حال و روزت خوش نیس یه چیزای کوچولو حالتو خوب کنن. وقتی توی خونه نشستی و حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداری میری می شینی پای سیستم و یه آهنگ میذاری که حالتو از این رو به اون رو میکنه یا یه مسیج از طرف یه دوست نازنین برات میرسه که نوشته: "وقت داری بریم بیرون؟" تو هم براش بنویسی: "من همه ی امروزو وقت دارم" وای چقدر خوبه!

یا بی حوصله میری کتابای توی کتابخونتو نگاه میکنی و چشمت به یه کتاب میفته و بی اختیار بر میداری و چنتا شعر که ازش میخونی حالتو جا میاره. وای من عاشق این چیزای کوچولوام. چیزای کوچولویی که خیلی بزرگن، خیلی بزرگ...


[ تگ ها : حس ]
+
غلطای اضافی

یه ضرب المثل هست که میگه دو روز هست توی زندگی که هیچ غلطی نمیتونی بکنی: یکی دیروز و اون یکی فردا. دیروز که گذشت و فردا هم که هنوز نیومده.

حالا من به این نتیجه رسیدم که نه تنها دیروز و فردا بلکه امروز هم هیچ غلطی نمی تونم بکنم. نمیخام خودمو ناامید نشون بدم ولی خب یه حقیقته که باید بپذیرم.


[ تگ ها : حس ]
+
عادت کردن به عادت نکردن

هیچ وقت دوس ندارم به چیزی یا به کسی عادت کنم. اگه به چیزی عادت کنم اونقد خودمو وقفش میکنم که از بین میرم. واسه همینه سعی میکنم یه چیزی یا کسی رو در حد معمولی دوس داشته باشم تا تبدیل به عادت نشه برام. گرچه میگن عشق بعد از یه مدت تبدیل به عادت میشه و اون شور و هیجانش از بین میره اما من این حرف رو قبول ندارم، چرته! عادت باعث میشه شور عشقت به اون چیز چندبرابر بشه طوری که اگه یه روز یا یه لحظه نبینیش یا نشنوی یا حسش نکنی دیوونه میشی. میخام عادت کنم که عادت نکنم...


[ تگ ها : عادتها ]
+
یه حس همینجوری

گاهی دوس دارم دوس نداشته باشم، نفرت داشته باشم، بدم بیاد، مخالفت کنم، نظر منفی بدم، دل کسی رو بشکنم، بگم نه! اما نمیشه. انگار طوری آفریده شدم که نتونم دوس نداشته باشم. باید حتمن دوس داشته باشم. گاهی توی یه جمعی بین دو نفر با عقاید کاملن مخالف با هم، من با هردوشون موافقم. گرچه برام زیاد مهم نیس توی بحثشون شرکت کنم اما گاهی سری به علامت تایید حرفاشون تکون میدم. انگار یکی توی وجودم مجبورم میکنه که باید هردوطرف ازت راضی باشن. هیچ وقت با چیزی مخالف نبودم، یعنی نتونستم مخالف باشم. دست خودم نیست. هرچند نمیشه همه رو از خودت راضی نگه داشت اما انگار برای من اینجوری شده. خب این هم یه ویژگیه، حالا خوب یا بد، دیگران باید نظر بدن. مطمعنم این خصلت برام عوض نمیشه و تا آخر عمر با کسی مخالف نیستم و نخواهم بود. من همه رو دوس دارم...

موهام داره بلند میشه، نمیخام کوتاشون کنم، توی آینه نگاه میکنم انگار یه نفر دیگه شدم، حس خوبیه، تغییر، تنوع، بعد از یه مدت هم شاید موهامو از بیخ بزنم!


[ تگ ها : حس‌‌ ]
+
مرور خاطراتی از جنس روزای آخر تابستون

بعضی روزا اینقدر تکراری و از صبح تا شب شبیه همدیگه هستن و خسته کننده میشن که میشینم با خودم ببینم یه خاطره ی خوب، یه اتفاق شیرین، یه صحنه ی به یاد موندنی از اون چند روز توی ذهنم میاد یا نه؟! عین سر جلسه ی امتحان می مونه که میخای جواب یه سئوال رو بنویسی ولی هرچیزی به ذهنت میاد بغیر از جواب اون سئوال! مرور خاطرات کار خوبیه ولی کاش خاطرات شیرین اونقدر زیاد بودن که تا بخای به یکیشون فکر کنی اون یکی بیاد و جای قبلی رو توی ذهنت بگیره. ولی خیلی وقته تعداد بدبختیا بیشتر از خوشبختیاس. شایدم من عادت کردم به اینکه بدبختیا بیشترن، شایدم به خودم قبولوندم! کار اشتباهیه، باید این فکرای منحرف رو از ذهنم پاک کنم. نمیخام به بدبختی و خاطرات بد فکر کنم. هرچند که جزیی از زندگی ملال آور این روزامه که کار خاصی ندارم. هرچند تقصیر از خودمه ولی باز راضی ام از این که فعلن خودمو بیکار میبینم. یه جورایی لذت بخشه که فکرت مشغول  هیچ کار خاصی نیست و فقط داری به لحظه ای که توشی فکر میکنی اگرچه میدونم زیاد طول نمیکشه و دوباره باید برم سراغ کاری که بتونم خرجمو دربیارم. 

دیروز عصر داشتم رو به غروب راه می رفتم. لذت دیدن آفتابی که داره میره پشت کوهها و نفس کشیدن توی هوای عصر آخرین روزای تابستون  لذت خاصی داره. دیدن قاصدکهایی که خبر از اومدن پاییز میدن، سرمای اول صبح که وقتی پنجره بازه میاد تو اتاق... لذتهایی هستند که در حال حاضر با هیچی عوضشون نمی کنم. فعلن خودمو با اینا مشغول کردم تا ببینم بعدن چه شود؟!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
به وبلاگ، سلامی دوباره خواهم داد

همه چیز از این لعنتی شروع شد. داشتم واسه خودم وبلاگ می نوشتم و وبلاگ می خوندم و وبگردی میکردم که سر و کله اش پیدا شد. صبح بعد از صبحانه تا شب قبل از خواب. دیگه نه کتاب میخوندم، نه فیلم نگا میکردم و نه هیچ کار دیگه ای. حتا پیاده روی هم که اینقدر آرومم میکرد رو ازم گرفت. اما خسته شدم دیگه. دارم کم کم ترکش می کنم. داره حالم بهتر میشه. شبا دوچرخه سواری می کنم، صبح بعد از صبحونه کتاب می خونم، ظهر فیلم می بینم و لذت می برم. دوباره وبلاگ می نویسم و وبلاگ می خونم و وبگردی میکنم. دیگه "فیس بوک" داره از زندگیم میره بیرون. دوسش ندارم. بلایی سرم آورده بود که مطلبای بالای دو خط رو حوصله نداشتم بخونم. اما دیگه اینجوری نیست.  حالم از Share  کردن و لایک کردن بهم میخوره، از این پیج های الکی و مسخره و کپی پیست هزارباره مطالب. میخام دوباره به ذهنم مراجعه کنم. وبلاگهایی که دوسشون دارم رو دوباره بخونم. وبلاگهایی که نویسنده اش اقلن یه بار متنشو ویرایش میکنه تا من بتونم راحت بخونمش. مطلبی که میدونم کپی پیست نیست، واقعیه، زندگی روزمره اس... آره دوباره خودم شدم. دوباره خود خود زندگی شدم.سلام دنیای قشنگ وبلاگ!


[ تگ ها : یادداشت ]
+
چرتیسم و پرتیسم

امروز باز یکی از اونا اومد. راستش وقتی نمیان سراغم منم سراغی ازشون نمیگیرم اما وقتی اونا میان دیگه کاریش نمیشه کرد. باید بشینم و به حرفاشون گوش بدم. با حرف زدنشون مشکل ندارم، اگه مث آدم حرف بزنن خوبه، یه چیزایی میگن و با یه لحنی حرف میزنن که حال آدم گرفته میشه. اما تا حالا بهشون نگفتم. اما اگه بهشون نگم هم به خودم خیانت کردم هم به اونا! . این بار تصمیمم قطعیه. حتمن بهشون میگم که دیگه از این مزخرفات برام بلغور نکن، خودم همه ی اینا رو بلدم.

منظورم همیناییه که میان پیشت و دو ساعت حرفای قلمبه میزنن. چنتا "ایسم" و چنتا کلمه ی خارجی رو حفظ کردن که مطمعنم معنیشونم نمیدونن. تازه اگه بپرسی امروز چندمه، تاریخ میلادی رو میگن. حالا خوبه اینجوری باسواد باشی اما من اینارو میشناسم. فقط بلدن هارت و پورت کنن. اگه دو تا سئوال ازشون بپرسی توش می مونن. آخه تو چیکار داری "امپریالیسم" به چه دردمون میخوره یا "رئالیسم" اجتماع بر چه پایه ای استواره؟! اصلن به من چه؟! اوندفه داشتم یه کتاب میخوندم، اومده میگه این نویسنده اش سبک "اگزیستانسیالیسم" می نویسه.

اینبار اگه اومدن من میدونم و اونا.  


[ تگ ها : ]
+
خواب پاییزی پتوپیچ

امروز از محل کارم برای سومین بار زنگ زدن واسه مهرماه قرارداد ببندیم و من هم واسه سومین بار جواب منفی دادم. خوشحالم از اینکه جوابشون کردم و از طرفی هم ناراحتم. ناراحت واسه اینکه همکارای خیلی خوبی داشتم و خیلی با هم راحت بودیم و خوشحال از اینکه دوس ندارم دیگه با بچه های تخس و بی ادب سر و کله بزنم، البته سر و کله زدن با باباشون هم یه جورایی برام عذاب آور بود. یارو یه دونه بچه شو نمیتونه تربیت کنه انتظار داره ما اونجا با سیصد تا بچه قد و نیم قد فقط حواسمون به بچه ی از دماغ فیل افتاده ی ایشون باشه.

راستش دلیل اصلی نرفتنم این نبود. دلیل اصلیش اینه که تا یه مدت نمیخام صبح زود که هنوز خورشید درنیومده بیدار شم. میخام شبها هم دیرتر بخوابم و کتابایی که مدتهاست منتظر خوندشونم رو بخونم. صبح که بیدار میشم به جای اینکه تند و تند لباس بپوشم و چایی رو داغ داغ هورت بکشم و توی هوای سرد صبح زمستون بزنم بیرون و بدو بدو برم سرکار، با خیال راحت از خواب بیدار شم، یه لیوان چایی شیرین و یه لقمه نون پنیر رو بگیرم دستم و از پشت پنجره به آسمون ابری پاییز و نم نم بارون یه صبح آبان نگاه کنم. میخام فقط جمعه ها نباشه که بیدارشدن دست خودم باشه. راستش خسته شدم. میخام یه مدت خودم نباشم. یکی بشم که اون چیزی رو که دوس دارم انجام بدم. با همین درآمد کمی هم که الان دارم میسازم اما در عوض لذت زندگی رو با خودم تجربه می کنم. صبح سرد زمستون وقتی از پنجره می بینم آسمون رو یه ابر سیاه گرفته، پتو رو عین مرده ها دور خودم بپیچم و یه آهنگ ملایم از گوشی موبایلم بذارم و چشمامو ببندم و غرق بشم! لذت پاییز و زمستون به همینه... لذت زندگی به همینه!


[ تگ ها : ]
+
تولد یک سامورایی

نمیدونم از کجا شروع کنم؟! معمولن در ابتدای هرچیز از تولد میگن. از آغاز. از شروع یه زندگی یا یه مسیر. تولد اولین اندوه زندگی یک فرده اما بزرگترین نیست. بزرگترین اندوه چی میتونه باشه؟ بعضی ها هستن آرزو میکنن کاش هیچ وقت به دنیا نمیومدن بعضیا هستن آرزو دارن هیچ وقت از دنیا نرن. البته تولد همیشه واسه به دنیا اومدن یه آدم نیست. گاهی یه اتفاق ساده میشه یه تولد. هرکسی اقلن یه بار توی زندگیش یه تولد دوباره رو تجربه میکنه ولی مرگ رو بارها و بارها می بینه.

بالا و پایین زیاد داره، تلخی و شیرینی زیاد داره. گاهی اونقدر بی حوصله ام که از  صدای نفس های خودمم بدم میاد، گاهی اونقد سر حالم که میخام تموم خیابونای شهر رو قدم بزنم. گاهی زندگی اونقد برام زیباس که دودستی میچسبم بهش و قربون صدقه اش میرم. گاهی اونقد برام تلخ میشه که تف خود رو هم بهش نمیندازم.

شادی ها میگذره، غمها هم میگذره ... هیچی برامون موندنی نیس.

هیچی نه زیاد خوشحالم میکنه نه زیاد نارحت. همه چیزبرام تکراریه و همه چیز هم برام تازگی داره. کلن درگیرم با خودم. گاهی فکر میکنم چرا اینجوری شدم اما جوابی براش ندارم. خسته ام از روزمره گیها. دارم فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم...


[ تگ ها : ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!